خانه » ادبیات » سرو پیر

سرو پیر

غلام‌حسین آذری‌مهر، خرداد ۹۵

“آقور به‌خیر، چطوری کدخدا؟”

“به‌حمداله خوبم، خیلی خوب، عازم باغ بالا هستم، درخت‌ها تشنه‌اند، نوبت آب ما است.”

“از سلمان چه خبر … کدخدا؟”sarve1

“از خدمت سربازی‌اش فقط چهارماه باقی مانده، تا اول پاییز برمی‌گرده. ببین صفر سر راه به خانه ما برو، به آبجی‌ات بگو که من از راه باغ بالا می‌رم کوه به درخت سرو نیاز کنم، برای غروب برمی‌گردم.”

کدخداقنبر وقتی از کنار صفر رد شد و خداحافظی کرد، ایستاد، سرش را بالا برد و نگاهش را در دور دست منتهای تیغه‌ی کوه و درحاشیه‌ی قله به درخت سرو دوخت. آنگاه چشمانش را بست و چیزی زیر لب گفت، سپس به راه رفتن ادامه داد. او سعی داشت تا آفتاب زردی برگردد و خودش را به خانه برساند.

روستای بزرگی که حدود چهل خانوار داشت، مردم در اتاقک‌ها و خانه‌هایی که در سراشیب دو طرف کوه ساخته بودند، زندگی می‌کردند. با طلوع خورشید مردان به حرکت می‌افتادند، به سمت اراضی و باغات می‌رفتند و به کار مشغول می‌شدند و در کشاکش عصر به سمت خانه‌هایشان روان می‌گشتند.

طلیعه‌ی روز در آن طرف روستا – جهت غربی- زودتر آغاز می‌شد. کسانی که در این طرف رود – سمت شرقی- اقامت داشتند، در پناه سایه‌ی بزرگ کوه می‌زیستند و از تابش پرتو صبح خورشید غافل می‌ماندند. آفتاب اولین شعاعش را به قله و تیغه‌های تیز کوه غربی می‌انداخت. همین که خورشید کمی بالا می‌رفت، آفتاب به سرعت در پایین پخش می‌شد. اولین موجود ذیحیاتی را که ناگهان در بر می‌گرفت، تنها درخت سروی بود که در منتهای شکاف کوه ایستاده و شاخه‌هایش چون دستهای مستمندان به سوی آسمان آبی کشیده بود. گویی مناجات سحر می‌کرد. فاصله‌ی دهکده تا قله‌ی کوه راهی طولانی بود. صعود به آنجا تا پای درخت سرو برای ناآموختگان چندان آسان نبود و فقط از مردان قوی و باتجربه برمی‌آمد.sarve2

تنها کدخداقنبر نبود که سالی چندبار صخره ی سرسخت را می‌نوردید و تا پای درخت سرو صعود می‌کرد، بلکه افراد دیگری هم از روستا نذر و نیاز می‌کردند و خود را به درخت سرو می‌رساندند.sarve6

گاهی طبیعت جلوه‌هایی بروز می‌دهد که آدمی را به تحیر وا می‌دارد. انسانی را که تحسین زیبایی بخشی از وجود اوست، ناخودآگاه به ستایش می‌کشد و به پرستش وا می‌دارد. برای هر بیننده‌ای سئوال پیش می‌آید که درخت سروی با آن همه ابهت و وقار چگونه در کنار تیغه‌ی صخره‌ی بزرگ در منتهای ارتفاع قله سنگی روییده و در مقابل باد، برف، باران و آفتاب با قدرت تمام همچنان سرسبز و مقاوم ایستاده است.sarve5

قنبر که عنوان کدخدایی را مرهون کوره‌سوادش بود، بیشتر از هرکس به درخت سرو بالای کوه علاقه داشت و در دلش به آن عشق می‌ورزید. از آن درخت خوش‌یمنی‌ها دیده و به آن دلبستگی زیادی داشت. همین برکت او را بس که بعد از بیست و چند سال ازدواج با نگین بر اثر خوش‌یمنی درخت صاحب فرزند شده بود. پسری که به خودش شباهت کامل داشت و به نظرش می‌آمد که بخاطر خوش‌یمنی این درخت سرو بود که خداوند سلمان را به او بخشیده است. اینک قریب بیست ماه می‌شد که سلمان به سربازی رفته و بیشتر از چهار ماه از خدمت او باقی نمانده بود. ولی جنگ هنوز پایان نیافته و خطر همچنان وجود داشت.sarve3

هنوز غروب نشده بود که کدخداقنبر برگشت. وقتی به خانه رسید به زنش گفت نامه‌ی سلمان را بیاورد تا بخواند. تاریخ نامه شش‌ماه جلوتر و قنبر آن را ده‌ها بار خوانده بود. گویی هربار چیز تازه‌ای در آن می‌یافت و تعبیر جدیدی از آن استخراج می‌کرد. نگین با تانی از در بیرون رفت تا اول بساط چای را برایش فراهم کند و بعد نامه را بیاورد. قنبر که شکیبایی‌اش کم شده بود، برخاست. پرده را کنار زد و از بالای رف، مِجِری کوچکی را برداشت، آن را گشود و پاکت پسرش سلمان را بیرون آورد و آن را با صدای بلند خواند. نامه حاکی از این بود که پسرش سلمان به خط جبهه منتقل شده، همین موضوع نامه بود که هربار او را به فکر وا می‌داشت و به اندوه می‌کشاند.

کدخدا قنبر آدم خوش‌نیت و صلح‌دوستی بود، از جنگ و نزاع و آدم‌کشی نفرت داشت. او اختلافات مردم ده را همیشه با دوستی و کدخدامنشی که روش ویژه‌ی خودش بود حل می‌کرد. این بار دلش جوش می‌زد، به کنار پنجره رفت و بیرون را نگریست. غروب می‌گذشت و ستاره‌ها تک‌تک بیرون می‌آمدند. انتهای ارتفاع کوه چون خط منحنی نامرتبی تا کنار آسمان کشیده شده و ستیز آن تا قعر آسمان فرو رفته بود. از صخره و درخت سرو چیزی به نظرش نیامد. با اینکه درخت درپناه سایه کوه ایستاده و دیده می‌شد، کدخداقنبر یک‌بار دیگر توسل جست و اطمینان گرفت که درخت سرو فرزند او را سالم نگاه خواهد داشت و از جبهه سلامت بازپس خواهد فرستاد.sarve4

هنوز پرتوی زرین آفتاب پگاه درخت سرو را نپوشانیده بود که درب خانه‌ی کدخدا زده شد و به دنبال آن صدای صفر از بیرون به گوش رسید:

“نگین، نگین، در را باز کن منم. کدخدا خانه است؟”

صفر برادر نگین بود، قنبر صدا را شناخت و بانگ زد:

“خانه هستم، آمدم، صبر کن.”

کدخدا به سمت ورودی دوید، آن را گشود و صفر را به داخل خواند. او سلام کرد، به اتاق وارد شد و نشست. چیزی نگفت اما چهره‌اش شاد نبود. زن و شوهر لحظه‌ای او را نگریستند. آنگاه قنبر از او پرسید:

“تازه چی داری؟ خبری شده؟”

صفر دست در جیب بغل برد، پاکتی به او داد و گفت:

“دیروز مامور بخشداری آمد، شما نبودی. نامه را به من داد که تحویل شما بدهم.”sarve7

قنبر نامه را گرفت. مارک بخشداری را روی پاکت نگاه کرد، فکر کرد مربوط به اختلافات ده بالا و پایین درباره حقّابه است. با تردید آن‌را گشود و شروع به خواندن کرد. چشم‌هایش آرام به جلو می‌دویدند. ذهنش در معانی واژه‌ها غور می‌کرد و هنوز مطلب را نگرفته بود که در میان جمله‌ی پایین‌تر نام سلمان به چشمش خورد.

حواسش را جمع کرد و نامه را از ابتدا شروع کرد. از قرار صفر از محتوای آن اطلاع داشت، زیرا که مغموم نشسته بود و هیچ نمی‌گفت.

دست‌های قنبر لرزید و چشمانش کدر شدند. مهر و امضای پایان نامه در مقابل او به حرکت افتادند. حروف نامه جابجا و با هم ممزوج می‌شدند. پسر او در خط جبهه کشته شده بود. کدخداقنبر در بهت فرو رفت، چشمش از نامه برخاست و درجهت مقابل به چهره‌ی نگین افتاد و بجای خود بازگشت. ناگهان مثل این‌که بغضش بترکد با کف دست محکم به پیشانی کوفت و گفت:

“چرا؟ … چرا سلمان؟”sarve8

نگین هم‌چنان مبهوت مانده بود و ندانسته گریه می‌کرد. صفر به سمت او رفت، زیر بغل خواهرش را گرفت و از اتاق بیرون برد. صدای گریه و ضجّه‌ی او به گوش می‌رسید. در این موقع درب ورودی کوفته شد. صفر آن‌را گشود و عده‌ای زن به داخل آمدند. زن صفر و چند زن دیگر به سمت نگین رفتند. کدخدا هم‌چنان تنها در اتاق ماند تا این‌که معلم ده و چند مرد روستایی وارد شدند. سلام گفتند و نشستند. معلم در کنار قنبر جاگرفت. نامه‌ی بخشداری را برداشت و خواند. محتوی نامه این بود که سرباز وظیفه سلمان فرزند قنبر در جبهه‌ی عراق به درجه‌ی شهادت نایل شده است. خبر تبریک و تسلیت را به خانواده‌ی او اعلام و پس‌فردا بقایای او را با هلی‌کوپتر نظامی به محل بخشداری خواهند آورد تا به خانواده او تحویل شود.

معلم ده با کمال تاثر و تاسف به کدخدا تسلیت گفت و بقیه‌ی مردان ده به‌رسم روز، به قنبر تبریک و تسلیت گفتند. قنبر نگاهی به اطرافیان کرد و سرش را پایین انداخت. اتاق در سکوت فرو رفته بود. قنبر از جا برخاست و با تانی از میان جمع بیرون رفت، گویی کمرش شکسته بود و نمی‌دانست چه کند. سیمایش پژمرده و بی‌تصمیم بود. در دل می‌خواست به زنش نگین تسلیت بگوید، ولی تردید داشت؛ گویی خجالت می‌کشید. کمی پا به پا کرد و از در بیرون رفت. یکی دو نفر از مراجعان بلند شدند و به دنبال او رفتند، آن‌ها فکر می‌کردند که مبادا او بلایی سر خودش بیاورد. قنبر سربرگرداند و معلم را دید. به او گفت که میل دارد تنها باشد، تایید کرد که به منزل بازخواهد گشت و در نتیجه آن‌ها او را رها کردند.sarve9

مقداری بدون هدف راه رفت تا این‌که گام‌هایش سست شدند، آنگاه زیر سایه‌ی درختی نشست. کیسه‌ی توتونش را درآورد که چپقی چاق کند، ولی دل و دماغ این کار را در خود ندید. آن را جمع کرد و در جیب گذاشت. از جا برخاست، یک چند مردد ایستاد، نمی‌دانست به کدام سویی برود. تمام امیدش از او گرفته شده بود، دیگر هیچ چیز در زندگی‌ برایش اهمیت نداشت. ناگهان به فکر درخت سرو پیر افتاد. در تمام عمر مشکلاتش را با درخت درمیان نهاده بود، چرا این بار نه.sarve10

روابط خودش را از ابتدا با درخت سرو مرور کرد. درختی که همیشه و در هرحال منبع امید و راهنمایش بوده است. زندگی و هستی‌اش را وابسته به آن می‌شمرد. او همه چیز خود را از درخت سرو پیر داشت. حتی فرزندش سلمان را، زنش را و خانه‌اش را. وقتی که او باغ کنار رودخانه را می‌خرید، دیناری نداشت. و علاقه‌اش به درخت سرو پیر بیشتر شده بود. تمام باورهای او به خاطر قدم آن درخت، وجود او و زندگی او را ساخته بودند. وقتی بدهی‌های باغ را پرداخت، سه دانگ آن را پشت قباله‌ی ازدواج همسرش نگین انداخته بود و قصد داشت که سه دانگ دیگر را نیز پس از بازگشت سلمان از سربازی به او ببخشد. حالا تمام زحماتش به هدر می‌رفتند. مسئول مرگ سلمان کی بود. چرا سلمان را از او گرفتند؟ کی او را گرفت؟ مدتی فکر کرد و گفت این فقط خواست خداست. خداوند سلمان را به او داده و خودش هم او را گرفته بود. در این میان خودش بود که یک عمر گول خورده بود. باورهای او به طور یکجا بیهوده بودند. او با از دست دادن سلمان همه چیز خود را از دست می‌داد. وجود باغ، خانه، زن و زندگی به نظرش بی‌حاصل می‌آمد. قنبر با خود می‌اندیشید که عامل آن خرافات چیزی به‌جز درخت سرو نیست. درختی که کانون امید او و آرزوهای تمام اهالی روستا برای سال‌های سال بوده است. مردمی که نسلی به او دل داده بودند. اما آن درخت چیزی نداشت که به مردم عرضه کند. همه چیز دروغ، پوچ و رویایی به نظرش می‌رسید. او هم‌چنان فکر می‌کرد و راه می‌رفت. شب فرا رسید و او هم نزدیک خانه‌سرا رسیده بود. آرام و بدون سروصدا از در عقب به انباری پشت خانه رفت، تبر بزرگش را برداشت. آهسته و محتاط بدون این‌که صدایی ایجاد کند و توجه نگین جلب شود، در انباری را بست و برگشت.sarve11

از زیر درخت‌ها به سمت رودخانه حرکت کرد. شب فرا رسیده و ماه بیرون زده بود. قنبر کوره راه جانب کوه را پیش گرفت. قصد داشت که خود را به درخت سرو پیر برساند و تکلیفش را با او روشن کند. سر تبر را بر شانه نهاده و استوار راه می‌رفت. از کنار پست و بلندی‌ها و ناهمواری‌های کوه بالا رفت. هنوز سحر نشده بود که از تیغه‌ی سرسخت کوه خود را بالا می‌کشید و با ورود صبح، او هم به پای سرو رسیده بود. آنجا نشست و چپقش را چاق کرد. از آب باریکه‌ی زیر درخت که حاصل از چشمه‌ی کوچکی بود، مشتی به صورت خود و دسته‌ی تبر زد. آنگاه مشغول شد. او تصمیم داشت که درخت را به کلی از پای درآورد. کار ساده‌ای نبود، ساعت‌ها طول می‌کشید اما تبر او تیز بود و تصمیم او برنده.sarve12

نگین به اتفاق صفر و چند نفر نزدیکان نگران قنبر بودند. تا آن زمان نشده بود که او جایی برود و شب برنگردد. اولین بار بود که چنین غیبتی طولانی داشت. روز بالا می‌آمد و از بازگشت قنبر خبری نبود. نگرانی نگین به مرور زیادتر می‌شد. در آن موقع که او احتیاج به دلجویی داشت، بدبختی دیگری در شرف تکوین بود. خبر اتفاقات منزل کدخدا از همان صبح زود به خانه‌سراهای اطراف کشیده شد. چند نفر مرد و زن جلوی خانه‌ی آن‌ها جمع شدند، صفر در را باز کرد و همه را به درون برد. زن‌ها به سمت نگین و مردها به اتاق قنبر رفتند. صفر به آن‌ها گفت:

“کدخداقنبر از دیروز گم شده، شاید هم که او به بخشداری رفته برای این‌که فردا باقیمانده‌ی سلمان را تحویل بگیره.”

معلم گفت:

“کدخداقنبر مرد شجاعی است، هرجا رفته باشد امروز برمی‌گرده. شاید که ده پایین رفته.”

غیبت بی‌موقع قنبر مردها را به تعجب وا می‌داشت، زن‌های ده هم همدردی و نگرانی خود را به همسر قنبر می‌گفتند. نگین بی‌اختیار در دلش توسل به درخت سرو دوخت.

روز کاملا پهن شده و ظهر نزدیک می‌شد، نگین چشم‌هایش را به شکاف کوه کشانید. آفتاب به همه جا گسترده بود. دیگران هم سرها را به سمت درخت سرو برگرداندند و همه‌ی چشم‌ها به آن نقطه خشک شد. ناگهان همه از دور دیدند که درخت سرو از جای خود برخاست و در شکاف کوه گم شد، در نقطه‌ای نشست که دیگر اثری از او پیدا نبود. واقعه‌ی بسیار عجیبی بود، مثل این‌که صاحب و خداوندشان از اریکه پایین غلتید. امیدهای همه ناگهان از جا کنده شد. مردم بهت‌زده ایستاده بودند و گویی گردش زمین متوقف شده بود. ایمان و نیرویشان تنزل می‌یافت و همه چیز را در معرض خطر می‌دیدند. اظهار نظرها و صداهایشان با هم آمیخته بود.sarve13

صفر چیزی گفت، بدان معنی که شاید حرکت درخت با مرگ سلمان و گم‌شدن قنبر در رابطه باشد. ناگهان همه آرام شدند و سکوت خانه‌ی قنبر را فراگرفت. سایر مردم ده از سقوط درخت سرو خبر پیدا کردند و به سمت خانه‌ی کدخدا هجوم آوردند. زنی با صدای بلند واقعه را بدشگون خواند. مردان برای دفاع آماده شدند و بسیج کردند. چوب و چماق برداشتند و به سمت تیغه‌ی کوه رهسپار شدند. مردان میان‌سال در خط مقدم، به دنبال آن‌ها جوانان، سپس پیران، زنان و آسیب‌پذیران روستا به سمت درخت پیر حرکت کردند.

گم شدن قنبر دیگر مسئله نبود، بلکه مرگ کانون امیدشان، درخت، مورد سئوال بود. چند ساعت بعد، اولین دسته مسافران راه دشوار را تا تیغه‌ی کوه درنوردیدند و خود را به پای تنه‌ی عظیم فرو افتاده‌ی درخت سرو رساندند. در کنار آن، لاشه‌ی بی‌جان قنبر افتاده بود. او از سر شب تا صبح موفق شده بود که درخت را با تبر از بن بیفکند. خودش هم در زیر پیکر درخت له شده بود. مرگ درخت، مرگ امیدهای مردم آن روستا بود. باد می‌وزید، کهنه‌ها، نخ‌ها، طناب‌ها و رشته‌های رنگارنگی را که مردم آرزومند و ملتجی به شاخه و تنه بسته بودند، به زمین می‌کشید و می‌رقصانید. دیگر امید آن‌ها مرده بود و با مرگ درخت گویی که مرگ آن مردم فرا رسیده بود.

 sarve14

مدیران وبگاه: داستان بالا در کتاب مجموعه داستان “قوی سیاه” آقای آذری‌مهر (سبدار) نوه‌ی مرحوم محمدربیع اثباتی توسط نشر پیوسته منتشر شده است؛ البته نه به عنوان خاطره یا داستان واقعی.  شرح داستان و شخصیت‌ها به وضوع ملهم از روستای برگجهان – زادگاه پدری نویسنده – و مردمان آن است که البته نویسنده‌ی محترم با درهم‌آمیختگی اسامی افراد و ارتباط فامیلی آن‌ها و درهم‌آمیختگی تاریخ‌ها و وقایع تاریخی روستا و حذف و اضافات دیگر، به عمد آن را از نقل یک داستان واقعی به یک داستان پندآموز و جذاب تبدیل کرده است. انتخاب عکس‌ها و مرتبط کردن آن با موضوعات داستان، خواست یا نظر نویسنده نیست و صرفا خواست و سلیقه و نظر مدیران وبگاه است. مدیران وبگاه دست به چنین اقدامی زده‌اند تا نویسندگان جوان متوجه شوند چگونه وقایع و مکان‌ها و افراد واقعی می‌توانند الهام‌بخش خلق یک داستان خیالی توسط نویسنده‌ای چون استاد آذری‌مهر باشند.
با توجه به اهمیت تاریخی سرو کهن روستای برگجهان، از خوانندگان تقاضا داریم عکس‌هایی را که از این سرو دارند برای ما ارسال کنند. به افرادی که عکسی تمام‌قد از سرو یا عکسی که در پس‌زمینه‌ی آن کوه پشت‌بالابا و درخت سرو دیده می‌شود ارسال کنند، هدیه‌ای به‌رسم تشکر تقدیم خواهد شد.

۲ دیدگاه

  1. سلام و درود بر آقای آذری مهر، داستان بسیار لطیف و آموزنده بود. اما دوست داشتم قهرمان داستان (کدخدا قنبر) که مردی ساده دل و پاک نیت و صلح جو بود، در نقش منفی قطع کننده درخت سول قرار نمی گرفت .همانجا که با خود می گوید که خدا سلمان را به من داد و او هم از من گرفت، بر همین اعتقاد پاک خود باقی می ماند و شک بر افکار او خطور نمی کرد. نقش منفی قطع کردن درخت برعهده شخص دیگری همچون برادر کدخدا قرار می گرفت که با اعتقادات پاک قنبر از جمله بستن دخیل بر درخت سول مخالف بوده و برای اینکه به برادرش ثابت کند که تمامی این اعتقادات خرافات بوده، لذا می بایست این سمبل خرافات را از بین ببرد. بنابراین با تبر خود به سمت درخت سول رفته و قنبر را که بار دیگر برای تسکین خود به درخت سول پناه برده و در زیر درخت در حال نجوا با درخت می باشد و با دیدن برادرش و آگاهی از نیت پلید او درخت را در بغل می گیرد و ملتمسانه از برادرش می خواهد که درخت را قطع نکند ولی برادر به حرفهای او گوش نکرده و با تبر به جان درخت می افتد که در اثر قطع درخت و افتادن بر روی قنبر ، هر دو از این دنیا می روند. قنبر و درخت

  2. سلام
    این داستان به قبل از آتش گرفتن و سوختن درخت در سال ۱۳۵۶ مربوط میشه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *