خانه » خاطرات » داستان گرگ و سَقّا (ابوالفضل ملَقّب به سَقّا)

داستان گرگ و سَقّا (ابوالفضل ملَقّب به سَقّا)

محمدتقی اثباتی، آبان ۱۴۰۰

صحبت از رویدادی بیش از شصت سال پیش است.

اکنون سالِ ۲۰۲۱ میلادی برابر ۱۴۰۰خورشیدی است که من این داستان را برای نگهداری از روی نوشتهِ قدیمی، در استکهُلمِ سوید تایپ می‌کنم.

روزگاری که من و خانواده‌ام ساکن روستای زادگاهم و زادگاه اجدادم بودیم، روستایی با نامِ بسیار زیبای بَرگِ‌جهان، که برگیجان گفته می‌شود.

روستایی از روستاهای لَواسانات که از توابع شمیرانات است و در حدود پنجاه کیلومتری شرق تهران قرار دارد. این باور هم وجود دارد که از این جهت زادگاهم چنین نامی را یافته که در تقاطع پنج دَرّه واقع شده و اگر از بلندی و فَرازِ تَپّه‌های پیرامونِ آن نگاه کنیم آن را به شکلِ بَرگِ بزرگی می‌بینیم که از بهار تا اَواخرِ پاییز سبز و رنگ به رنگ دیده می‌شود.

آن گونه که گفته می‌شود و من خود از بزرگترها شنیدم، حدود یک تا دو ساله بودم که پدربزرگم به دیار اَبَدی رَهسپار شد و زمین‌هایش که در بخش جنوبی روستا قرار دارد میان فرزندان پدربزرگ، تقسیم شد. در آن روزگار باغِ میوه کم بود و زمین‌ها به ضرورت زیرِ کِشتِ گندم، جو، عَدَس، نخود، لوبیا و سیب‌زمینی و از این قبیل می‌رفت یا برای خوراک حیوانات اَهلی خودشان، شَبدَر، یونجه و گیاهان دیگر کاشته می‌شد.

در میان قطعه زمینی که سَهمِ عَمّه‌ام رُبابه شد (او به ازدواجِ سید حسنِ میرشریف از اَهالیِ روستای اَفجه دَر آمده بود)، تَک درختِ سیبی قرار داشت که چون گاوِ پیشانی سفید (گاو آپیس) معروف بود. این سیب از نوع و نژادِ مَعروف به شمیرانی است که میوهِ آن بسیار خوش عَطر و طَعم و خوشمَزّه و شیرین است و بویِ عَطرِ آن پس از چیدن و انبار کردن از فاصلهِ دور هم به مَشام می‌رسد.

این درخت  نمی‌دانم اکنون عُمری چند ساله دارد، ولی هنوز پا برجا است.

تصدّیِ زمین و درخت سیبِ عَمّه را پدرم به عهده داشت. به طور معمول یک سال بسیار میوه می‌آورد و یک سال خیلی کَم و در واقع استراحت می‌کرد. سال‌هایی که درخت میوه می‌آورد شب‌ها هم من و پدر، زیر شاخه‌های پُر بار، کنارِ درخت می‌خوابیدیم تا جوان‌هایی که شب‌ها به آبیاری زمین و باغِ خودشان می‌رفتند و از کنار این درخت  گذر می‌کردند به اَمانت دستبُردی نزنند یا شاخه را نشکنند. این درخت یک سال فراوان میوه می‌داد، به گونه‌ای که شاخه‌ها تحَمّل نگهداری آن را نداشت و برای جلوگیری از شکسته شدن آن پایه‌هایی از چوبِ دو شاخه که پدرم آن را (قَیِّم) می‌نامید زیر شاخه استوار می‌کرد. پس از رنگ گرفتن سیب که اَواخرِ ماهِ شهریور بود سیب‌ها را از درخت می‌چیدیم که به کمکِ چند نفر یک روز یا بیشتر وقت می‌گرفت. سپس سیب را در جعبه‌های ویژه‌ای که پارچه بزرگی به نام چادرشب درونش بود قرار می‌دادند تا سیب‌ها زخمی یا لکّه‌دار نشوند. به کمکِ چهارپایان و پس از ساخته شدنِ جادّهِ ماشین رَو، با وانت، آنها را به اَفجه رسانده تحویل خانواده عَمّه می‌دادیم.

 یاد رفتگان به خیر، و زنده و جاوید که دیگر نَه پدر در این دنیا هست و نَه عَمو و نَه عَمّه‌ها و نَه بزرگترین پسَرعَمّه و پدرشان آقا سیدحَسَن ولی درخت سیب هنوز بَرجا و بَر پا است، امّا نَه به شادابی و سَر زندگیِ گذشته.

پس از این پیش دَرآمدِ بلند بالا و آشناییِ مختصر با ویژگی‌های روستا، به سُراغِ گُرگ و سَقّا می‌رویم:

زنده‌یاد پدرم دوستی مهربان و مشفِق و خوش‌اخلاق و خنده‌رو داشت به نامِ حاجی عبّاسِ شمیرانی. به گمانم نام فامیلش شمیرانی نبود امّا چون اَهل آن دیار بود، به نام شمیرانی شناخته می‌شد و معروف بود.

حاج‌عبّاس، چوب‌فروشی بزرگی در انتهای تهرانِ آن روزگار، در سَمتِ شَرق داشت. در این چوب‌فروشی، تیرهایِ سَقفِ ساختمان، تَخته، نَردبان، زَنبه و پردو (چوب شاخه درخت تبریزی یا بید که پوست آن کَنده و سپس خشک شده بود) به فروش می‌رفت. کاربُرد پردو بیشتر برای پوششِ سَقفِ اتاق بود که بجای تخته و سیمان و بتنِ امروزی بود. بجای پردو از حَصیر هم استفاده می‌شد ولی پردو قشنگ‌تر و محکم‌تر بود.

حاج‌عباس با بسیاری از مردم روستاهای اطرافِ شمیران یعنی لواسانات آشنا بود و از آنها برای فراهم آوردنِ مَتاع فروشگاه خودش درخت تبریزی می‌خرید.

خرید هم به دوسه نوع انجام می‌شد. یکی این‌که درخت‌های تبریزی را سَرپا یعنی پیش از قطع کردن می‌خرید و زحمت قطع درخت‌ها و پوست کندن و جمع‌آوری آن به عهدهِ روستایی و صاحب درخت بود اما هزینه‌ی آن از خریدار دریافت می‌شد. دوّم این‌که تمام این کارها را کارگرهای حاج عبّاس انجام می‌دادند چون به دلایلِ گوناگون از عهده فروشنده خارج بود. شکل سوّم این‌که جمع‌آوری و تحویل چوب توسط فروشنده در ایستگاهِ ماشین بود. بعضی از اَهالی روستا، یعنی فروشنده‌ها خودشان حیوانات بارکِش، مانند خَر یا قاطرداشتند و از وجود آنها برای دریافت کرایه استفاده می‌کردند. آنهایی که توان و یا امکان جمع‌آوری را نداشتند کار را به خودِ خریدار یعنی حاج عبّاس واگذار می‌کردند.

حاج عباس در کارهای دیگری هم مانند اجاره میوه‌های باغ و خرید و فروشِ زمین و باغ هم دست داشت و از جمله پرورشِ گوسفندِ نَر، برای فروش به کشتارگاه.

حاج عبّاس هروقت به برگیجان می‌آمد اقامتِ یکی دو روزه‌اش خانه‌ی ما، پیش پدرم بود و این آشنایی و دوستی حاجی و پدرم از روزگار پدربزرگ همچنان پابرجا بود. اَواسط تابستان بود که حاجی به منزل ما آمد و پس از خوردن شام با پدرم از هر دَری وارد گفتگو شد. از اوضاع کسب و کار، از باغ‌هایی که اجاره کرده بود و درخت تبریزی‌هایی که خریده بود، چه بریده شده چه هنوز بریده نشده تعریف‌ها کرد. چون خیلی خوش‌صحبت بود، با لَهجِهِ دلنشین شمیرانی، من با اشتیاق به گفتارش گوش می‌دادم.

پایان گزارشات و حرف‌های حاجی به اینجا رسید که به پدرم گفت: من یک گَلّه گوسفندِ نَرِ پَرواری تهیّه کرده‌ام که توسّط سَقّایِ اَفجه‌ای نگهداری و به چَرا برده می‌شود. می‌خواهم چند مَزرعهِ شَبدَر، اِسپرِس و یونجه اجاره کنم و گوسفندها را به اینجا بیارَم، شما زحمت بکشید فردا باهم خدمت مَزرعه‌دارها برویم و برای اجاره باهم کنار بیاییم. پدرم با خوشرویی پذیرفت و روز بعد باهم در پیِ این کار روانه شدند و چندین مَزرعه، نَه چندان دور از زمین‌های ما  اجاره کردند.

قرار شد روز بعد سَقّا همراهِ گَلّه‌اَش به روستای ما برگیجان بیاید و آمد و برای اسکان گَلّه، حاجی با پدرم مشورت کرد و قرار شد در زمین ما که گندمِ آن چیده و بَرچیده شده بود، جایگاهی برای اسکان شبانهِ گوسفندها درست کنند.

پدرم دو نفر از اَهالی روستا را کمک گرفت و از درخت‌های خودرو، و بی‌میوهِ پیرامون زمین، شاخه‌هایی بریدند و به کمکِ نَجّار به قطعات دو متری تقسیم کردند و انتهای آن را تَراش داده، مانند میخ تیز کردند.

من با اشتیاقِ فَراوان کار کردن آنها را تماشا می‌کردم که آغُل درحال به وجود آمدن بود. پایه‌ها را دور محوّطه‌ای به مساحتِ تقریبی سیصد مترِ مربّع و با فاصلهِ تقریبی دو متر از هم به زمین کوبیدند و ستون‌ها را با چوب و شاخه‌های محکم و خشک درخت‌ها به شکل نَردبانِ بزرگی درآوردند و از بین این نرده‌ها شاخه‌های تَر و قابلِ اِنعطافِ درخت‌ها را گذراندند و به این ترتیب، دیواری کشیدند که گوسفندها نمی‌توانستند بیرون بیایند. دَری هم برای ورود و خروجِ گوسفندها درست کردند.

نزدیک غروب کار به سامان رسید و جایگاهِ شبانهِ گوسفندها درست شد.

سَقّا بَّره‌ها را برای چَرا و گَردش به اوَّلین مَزرعه برده بود و غروب هنگام که بَرّه‌ها را باز گَردانده بود، جایگاهِ شبانه آماده شده بود.

ازهمان شَبِ اول، دریافتم که سَقّا بَرّه‌ها را شمارش کرده، حاضر، غایب می‌کند که مبادا یکی در راه مانده باشد یا بلایی سَرَش آمده باشد. بَرّه‌ها درست یک‌صد تا بودند. ما هم بزغالهِ کوچکی داشتیم که همراه ماده‌گاومان همواره آزادانه به چَریدن مشغول بود و شب‌ها هم همانجا در کنار گاو می‌ماند و می‌خوابید. آن‌قدر این بزغاله با گاو اُنس گرفته بود که وقتی ما آن را داخل آغلِ بَرّه‌ها می‌کردیم بی‌تابی می‌کرد و پس از دقایقی سوراخ کوچکی در دیواره آغل یافته و بیرون می‌آمد و در کنار گاو می‌خوابید. در شب‌های دیگر هم من دو سه بار تلاش کردم بزغاله را با برّه‌ها آشتی دهم امّا تلاشِ من بیهوده بود و بزغاله سوراخی می‌یافت، بیرون می‌آمد و کنار گاو می‌خوابید.

چند شب گذشت، روزها سَقّا بَرّه‌ها را به چَرا می‌بُرد و غروب‌هنگام باز می‌گرداند، آنها را به دقّت سَرشماری کرده روانه‌ی آغُل می‌کرد، شامش را می‌خورد و کنار آغُل می‌خوابید.

چندین شب به آرامی گذشت تا یک شب نزدیکِ بَرآمدنِ سپیدهِ صبح من و پدرم که در حدود صد متری فاصله با آغل گوسفندها و خوابگاه سَقّا کنار درخت سیب عَمّه‌خانم خوابیده بودیم، از صدایِ ریزشی طوفان‌مانند از خواب پریدیم وَ در پِی آن فریادهای سَقّا و کوبیدن چوبدستی او را به زمین و سنگ و درخت شنیدیم. پدرم بی‌درنگ گفت: گرگ سُراغِ گوسفندهای سَقّا آمده است. پدرم چراغ فانوس را روشن کرد و باهم  باشتاب به سُراغِ سَقّا رفتیم. دیدیم گوسفندها چنان رَم کرده‌اند که دیوارهِ خوابگاه را شکسته، پایه‌ها را از جا کَنده در اطراف پراکنده شده‌اند، و سَقّا تلاش دارد آنها را جمع‌آوری کند. پدرم از سَقّا پرسید گرگ آمده؟ سَقّا گفت به گمانم. پرسید چیزی را هم برده؟ گفت نمی‌دانم باید بَرّه‌ها را شمارش کنم.

 

در تاریکیِ شب کمک کردیم پایه ها را دوباره کوبیدیم و دیواره را تَرمیم کردیم. سَقّا بَرّه‌ها را از اَطراف جمع‌آوری کرد و یکی یکی شمارش کرده داخلِ جایگاه کرد. درست صَد تا بودند و معلوم شد که گرگ یا گرگ‌ها دست خالی گریخته‌اند. بعد بزغاله را دیدیم که زیر شکم گاو ایستاده و پناه گرفته و مثلِ بید می‌لَرزَد. پدرم گفت اگر بزغاله کنار گاو نبود، اوّلین قربانی بود.

تا صبح دیگر نَه سَقّا توانست بخوابَد و نه من و پدرَم. پدرم به سَقّا گفت بیشتر مراقب باش چون گرگ به سادگی دست بَردار نیست و بارِ دیگر تلاش خودش را می‌کند.

پس از این رویداد دو شب بی‌حادثه گذشت و سَقّا در خواب و بیداری گوش به زنگ بود. روز دوّم یا سوّم سَقّا به پدرم گفت: گوشِ شیطون کَر، دیگر نیامدند. پدرم گفت ولی اینجا را یاد گرفته‌اند و به سادگی دست‌بَردار نیستند.

شَبِ بَعد حادثه تکرار شد. همان رَم کردن‌ها و همان شکستن و دَرهَم ریختنِ دیوارهِ خوابگاه و پراکنده شدنِ بَرّه‌ها و فریادهای جگرخراشِ سَقّا. من و پدر با شتاب خود را رساندیم و صحنه‌ای مانند چند شب پیش دیدیم.

باز هم سَقّا بَرّه‌ها را از گوشه و کنار جمع‌آوری کرد، دیوارهِ آغُل را بازسازی کردیم سَقّا بَرّه‌ها را شمارش کرد، بازهم درست صد تا بودند. من و سَقّا و پدرم، خدا را شکر کردیم که باز هم به خیر گذشته است.

ما می‌خواستیم به جایگاه خودمان بَرگردیم که به پدرم گفتم پس بزغالهِ ما کجاست؟ بین بَرّه‌ها نبود، عادت داشت کنار گاو باشد امّا نیست. پدرم و سَقّا گفتند بدون شَک حیونی را گرگ برده. ما سه نفری با سَر و صدا به جستجوی بزغاله پرداختیم و اثری از آن نیافتیم. ناامید از آخر زمین وکنار نَهرِ آب می‌رفتیم که شاید دوباره بخوابیم که ناگاه پدرم در تاریکی چیزی دید و به طرفَش پیچید، من هم به دنبالش رفتم، نزدیک که شدیم دیدیم بزغاله است، پدرم گفت بدون شک از سَر و صدایِ سَقّا، گرگ بزغاله را رها کرده است. بی‌درنگ پدرم آن را در بَغل گرفت که احساس کرد دستش خیس و گرم شد، من چراغ را جلو بردم، دیدیم زیرِگلویِ بزغاله دریده شده خون می‌ریزد. دوباره بسوی سَقّا بازگشتیم. پدرم به سَقّا گفت گرگ زیرگلوی حیوان را گرفته و پاره کرده، بزغاله مُردنی است، خواهش می‌کنم برای این‌که عذاب نکشد راحتش کن (یعنی سَرَش را بِبُر). سَقّا بَررسی کرد و گفت زیاد خون‌ریزی نداره صبح به دقت بَررسی می‌کنم اگر خِرخِره (لولهِ آیورت) را پاره نکرده باشه بزغاله زنده میمونه و اگر پاره کرده باشه راحتش می‌کنم (یعنی سَرش را می‌بُرَم).

صبح پدرم روانهِ خانه شد تا صبحانه و چیزهای لازم دیگر را بیاورد. پیش از رفتن، سَقّا من را صدا زد گفت بیا دکتر می‌خواد بزغاله را معاینه کُنه. خودش رو می‌گفت. من هم رفتم دیدم خونریزی گلوی بزغاله خیلی کم شده ولی حیونی همچنان میلرزه. پدرم هم از خانه بازگشت. سَقّا جای دندانهای گرگ، چهارسوراخ را روی گردن بزغاله به پدرم نشان داد و گفت اینها جایِ نیشِ گُرگِه (منظور این‌که جایِ دندان‌هایِ نیشِ گرگ است) ولی خِرخِره سالمه (خِرخِره یعنی لولهِ داخلی گَلو) پس خوب می‌شه.

پدرم باور نداشت. من هم همین‌طور. پدرم گفت: شما خودت می‌دانی، هر کار که فکر می‌کنی درسته، درحَقّ این بیچاره انجام بِدِه.

پیش از آن‌که سَقّا گوسفندهای خودش را به چَرا ببَرَد، آتشی از هیزم‌های خشک بَرپا کرد، به من گفت چند تا کلوخِ خشک بیار و داخل آتیش خوب سُرخِش کن. من به دستورِ آقا دکتر همین کار را کردم. بعد گفت بزغاله را خیلی محکم نگهدار، سَرِ بزغاله را محکم به سینه‌ات فشار بِدِه جوری نگهدارکه تکان نخوره.

بعد با اَنبُر، کلوخِ سوزان را یکی یکی داخل سوراخ‌ها کرد و کمی فشارداد. بزغالهِ بیچاره از تَهِ جگر جیغ کشید.

به هر حال بادشواری عَمَلِ جَرّاحیِ سَقّا انجام شد. من هم مثلِ پدرم فکر می‌کردم بزغاله جانِ سالم به‌دَر نمی‌بَرَد امّا من به دستور سَقّا (دامپزشک) یک ساعت به یک ساعت چند قطره شیر به گلوی بزغاله چکاندم. دو روز که گذشت لَرزشِ دست و پای بزغاله تمام شد. می‌توانست چند قدمی هم راه برود و به دور و بَرِ خودش نگاه کند. از روز سوّم هر بار نیم استکان شیر بجای چند قطره به او نوشاندم و سپس به دستور دامپزشک بَرگِ شَبدَر نازک را کوبیدم و مانند لقمه‌های کوچک در دهانش گذاشتم. نَرم نَرمَک توانست این لُقمه‌ها را فرو بدهد. شب سَقّا سوراخ‌های بیرونیِ گلوی بزغاله را که جای دندان‌های نیشِ گرگ بود را معاینه کرد. قدری جمع شده بود و نشان از آن داشت که رو به بهبودی است. یک هفته از ماجرا نگذشته بود که بزغاله خودش توانست برگ‌های نازک علف را از ساقه جدا کرده بخورد.

من هر روز چهار سوراخِ گلوی بزغاله را معاینه می‌کردم و می‌دیدم به درستی رو به بهبودی است.

سَقّا می‌گفت آبِ دهان گرگ زَهر دارد. باید جای دندان‌های آن را سوزاند و خشک کرد تا زخم خوب بشه. پس از دو هفته چهار سوراخ گلوی بزغاله بهم آمد و پُرشد و کم کم رویِ آن پوست آورد. دوران نقاهت که به درستی سَرآمد جای زخم دیگر معلوم نبود. کم کم حرکت و جَست و خیزش هم بَرقرار شد امّا هرگز با گوسفندهای سَقّا دوست نشد و یارِ وفادارِ گاو باقی ماند.

سقّا هر روز گَلّهِ خود را به مَزرعه‌ای می‌بُرد و شب به آغُل باز می‌گرداند، جلو دَرِ آغل آنها را شمارش می‌کرد، داخلِ آغل کرده در را می بست. خیالش راحت شده بود که دیگر گرگ دست از سَرِ بَرّه‌های او برداشته و لابد جای بهتری پیدا کرده است.

 یک شب که آنها را شمارش کرد، نَوَد و نُه تا بودند، دوباره شمرد، یکی کم بود، پس از چند بار شمارش، از من کمک خواست، من راصدا زد که باهم شمارش کنیم، شاید او دچار اشتباه شده باشد.

من جلو دَرِ آغُل ایستادم به سَقّا گفتم بَرّه‌ها را یکی یکی تحویل من بدهد و من شمارش کنم. به این ترتیب همه را داخل آغل فرستاد، درست نَوَد و نُه تا بودند یکی کَم بود.

سَقّا هرچه تلاش کرد بَرّهِ غایب را شناسایی کند نتوانست. وقتی دَرِ آغِل را بَست، به من گفت من راهِ آمده را باز می‌گردم شاید بَرّه جایی در راه مانده باشد. چون آنها پشت سَرِ من می‌آمدند، نَه جلوی من.

سَقّا رفت و پس از نیم ساعتی بازگشت و هیچ نشانی از گُم شده نیافت، نمی‌توانست باور کند که حادثه‌ای رُخ داده است. بسیار نگران بود، ازسویی تنها گمانی که می‌بُرد این بود که از آخرِ گَلّه گرگ یکی را بی سَروصدا گرفته است چون او در جلو حرکت می‌کرد، رَم کردنِ گلّه را متوجّه نشده است. کَم کَم به یاد آورد که همیشه آن بَرّهِ چاق که دُنبِهِ بزرگی داشت، درآخر می‌آمد، خوب که دقّت و بَررسی کرد دید همان بَرّه نیست.

شب سَقّا با چه فکر و خیالی خوابید، نمی‌دانم امّا صبح خیلی زود سَقّا من را صدا زَد. پدرم رفته بود دِه، صبحانه بیاورد و کارگری ازجوانان همسایه را هم برای درو کردن عَلَف‌ها، با خودش بیاورَد. من هنوز کنار آغُل نرسیده بودم که پدرم همراه یکی از همسایه‌ها آمد. سقّا ماجَرا را برای پدرم و جوان ِهمسایه تعریف کرد  و حدس و گمانِ خودش را هم گفت. جوانِ همسایه که خودشان گَلّهِ گوسفند داشتند گفت: سَقّا، هیچ شَک نکن که بَرّه را گرگ یا گرگ‌ها گرفته‌اند و تا حالا استخوان‌هایش را هم خورده‌اند، بُرو تویِ دَرٍّهِ (تَنگه شیران) را وارسی کن شاید گرگ‌ها بَرّه را آنجا برده باشند که از راه و عبور و مرور دور هست.

ما گفته و راهنماییِ جوان همسایه را پذیرفتیم و به طرفِ دَرّه روانه شدیم. به فاصلهِ تقریبیِ صد متریِ دَرّه که رسیدیم از بالایِ بلندی پُرشیب حیواناتی را دیدیم که از لابِلای شاخِهِ درخت‌ها درست معلوم نبودند. کمی که جلوتر رفتیم به روشنی دیدیم که چهار گرگ آخرین تَه‌مانده‌های استخوانِ شکارِ خودشان را لیس می‌زنند.

من قُلوه سَنگی پیدا کردم و با تمامِ نیرو بسویِ آنها پَرتاب کردم. سنگ نزدیک آنها به سَنگِ دیگری خورد و با صدای زیادی از هم متلاشی شد. لَحظه‌ای دیگر دیدیم که چهار گرگ با شتاب به سوی قُلّهِ تپّهِ روبروی ما پیش می‌روند و پس از چند دقیقه از نظر ما ناپَدید شدند.

بُزغالهِ ما پس از دو سال، رشیدترین نَربُزِ دِه شد. با شاخ‌های بلندِ شَمشیری و چشم‌های درشت و کمی تَرسناک. جَوان‌ها وقتی آن را همراه من می‌دیدند با خنده می‌گفتند این کَل(یعنی نَر بُز) گرگ دیده است و نظرکرده است و می‌خندیدند.

من پس از گذشت سال‌ها سَقّا را در افجه از داخل ماشین دیدم که روی سَنگچین، جلو قَهوه‌خانه کنار چند نفری نشسته بود. چوبی مانند عَصا در دست داشت و چشم‌هایش دیگر به‌خوبی نمی‌دید. با صدای بلند سلام کردم. از صدا، فوری من را شناختو به شوخی گفتم سَقّا، بَرّه بُزُرگه چی شد؟ خندید و گفت: گرگ‌ها بَخوردَن. دیگر از او هیچ خبری ندارم. باید از پسرعَمّه‌ام ابوالقاسم میرشریف جویای حالِ سَقّا بشَوَم.

برای سَرگَرمی دوستان..در دورانِ کروناییِ لعنتی

ارادتمند  محمّد تقی اثباتی.

 شاد و تندرست باشید.  

یک دیدگاه

  1. محمد تفی اثباتی

    با سلام و درود و سپاس بسیار از فامیل گرامی آقای لبّافی
    نمیدانم چگونه از اینهمه زحمت و سلیقه ای که در تنظیم و درج این رویداد بکار بردید، سپاسگزاری کنم. تنها میتوانم برای شما و خانواده و همروستایان ارجمند در هرکجا که زندگی میکنند آرزوی تندرستی و موفّقیّت و شادمانی داشته باشم، و یاد رفتگان زنده و جاوید باشد و زنده ها از عمری طولانی و سَرشار از شادمانی و تندرستی و پیروزی بهره مند باشند.
    ارادتمند همگی محمّد تقی اثباتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *