خانه » خاطرات » حاج غلام و گالشِ توگ دِروشگ

حاج غلام و گالشِ توگ دِروشگ

علی اکبر لبافی، ۱۱ بهمن ۹۳

تقدیم به پسر عموی بزرگوارم و خواهرزاده عزیزم

آب تنی یکی از تفریحات بچه‌های برگجونی بود. آب تنی را شاید بتوان شنا کردن معنا کرد. اما وضعیت استخرهای برگجونی به گونه‌ای نبود که شنا کردن معنای درستی برای آب تنی باشد. آب تنی بیشتر شبیه آب بازی بود و تنی بر آب زدن.

در برگجون دوجور استخر برای آب تنی وجود داشت. یکی استخرهایی موقت که با تکه‌های سنگ و ماسه و خاک و نظایر آن در رودخانه و به دست بچه‌ها ساخته می‌شد و دیگری استخرهای دایمی مخصوص آبیاری در باغ‌ها. ساخت استخرهای موقت در رودخانه و آب تنی در آن به دلیل ویژگی‌ها و جذابیتش باید در مقالات دیگری به طور مستقل تشریح شود. استخر از نوع دوم هم‌‌ همان است که پیش از این در مقاله «استل در برگجون» شرح داده شد. اما نقل خاطره حاضر به موضوع آب تنی در یکی از این استخر‌ها می‌پردازد؛ استخر حاج غلام لبافی.

galesh1
گالش زنانه تا حدودی توگ دروشگ سمت راست و گالش مردانه معمولی سمت چپ

اما برای دوستانی که معنای گالش توگ دروشگ را نمی‌دانند اضافه کنم گالش نوعی کفش لاستیکی بود که عمده روستاییان به پا می‌کردند و انواع مختلف زنانه، دخترانه، بچگانه و مردانه داشت. پای‌افزارهای دیگر مانند گیوه و کفش در زمان ما کم بود. در روستا به کفش اُرُسی می‌گفتند که مخصوص پوشیدن در شهر و میهمانی بود. 

در گویش برگجونی «توگ» به معنای نوک یا لبه و انتهای هر چیزی است و «دِرُوش» به معنای دِرَفش است. درفش وسیله نوک تیزی است که برای سوراخ کردن چرم و لاستیک و چوب و نظایر آن به کار می‌رود. اصطلاح «توگ دروشگ» به معنای نوک تیز است و گالش توگ دروشگ یعنی گالش نوک تیز و آن نوعی گالش پسرانه بود که مدتی در روستا استفاده از آن مُد شده بود.

باری، گل (بالای) زمین حاج غلام در تنگه مرغ یا بهتر بگویم راه سول استخر (استل) ی بود (و هست) که در سالهای ابتدای ساخت، جای بسیار خوبی برای آب تنی بود. چرا که آب داخل آن معمولا چند روزی در استخر می‌ماند و گرم می‌شد. علاوه بر آن به دلیل آفتابگیر بودن استخر، گرمای لازم برای آب تنی تامین بود. زیرا هرچند در ظهر تابستان به آب تنی می‌رفتیم اما با وجود این گاهی سرما به ویژه وقتی باد می‌وزید بچه‌ها را اذیت می‌کرد.

galesh2
دِروش

من و همراهانم در این ماجرا که سابقه نداشت پیش از آن برای آب تنی به این استخر برویم، بلکه اصولا زیاد فرصت رفتن به آب تنی را در هیچ کجا نمی‌یافتیم. چون کار دایمی و پیوستهٔ باغداری و آبیاری و میوه چینی و علف چینی فرصت تفریح برای ما باقی نمی‌گذاشت. اما آن روز چرا این وقایع پی‌در‌پی رخ داد؟ چه کسی پیشنهاد استل حاج غلام را داد؟ چرا رفتیم؟ نمی‌دانم! راستش را بخواهید هم‌‌ همان است که گفتم! نمی‌دانم! اما می‌دانم من بودم و عبدالله. محسن بود و مجید و شاید داود. آره او هم بود. 

آب تنی در استخرهای آبیاری آن هم بدون اجازه قبلی از صاحب آن یک فاجعه بود، یک تابو بود. زیرا معمولا در اثر تکانهای ناشی از شنا، گنگ استخر لق می‌شد و آب هرز می‌رفت. جدا از آن با تکان آب مقداری از آب استخر نیز از سراب استخر خارج می‌شد. حضور افراد در اطراف استخر سبب لگدمال شدن زمین و آسیب به درختان و پیوند‌ها می‌شد. چه بسا شناگران در اثر خشکی ناشی از آب تنی و خستگی و گرسنگی ناشی از آن دستبردی هم به میوه‌های باغ می‌زدند. پس نیاز به گفتن ندارد که کار ما چقدر زشت و ناپسند می‌نمود و چرا برای صاحب باغ و استخر این کار آن هم بدون اجازه تا این حد فاجعه به شمار می‌رفت.

به هر حال آن زمان هم شیطان را خدا آفریده بود. اگر بیکار می‌ماند، هم احساس بی‌مصرف بودن می‌کرد و هم روزی‌اش حلال نبود. بالاخره باید کاری می‌کرد. ما را گول زد. هی گفت: «استل خوبی است. آبش گرم است. حاجی هم جمعه می‌آید. جمع شما هم که جمع است. حالا کوووووو تا دوباره پنج شنبه‌ای بشود و شما بیکار و دور هم. بروید و حالش را ببرید…». و ما رفتیم.

توگ دِروشَگ
توگ دِروشَگ

سربالایی «راه سول» را که بالا می‌رفتیم بعضی‌ها داشتند دکمه‌های پیراهن خود را باز می‌کردند. نفس نفس زنان لب استخر ایستاده و در حالی که به مناظر زیبای «دره تنگه مرغ» و «بندسفید» نگاه می‌کردیم، لباس‌ها را یکی یکی درآورده و گوشه‌ای یا روی سنگی و یا گل درختی پرت می‌کردیم. کفش‌ها و گالش‌ها نیز نامرتب و درهم بر لبهٔ دیوار استل و کرت پشت دیوار پراکنده بودند. جای همه‌تان خالی. پریدن در استخر زیر آفتاب ظهر تابستان لذت بخش بود.

اگرچه هیچکدام شنا کردن بلد نبودیم، اما از یک سو که خیز برداشته و شیرجه می‌زدیم در چشم‌ به‌هم زدنی از سوی دیگر به دیوار استخر رسیده و بیرون می‌آمدیم. هنوز شوق و ذوق شروع آب تنی را داشتیم. داد و فریادمان بین دو کوه راه سول و بندسفید طنین افکن بود. درهٔ خلوت تنگه مرغ و به دور از آدمیزاد، جایی دنج و زیبا و لذت‌بخش بود. بدون هیچ چشم و گوش مزاحمی.

دراز کشیدن با بدن لخت و خیس و سرد روی شنهای داغ تنگه مرغ آزاردهنده بود. اما لبه پهن و سیمان شدهٔ دیوار استخر جان می‌داد برای این کار. لذتی که همزمان با آقتاب گرفتن می‌توانستی از دیدن مناظر اطراف ببری قابل قیاس با لذات شاهانه بود. اما…

آه از حسرتی که در دلمان ماند. زیرا هنوز به مرحله درازکشیدن روی لبهٔ دیوار استخر نرسیده بودیم. هنوز تلاطم آب ناشی از پریدنهای پی‌در‌پی آرام نگرفته بود. هنوز آب‌تنی خسته‌مان نکرده بود تا از آب بیرون بیاییم. هنوز… که صدایی، یا داد و هواری از ته درّه یا شاید هم سر «رونا» یا بالا‌تر به گوشمان رسید. صدا به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. گویی پشت باغ حاج حسن است. یا نه چند کرت پایین‌تر….:

–        آهای..‌های.

صدای پیوسته‌ای بود که مستقیم از مبدا مولد صدا به گوش و جانمان فرو می‌رفت و بر سر و تنمان می‌کوفت یا صدایی بود که پس از برخورد به بند بند کوه بندسفید منعکس می‌شد.

–        درّید حاج غلامه!!!

این صدای صور اسرافیل بود و قیامت فرارسید. آن هنگام که هیچ کس به دیگری رحم نکند و هر کس به فکر نجات خویشتن است. آنگاه که نه برادر به فکر برادر است و نه دوست در فکر دوست. هر کس در کار خویش گرفتار. فریاد از این سو و آن سو و فرار به آن سو و این سو. یکی در پی یافتن پیراهن و دیگری در فکر یافتن زیر آن. یک در پی یافتن شلوار و دیگری در پی یافتن زیر… (نه بابا شورت داشتیم).

نمایی از رونای تنگه مرغ در مسیر راه سول
نمایی از رونای تنگه مرغ در مسیر راه سول

لحظه‌ها همچون فیلمی با صحنهٔ آهسته در مقابل چشمانمان می‌گذشت. لحظه‌هایی که در مجموع چند ثانیه نبود و عمری می‌مانست. من در این عمر چندثانیه‌ای دیدم هر کس به سویی که می‌توانست، نیم برهنه و لباس بر دوش یا لنگان و لنگان و کفش در دست می‌دود… و من نیز. با دویدن ودور شدن صداهایی که می‌شنیدم کمتر و کمتر می‌شد و‌گاه صدایی می‌گفت گالشم کو؟ گالشم کو؟ این آخرین صدایی بود که شنیدم. آن هم از راهی بسیار دور.

پنج دقیقه یا بیشتر پس از انفجاری که هرکس را به هرسو پراکند، خود را در «پانارون» یافتم. میعادگاه‌مان در محله «سرده». عبدالله آنجا ایستاده بود. پای دیوار خانه داش سیف الله. سرِسوک دره تنگه مرغ. هنوز حرفی به هم نزده بودیم. نیازی به حرف زدن هم نبود. می‌دانستیم باید منتظر بمانیم. چندی نگذشت که محسن از سمت راه «سراسو» آمد. داود هم پس از آن رسید. اما تاخیر مجید ما را واداشت که جویایش شویم. کسی از مجید خبر دارد؟

دقایقی گذشت و چشمهای منتظر بین راه سراسو و راه تنگه مرغ سرگردان. تا اینکه سری که بیش از حد معمول هنگام راه رفتن بالا و پایین می‌شد در پای سرازیری زیر خانه داش قربان نظرمان را جلب کرد. مجید بود. او لنگان لنگان می‌آمد. جلو‌تر که آمد فهمیدیم یک پایش برهنه است. گالش توگ دروشگ در یک پا و دیگری بی‌گالش!

هیاهو دوباره آغازید. آن می‌گفت و این می‌گفت. یکی از شیوه ‌ی یافتن کفشش و یکی از لباس یافتنش و دیگری از چگونه فرار کردنش. یکی می‌گفت سر پل تنگه مرغ وقتی زن مش فلانی مرا چپ چپ نگاه کرد تازه فهمیدم تنم لباس نیست و یکی می‌گفت سر «کِر سراسو» کفش‌هایم را به پا کردم. همه می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اما مجید می‌نالید. آی پام درد می‌کنه.. وای گالشم جا ماند..

گرم صحبت بودیم. لباس‌ها هنوز مرتب نشده بود. یکی یادش افتاد زیپ شلوارش را ببندد. مو‌ها خیس و نامرتب بود. بعضی دکمه‌های پیراهن‌ها باز بود. رطوبت شورتهای خیس کم کم از زیر شلوار‌ها به بیرون نشت کرده بود و ردش روی شلوار‌ها نمایان شده بود. مجید همچنان با یک پا در گالش و دیگری برهنه تکیه بر دیوار خانهٔ مش صفت ایستاده بود… که ناگاه محسن زیر لب و بدون آنکه لب‌هایش جنب بخورند گفت:

– حاج غلام، حاج غلام.

ما فرصت نکردیم سری تکان دهیم یا حرفی بزنیم. حاج غلام یک متری ما و جلو چشمانمان ایستاده بود.

تا آن روز چهره حاجی را به این وضوح ندیده بودم. نمایی کاملا از نزدیک. با فرصتی زیاد برای دیدن و لام تا کام حرف نزدن. چشم‌هایش! چشم‌هایش باز، عمیق، و مردد در نگاه کردن به پنج چهره بود. من، عبدالله، مجید، محسن، داود.

سکوت محض بود. اگر از درخت توت داش حسین صدا آمد، از ما شش تن نیز! هیچ عابری رد نشد. هیچ گنجشکی جیک جیک نکرد و هیچ خروسی نخواند و خر دایی طهماس نیز عرعری نکرد. زمین هم دهانش باز نشد تا ما را ببلعد. گویی در سرده و برگجون همه مرده بودند. شش مجسمه مقابل هم بودند که گاهی سر یکی از آنها یک به یک در ۵ حالت مختلف می‌چرخید. گویی طلسم شدگانند و چند سالی است که همین طور گذشته است.

–        سلام عمو

خدا عمرت دهد عبدالله. این عبدالله بود که سکوت را شکست. با همین جمله. جمله‌ای که ما را از طلسم شدن ابدی رهانید.

–        سلام خوبی؟

پاسخ حاج غلام به عبدالله بود.

و حالا یکی یکی:

–        سلام حاجی

–        سلام عمو

–        سلام

–        سلام.

این بار اما حاج غلام جمع بست و چهار سلام را یک علیک گفت:

–        سلام.

دوباره سکوت (یک ساعت یا یک دقیقه و شاید فقط چند ثانیه؟!). اما این بار حاج غلام سکوت را شکست:

–        شما‌ها رفته بودین آب تنی؟

من یا عبدالله یا محسن یا مجید یا داود:

–        آب تنی؟ چی! کجا؟ نه! هان؟

حاج غلام:

–        استخر تنگه مرغ ما. همین الآن.

ما:

–        نه. نه. نه. نه. نه.

5+1 : داود - علی اکبر - مجید- عبدالله- محسن 5 متهم. حاج غلام لبافی
۵+۱ :
داود – علی اکبر – مجید- عبدالله- محسن ۵ متهم. و حاج غلام لبافی

حاج غلام مثل اینکه دارد سان نظامی می‌بیند هیکل همهٔ ما را یکی یکی ورانداز کرد. از سر (یا موهای خیس) تا نوک پا. اما وقتی به نوک پای مجید رسید کمی مکث کرد (یا چشم‌هایش را روی هر دوپای مجید زوم کرد) و بعد حرکت معکوس وراندازی را از نوک پا تا سر مجید تکرار کرد. چشم در چشم مجید می‌نگریست. مجید نیازمند کمک بود. هر آن ممکن بود اتفاقی بیافتند. گفتم:

–        عمو چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

حاج غلام گفت:

–        نه چیزی نیست.

و در حالی که دستش را از پشتش جلو می‌آورد، تا جایی که دستش حالا درست جلو چشمهای مجید بود ادامه داد:

–        این گالش را لب استخر پیدا کردم. گفتم شاید مال شما‌ها باشه؟!

همه نگاه‌ها به صورت حاج غلام بود. هیچ کس به گالش نگاه نمی‌کرد. حتی هیچ نگاهی ناخودآگاه به سمت پاهای مجید هم نلغزید. حتی حاج غلام هم این کار را نکرد. فقط چشم در مقابل چشم بود. دو در مقابل ده.

مجید بیش از این معطل نکرد:

–        نه. این گالش مال ما نیست!

و در پی آن ما چهار نفر هم حرف مجید را با تکان سر و واژه‌های نامفهومی که گویی از ته حلق در می‌آمد تایید کردیم.

حاج غلام دستش را پایین آورد و دو دستش را در پشت کمرش حلقه کرد و در حالی که گالش توگ دروشگ در نوک انگشت اشاره دست راستش آویزان بود، رو به سراسو به راه افتاد. او بدون آنکه بایستد و به سمت ما نگاه کند همچنان که از مقابل در خانه مش رضی می‌گذشت گفت:

–        در هر حال این گالش پیش من است. اگر صاحبش پیدا شد بیاید بگیرد.

لحظاتی بعد حاج غلام به مقابل خانه حاج احمدآقا رسید و در سوک خانه داود زابلی از منظر نگاه ما ناپدید شد. سکوت دوباره به جمع ما آمد. نمی‌دانم آن روز چگونه از هم جدا شدیم اما می‌دانم که صاحب آن گالش هرگز پیدا نشد!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *