خانه » ادبیات » تأثیر جنگ شهرها در برگ‌جهان

تأثیر جنگ شهرها در برگ‌جهان

مرتضی لبافی

امروز ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ در حالی به سالگرد جنگ شومی که دفاع مقدس نام گرفت

نزدیک می شویم که مصادف است با روز تشییع پیکر آقامرتضی لبافی. برای یادکرد این یار دیرین بی مناسبت ندیدم نوشته ای از ایشان را برایتان درج کنم که در سال ۱۳۸۹ در وبسایت برگجهان منتشر شده بود.

علی اکبر لبافی

بهار سال ۱۳۶۷ اکثر شهرهای ایران درگیر بلیه‌یی بود که “جنگ شهرها” نام گرفت.روستای زیبای ما نیز، هم‌چون تمامی نقاط حاشیه و نزدیک به شهرهای موردنظر، از آثار و عوارض آن برکنار نماند. حقیر در آن‌زمان در حال گذراندن خدمت سربازی در دزفول بودم و با دوست و دایی ارجمندم آقای علی‌اکبر لبافی مکاتبه می‌کردم. ناخوشایند ندیدم به عنوان نقل خاطره و دادن تصویری از آن روزهای برگ‌جهان، بویژه برای دوستان جوان‌تر، دو نامه‌یی را که در فروردین ۶۷ برای یکدیگر نوشتیم، درج کنم.

یادآوری این نکته لازم است پیش‌نویس نامه‌ی من و اصل نامه‌ی مهندس علی‌اکبر نزدم موجود است. برای درج آن‌ها در سایت، در اصل نامه‌ها تصرف و تلخیصی بسیار مختصر صورت گرفت که به هیچ‌وجه به مطالب و نیز کمیت‌شان لطمه نزده است. برخی جاها نیز اسامی خاصی که وجودش الزامی نداشت، حذف شد. ضمناً دوستان عنایت دارند که در آن زمان بنده  ۲۶ سال و مهندس لبافی ۱۹ سال داشت.

۱۸ اردیبهشت۱۳۸۹ ـ تهران- منتشر شده در وبسایت برگجهان

 

 

نامه‌ی مرتضی لبافی از دزفول به آقای علی‌اکبر لبافی در تهران به تاریخ اول فروردین ۱۳۶۷

حضرت علی‌اکبر سلام علیکم

نمی‌دانم وقتی این نامه به خانه‌ی شما برسد در خانه هستی یا نه. در هرحال چون مطمئنم بعد از نوروز این نامه را خواهی خواند [مطمئنم چون همین الآن که درحال نوشتنم اول فروردین است (مزاح دخترانه!)] از حالا و همین‌جا عید نوروز را به تو و تمام اهل بیت و اعوان و انصار جمیعاً تبریک عرض می کنم.

هرچند عید امسال دهن‌کجی ِ وهن‌آمیزی بود نسبت به همه‌ی ما. و اندوهی لطیف چون لبخندی غمگنانه بر لب پسرکی که اسباب‌بازی ِ متلاشی‌شده‌اش را نگاه می‌کند اما چاره‌یی جز تسلیم در برابر حوادث ندارد.

عید امسال، پرنده‌ی کوچکی بود که از سر شوربختی، بر درختی به‌جامانده از جنگلی سوخته آشیان کرد. عید امسال، دوشیزه‌ی دلارامی بود که وجود خجسته‌اش را… و سپیده‌دم، اندوه‌زده از این‌که چه انتظار بیهوده‌یی برای رسیدن به خوشبختی موعود…

و از همه‌ی این‌ها گذشته، حق است که نفرین بفرستیم بر “جنگ”. هم او بود که خانواده‌های بسیاری را در اکثر شهرهای این سرزمین سوگوار کرد. عیدی ِ امسال ما، موشک و بمب و راکت بود. زبان مضمر و پیام نهفته در این هدایا، به‌شدت صریح و رئال. آن‌چنان ما را بی‌واسطه و بلافصل با “واقعیت”های موجود آشنا می‌کند که آرزو می‌کنیم کاش صدسال سیاه واقعیت وجود نمی‌داشت. “من صدای انفجار را می‌شنوم، پس هستم”. کاش این گفتار حکیمانه را هم‌کاران دایی ابراهیم در انجمن فلسفه می‌خواندند تا بفهمند “وجود” چه معنایی دارد.

صدای راکت بدجوری فصیح و بلیغ و رسا و شیواست. فصاحت و بلاغت هم شدت و ضعف دارد. [نمردیم و شدت فصاحت را هم دیدیم].

من یکی این عیدی، این هدایا و این یادگاری نوروز ۶۷ را که نصیب اکثر شهرهای سرزمینم شد، هرگز فراموش نخواهم کرد.

الآن ساعت ۲ صبح است. بچه‌ها همه در آسایش‌گاه خوابیده‌اند. هرچند همه‌ی آن‌ها می‌دانند که هرشب هواپیماهای عراقی می‌آیند و طبعاً باید از خواب بپرند و گـُه‌مرغی و زابرا به سمت سنگر محوطه بدوند.

من، بیرون آسایش‌گاه، زیر نور مهتابی محوطه کتاب‌های منطق و فلسفه در دستم و چقدر خشک و بیروحند هر دو درس. فلسفه مقداری بهتر و منعطف‌تر است اما مرده‌شورش را ببرند این منطق را. [مرده شورش را ببرند؟! این عبارت که مدام در گفتگوها تکرار می‌شود غلط نیست؟ اگر مرده‌شور را ببرند پس چه کسی مرده را بشوید؟ فکر می‌کنم شکل صحیح آن، “مرده‌شور ببرتش” باشد.] بله مرده‌شور منطق را ببرد. به‌خصوص این‌که آدم یک عمر، اندیشه اش را براساس منطق دیالکتیکی ساخته باشد. [چایی‌م سرد شد!] و بعد بخواهد آن ساختار فکری را ویران کند و براساس منطق قراضه‌ی ارسطویی ِ عهد نئاندرتال دوباره بسازد.

این روزها در گرماگرم مفتخر‌شدن به دریافت هدایای سماوی! و دیگر مائده‌های زمینی! که از هدایای هوایی جالب‌انگیزناک‌تر!! و دلنوازبخش‌تر!! هستند، مشغول کاری هستم که اهالی بلاد مدرسه و زعمای درس و مشخ! به آن “خرخوانی” می‌گویند. با شدت و حدّت … که نه ، اما در نوع خود برای خودم نیز بی‌سابقه و بی‌نظیر. نمی‌شود اسمش را “تلاش” گذاشت که بیشتر درحال دست‌وپازدنم. به قول “شاملو”: “من پرواز نکردم، من پرپرزدم.” و عمده‌ی این دست‌وپازدن از سر تفنن و تفریح!! گاهی اوقات در بازی فوتبال هم، حتی مسابقه‌های کاملاً غیرجدّی، آدم عرق خودش را درمی‌آورد. [بعد می‌نشینند و می‌گویند “عرق‌سگی” نایاب است و شلاق دارد و اِل و بـِل.]

و من چه شرمگینانه چه با غرور، بگویم که عرقم درآمده. به‌خصوص با منطق…

ساعت ۴ بعد از ظهر دیروز، مشغول شستن دست‌ها زیر شیرآبی در محوطه‌ی پادگان که کنارش ۸ مخزن شش‌هزارلیتری گاز مایع قرار دارد. فکر می‌کردم که درصورت انفجار این مخازن، چه دوغی خواهد شد و در همین فکرها که مطابق معمول صدای پدافند. مثل تمام سربه‌هواهای دیگر، به آسمان که نگاه کردم دیدم چیز زیاد مهمی نیست!! تعدادی میگ عراقی که شانزده فروندش را خودم شمردم و بعد صداهای متوالی انفجار در چندین نقطه‌ی شهر دزفول که از ما حدود هزارمتر فاصله دارد و نقطه‌های انفجار که به صورت مخلوطی از دود و غبار دیده می‌شود.

تقریباً هرروز و هرروز تقریباً دوسه‌بار می‌آیند و چندین برابر آن در شبانه‌روز، خودمان خودمان را بمباران ذهنی می‌کنیم.

یکی نیست بگوید آخر من چه‌کاره هستم و این‌جا چه می‌کنم. من که به سراغ جنگ نرفتم، جنگ چرا به سراغم آمد؟ هرچند که “مردم” ما هم به سراغ جنگ نرفته بودند و جنگ به سراغ‌شان آمده.

فعلاً در این روزها زنده‌ماندن هرکس سوءتفاهمی بیش نیست و مردن، حادثه‌مادثه‌یی و سوژه‌یی برای گپ‌وگفتِ بازماندگان در این کویر خالی از سوژه. اتفاقی کوچک که وقتی دیگران خبرش را می‌شنوند، نـُچ‌نـُچی کنند و سری به چپ‌وراست تکان دهند و در خلوت شانه‌یی بالا بیندازند و در جمع خود را دل‌سوخته و نگران و متعجب نشان بدهند. مرگ، فقط تا لحظه‌یی عطیه‌ی خداست که سراغ خود آدم یا اطرافیانش نیاید. گفتم که خود را متعجب نشان می‌دهند، چرا که کم‌تر کسی واقعاً تعجب می‌کند و بسیار کم‌تر از آن، نگران می‌شود. نگرانی آدم این‌روزها فقط لحظه‌یی ست که بمب یا راکت یا هر کوفت دیگری در دو قدمی‌اش زمین بخورد.

کوتاه‌ترین نگرانی تاریخ به‌لحاظ طول مدت زمانی. شاید چنددهم ثانیه هم طول نکشد و بعد… راستی آیا می‌شود برای مقداری گوشت لهیده و خون و استخوان پودرشده، واژه‌ی “بدن” را به‌کار برد؟ و برای این بدن، وجود سری را و در این سر، وجود مغزی با مجموعه‌یی از فعالیت‌های عصبی – روانی؟ و آیا در این فاصله‌، این مغز می‌تواند نگرانی ایجاد کند؟ نگرانی در این وضعیت، واژه‌یی مضحک و اصولاً ازنظر ادبی – روانشناختی اشتباهی فاحش نیست؟

مثلاً وقتی اطمینان داری که پیرمردی دزفولی در فاصله‌ی یک‌متری محل اصابت موشک ایستاده بوده و حالا از او مقداری پودر باقی مانده، از نظر علمی – ادبی، می‌توان گفت: بدن پیرمرد پودر شده بود؟ و یا: پیرمرد در فاصله‌ی سقوط راکت، شنیدن صدای انفجار و متلاشی‌شدن نگرانبود؟

همراه با پودرشدن در و دیوار و درخت و انسان و پرنده و اتوموبیل، “واژه”ها هم پودر می‌شوند و فرومی‌ریزند.

از صمیم قلب آرزو می‌کنم وقتی این نامه را می‌خوانی حملات موشکی و هوایی تمام شده باشد. و هم‌چنین آرزو می‌کنم روزی را که جنگ، به معقول‌ترین، اصولی‌ترین، کم‌هزینه‌ترین و شرافت‌مندانه‌ترین شکلش پایان یابد.

تبریکات مجدد به یک یک اهل بیت جمیعاً و سلام ویژه و مخصوص خدمت مادر مهربان و خاله‌ی عزیز…

قربان تو – مرتضی  ۶۷/۱/۱ — دزفول

نامه‌ی آقای علی‌اکبر لبافی از تهران به مرتضی لبافی در دزفول به تاریخ ۶۷/۱/۲۷

دوست گرامی سلام!

راستی این شروع‌کردن نامه هم چه‌قدر سخت است. هربار که می‌خواهم نامه بنویسم، سعی می‌کنم از جملات کلیشه‌یی و تکراری پرهیز کنم. اما این‌کار مشکل است. بالاخره آدم مجبور می‌شود بگوید: پس از عرض سلام امیدوارم که حالت خوب بوده… مثل همه‌ی نامه‌ها خط اول مساوی ست با همین جمله. البته در نامه‌های شما که ندیده‌ام و این توانایی خیلی خوبی ست که شما دارید. از دیرشدن جواب نامه معذرت که بعد از توضیحات به من حق خواهی داد.

ساعت از یک بامداد دوشنبه گذشته و آنچه تلاش کردم تا افکار مشوش را از ذهنم دور کنم، نتوانستم و هرگز خواب به چشمان خسته و نگرانم راه نیافت. البته جای تأسف است اعلام این خبر اما…

“کمال” پسر کوچک حاج‌حسن مشهدی‌اوسط، شهید شد. روزی را به‌یاد می‌آورم که در “سرپاره” از من پرسید: دانشگاه قبول شدی؟ گفتم: نه! گفت که من هم قبول نشدم و ماه دیگر باید به سربازی بروم…

… و هنوز مدتی از آموزشی‌اش نگذشته بود که در جبهه تیر (یا ترکش) به سرش می‌خورد و… روحش شاد! و خدای او را بیامرزاد و ما را نیامرزیده از این دنیا مبراد!

… روز پنج‌شنبه [۲ روز پیش] … زنگ خانه‌ی حاج‌غلام لبافی به صدا درمی‌آید. به او می‌گویند از یازده روز پیش تا به‌حال، ما به خانه‌ی پدر کمال کوشکستانی می‌رویم ولی کسی در آن‌جا نیست. پرسان‌پرسان خانه‌ی شما را که هم‌ولایتی ایشان هستید نشان‌مان دادند… حاج‌غلام برای رفع هر شک و شبهه‌یی به ستاد معراج می‌رود. بله! شهید موردنظر خود کمال بود. شبانه با ماشین آقای داود جان‌نثاری به‌همراه حاج‌سیف‌الله لبافی به برگ‌جهان می‌روند تا خبر را برسانند. در راه بازگشت، نرسیده به تونل جاجرود، ماشین به جدول وسط خیابان اصابت می‌کند و سینه‌ی آقا داود به‌شدت به فرمان و سر حاج‌غلام به شیشه‌ی جلو می‌خورد و شیشه ۱۰ متری به جلو پرت شده و ماشین داغون و له و لورده.

خوش‌بختانه به کسی آسیب جدی وارد نمی‌شود. به‌طور اتفاقی کسی از آشنایان می‌رسد و ماشین را بکسل می‌کنند. فردای آن شب، هنگام تشییع جنازه‌ی کمال، ماشین آقارضا لبافی [عمو علی‌محمد]، درحالی که حاج‌غلام و چندنفر دیگر بر آن سوار بودند، از جاده منحرف شده و چیزی نمانده بود به “شیران” سقوط کند. بازهم به لطف خدا و به‌دلیلی نامعلوم ماشین متوقف شده و ماجرا به‌خیر می‌گذرد. برای تشییع جنازه‌ی شهید کمال، جمعیتی حضور پیدا کرده بود که تا به‌حال در برگ‌جهان سابقه نداشت. پیکر پاک کمال‌مان را در امام‌زاده به خاک سپردند…

به‌روشنی تصویر روزی را که نتیجه‌ی ردشدن در کنکور برایم محرز شود، در ذهن مجسم می‌کنم. می‌خواهم به امام‌زاده بروم و به کمال بگویم: من‌هم بار دیگر در کنکور رد شدم. ماه دیگر باید به سربازی بروم.

نامه‌ی دیگری برایت نوشته بودم، ولی ازآن‌جا که می‌دانم الآن تشنه‌ی دانستن حال‌وهوای این‌جا هستی، آن را کنار گذاشته و نامه‌ی حاضر را با انبوهی از وقایع گوناگون، برایت می‌نویسم.

پانزده‌روز عید را در برگ‌جهان گذراندیم. قله‌های سفیدپوش روستا، بیش‌ازپیش مرتفع به‌نظر می‌آمدند. گویی سرک می‌کشیدند تا جمعیت بی‌سابقه‌ی ده را تماشا کنند. [حتماً می‌دانی به‌خاطر موشک‌باران، برگ‌جهانی‌های ساکن تهران نیز، مثل مردم دیگر شهرها، از تهران بیرون زده‌اند.] تک‌تک در گوشه‌کنار، درختان زردآلو و قیسی دیده می‌شد که مظلومانه با تقدیم شکوفه‌های صورتی و سفید خود، مقدم مهمانان ناخوانده را گرامی می‌داشتند. برگ‌جهان اکنون رونقی یافته است. کشاورزی و آبادانی چنان سرعتی گرفته که نگوونپرس! اگر “صدام” این مطلب را بداند، همین الآن دستور قطع حملات موشکی را می‌دهد. در “روبار” دکان سبزی‌فروشی، در “پاده” فروشگاه برنج و بنشن و در سرده “سوپرمارکت”!! باز شده. چه کسی فکر می‌کرد… بقال سرده شود…

دبستان “محمد همایون” برگ‌جهان که شاگردانش کمتر از ۴۰ نفر بودند، اکنون بیش از ۸۰۰ دانش‌آموز دارد و برخوردار از دو مدیر؛ یکی برای مقطع راهنمایی و یکی هم دبستان. ابتدا مثل قبل دخترها و پسرها به شکل مختلط در کلاس‌ها می‌نشستند. اما این وروجک‌های تهرانی کارها را داشتند خراب می‌کردند و حالا گویا مجبور شده‌اند آن‌ها را جدا کنند. یک‌روز معلم کلاس، اصغر لاری [پسر حاج‌حسین نوه‌ی حاج‌حسین‌قلی] را برای پاسخ‌دادن به درس پای تابلو می‌برد. اما هرچه می‌پرسد، چیزی جز خنده تحویل نمی‌گیرد. علت را که جویا می‌شود اصغر می‌گوید: دخترها دارند به من نگاه می‌کنند، خنده‌ام می‌گیرد…

با دفترچه‌ی بسیج در برگ‌جهان، به هر تهرانی ۴ کیلو آرد سهمیه‌یی می‌دهند و به هر خانوار ۲۰ لیتر نفت. ما یک کیسه‌ی ۸۰ کیلویی آرد گرفتیم. البته اگر دفترچه‌ها در دسترس باشد و از تهران ببریم، سهم‌مان به ۱۶۰ کیلو هم می‌رسد!!

بخش‌دار کرایه‌ی مینی‌بوس را که به ۲۵ تومان و گوشت را که به دویست و خرده‌یی افزایش داده بودند، به ۲۰ و ۱۸۰ تومان تقلیل داد. دو مینی‌بوس مدام کار می‌کنند و در برخی روزها به‌محض این‌که به برگ‌جهان می‌رسند، مسافر پر می‌شود و بلافاصله حرکت می‌کنند و همین‌طور بالعکس، درست مثل اتوبوس‌های واحد.

بین راه، مثل “تلو” و چند جای دیگر، نانوایی‌های سیار برپا کرده‌اند که صف‌بستن مردم برای نان در بیابان برهوت مثل بسیاری چیزهای دیگر، واقعاً دیدنی است.

… نامه‌ات وقتی رسید که در تهران نبودیم و آقا‌رجب آن را برایم به برگ‌جهان آورد…

در یکی از همین روزهای عید، خاله‌ام حرف‌هایی درمورد مادرم زد که برایم بسیار تازگی داشت. درمورد او گفت و دنیایی از درد و رنجی که در دل نهفته دارد. از سختی‌های دوران کودکی و نوجوانی…

…بیماری و زمین‌گیری در جوانی… و حالا… این اضطراب و پریشان‌حالی‌اش به‌خاطر حملات موشکی. بی‌خوابی و بی‌رمقی برای انجام کارهای پدر زمین‌گیرم… خاله حرف‌هایی زد که پس از ۱۹ سال که از سنم می‌گذرد می‌بینم هنوز مادرم را نشناخته‌ام…

…دردهای مادرم کم بود، اضطراب موشک‌باران و نگرانی از اصابت بمبهای شیمیایی نیز بر دردها و نگرانی‌هایش افزوده. بعضی از همسایه‌ها هم که شوری را از نمک گرفته‌اند. آن‌قدر می‌ترسند که انگار همین حالا عزرائیل آمده و می‌خواهد جان‌شان را نسیه بگیرد و ببرد. پیش مادرم آن‌قدر چرندیات می‌بافند که نگو. مادر ساده‌ی من هم باورش شده و حالا روحیاتش طوری ست که صبح تا شب به نقطه‌یی خیره می‌شود و تا از او چیزی نپرسی، لب از لب باز نمی‌کند. به برگ‌جهان می‌رود، دلواپس بچه‌هایش که در تهران چه می‌کنند و به تهران که می‌آید تنهایی روزانه در خانه و حملات موشکی اعصاب برایش نمی‌گذارد.

…چند روزی است که اوضاع آرام‌تر شده. به‌خصوص دیروز که اصلاً حمله‌یی صورت نگرفت. [شاید چون جمعه بود!!] مادر هم چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش کمی رنگ‌ورو گرفت. امیدوارم همه چیز ازجمله این جنگ و حملات موشکی، مثل همین حال‌وروز مادر، عاقبت خوشی داشته باشد.

حال و احوال اقوام من و شما هم، دَم ‌پَس‌دا خوبه. برگردیم سراغ اخبار برگ‌جهان:

انبارهای متروکه، کاه‌انبارها و حتی پَل‌های فراموش‌شده، قیمت پیدا کرده و چیزی نمانده تمامی آن‌ها مسکونی شود. از… عمو گرفته تا… دایی و… خاله، از ساکنان “سراسو” و “دنبال تنگه‌مرغ” و “کیله‌ی جویک”همه و همه این‌جا و آن‌جا و هرجا و هرمحل، خانه‌یی اجاره یا اتاق‌های خالی را گردگیری کرده و ساکن شده‌اند. مدتی بود که باران نمی‌آمد و موجب نگرانی اهالی کشاورز شده بود، ولی اخیراً دو سه مرتبه باران آمد و البته سیلی که زحمات و کارهای پدر شما و چند تن از همسایگان “لش‌میدان” را برای بار دیگر برباد که نه، برآب داد.

راستی پس از آن که خر ِ ما و خر ِ عمورضی یکی بعد از دیگری و به فاصله‌ی چند روز سَقَط شدند، هم‌زمان دو خر از کمپانی هداوندهای ورامین، بیرون کشیدیم و هر دو کبود. [یا بهتر است بگویم نوک مدادی!] هر دو از یک مدل و هر دو مول و چاموش هستند. و این برای بچه‌های شهری مثل اسماعیل خاله و مهدی آقا‌رجب و مهدی و رضای علی‌آقا بشارتی خیلی لذت‌بخش و کیف‌آور است.

من پس از سیزده به برگ‌جهان نرفتم، ولی خبرها می‌رسد. که پس از به‌صدادرآمدن زنگ مدرسه‌ی برگ‌جهان، کوچه‌های ده درست مثل خیابان‌های تهران، پر می‌شود از محصلان کلاسوربه‌دست و کیف‌بردوش و دفتر و دستک‌برسینه، که گروه‌گروه به‌سمت منازل به‌راه می‌افتند. از سعید آقا‌رجب گرفته تا… خاله و رضای دخترعمو و امیر دختردایی و… آقا رضا و همه از یک مدرسه.

در تهران نیز برادران من و دایی‌های شما سر ِ کار می‌روند اما نیمه‌وقت. چون در حوالی ظهر موشکی بیخ گوش‌شان صدا می‌کند و همه‌جا تعطیل می‌شود. و من…

وقتی موشکی در ۱۵۰۰ متری و دیگری در ۱۰۰۰ متری خانه صدا کرده و غبار حاصل از انفجار در بینی‌ام نفوذ می‌کند، همه‌چیز در خاطر و ذهنم جای می‌گیرد جز کنکور و فکر کنکور و اهمیت کنکور…

درحالی که زمان چون صاعقه‌یی می‌گذرد و جان مثل برق می‌آید و می‌رود، نمی‌توانم درس بخوانم و تمرین حل کنم. صفحات کاغذ “تست” ، به قلم ِافتاده در کنارشان زل می‌زنند و قلم نیز به دستان بی‌رمق من.

آه… که چه قرارومداری با دوستان مدرسه گذاشته بودم و چه کتاب‌ها و جزوه‌هایی که می‌خواستیم ردوبدل کنیم، لحظه‌لحظه‌یی را که به بطالت می‌گذرانم، گوشه‌گوشه‌ی “شکست” را در سطرسطر صفحه‌ی ذهنم تصویر می‌کنند… ماه تیر که نزدیک می‌شود، نزدیک‌شدن تیری دیگر را بر دلم حس می‌کنم…

نه نه! ناامیدی نه! خدا نیز راه ناامیدی را بر بندگان بسته، چشمان از برق‌افتاده‌ام چشم‌به‌راه روزهای بهترند.

دوست‌دار تو – علی‌اکبر لبافی

ساعت چهار و بیست دقیقه بامداد دوشنبه ۶۷/۱/۲۷ — تهران

 

۵ دیدگاه

  1. با سلام

    تمام جهان دور سرم چرخید. چندبار پر و خالی شدم … دریغ و دریغ و دریغ … باور نمی کنم …

    دو منظر متفاوت ! خیلی خوب بود این انتشار. سپاس عمو .

  2. ما توی این کشور فلک زده فقط فقدان رو تجربه میکنیم و رنجی که از پسِ این هجران میاد. روحش شاد باشه. کم حاضر بود اما برای من به شخصه اثرگذار بود.

  3. روحش شاد و یادش گرامی

  4. جنگی که پس از فتح خرمشهر با صلحی افتخار آمیز برای ایران میتوانست تمام شود را ادامه دادند. یک جنگ فرسایشی. من در سال ۱۳۶۷ سرباز بودم. فرمانده ما در اواخر جنگ می گفت نمی دانم چرا صدام خرمشهر را نمی گیرد؟ برای او کاری ندارد.

  5. آقا مرتضای عزیز،
    در روزگار شهرت و قرارداد و سفارش، در روزگار مصرف و مصرف، این وجودهای کمیاب، سخته از دست دادنشون، هر چند که متوجه نباشیم و نفهمیم. در روزگار حسرت، در روزگار فراموشی…

    در روزگار ارز،
    او را
    چند می ارزند؟

    گوهر شناس دهر…
    یک عمر، درد
    چند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *