خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هفدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هفدهم

محمدتقی اثباتی، اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۹

در بخش پیشین دانستیم که جنگ میان نوذر و افراسیاب سخت در گرفت.

قارَن برای نجات زنان و فرزندانِ سپاه ایران آنان را به سمت ایران برده و از نوذر جدا می‌شود. نوذر و یارانش به چنگ افراسیاب اسیر می‌شوند. بارمان در پی قارن رفته به وی حمله می‌برد اما قارن پیروز شده و بارمان فرمانده لشکر افراسیاب را می‌کشد.

زال در مرگ پدر سوگوار بود و مهراب پادشاه زابلستان فرستاده‌ای به افراسیاب گسیل کرد که اگر لشکری بفرستید من مقاومت نکرده و زابلستان و زال را به شما می‌سپارم. سپاه افراسیاب به فرماندهی خزوران به زابلستان و جنگ با زال آمد. زال آنان را فراری داد. لشکر فراری خزروان در راه با بارمان روبرو می‌شوند. بارمان راه را بست و لشکر افراسیاب شکست خورد.

خبر به افراسیاب رسید و او از روی کینه گردن شاه ایران نوذر را زد. اغریرث برادر افراسیاب وی را گفت که از جان بقیه اسیران بگذرد. اکنون ادامه داستان:

آگاهی یافتن زال از مرگ نوذر

به گُستَهم و طوس آمد این آگهی / که شد تیره دیهیمِ شاهنشهی

به شمشیر تیز آن سَرِ تاجدار /  به زاری بریدند و برگشت کار

بکندند موی و شُخودند روی /  از ایران برآمد یکی های و هوی       (شخودن یعنی خراشیدن)

سَرِ سَرکِشان گشت پُر گَرد و خاک /  همه دیده پرخون همه جامه چاک

سوی زابُلستان نهادند روی /  زبان شاه‌گوی و روان شاه‌جوی

بَرِ زال رفتند با سوگ و درد / رُخان پُر زِ خون و سَران پُر زِ گَرد

(هنوز هم بعضی جاها این سنت و عادت هست که در عزا و مصیبت خاک بر سر می‌ریزند)

که  رادا  دلیرا  شَها نوذرا / گَوا تاجدارا مِها داورا       (گَو یعنی پهلوان)

نگهدار ایران و پُشت مِهان / سَرِتاجداران و شاهِ جهان

سَرَت افسر از خاک جوید همی / زمین خون شاهان ببوید همی

گیاهی که روید از آن بوم و بَر /  نگون دارد از شرم خورشید سَر

همه داد خواهیم و زاری کنیم / بخونِ پدر سوگواری کنیم

نژاد فریدون بدو زنده بود / زمین نعل اسبِ وِرا بنده بود

به خواری و زاری سرش را زِ تن / بُریدند با نامدار انجمن

همه تیغِ زهر آبگون بَرکشیم / به کین جُستن آییم و دشمن کُشیم

همانا بر این سوگ بر ما سپهر / ز دیده فرو بارَدی خون به ِمهر

شما نیز دیده پُر از خون کنید / زِ تَن جامه‌ی ناز بیرون کنید

بپوشید جوشن همه کینه را / کنون تازه سازید دیرینه را     (جنگ و دشمنی قدیم را)

(اشاره به کشته شدن ایرج به دست برادرانش سَلم و تور و همچنین کشته شدن سلم و تور به دست نوه ایرج است)

که با کینِ شاهان نباید که چشم  / نباشد پُر از آب و دل پُر زِ خشم

 همه انجمن گریان شدند و زاری کردند. انگار به آتش تیز بریان شدند. زال جامه بر تن درید و مویه کرد و سر بر خاک نهاد. دستان (زال) زبان داد (قول داد) که تا رستخیز نیام من تیغ را نبیند. (یعنی همواره شمشیرم بیرون از نیام و آماده رزم است). هم اینکه چرمه (اسب) چون تخت همواره در زیر من است (همواره سوار بر اسب هستم و تخت و استراحتگاه من بالای اسب است) و درخت باغ من نیزه است و جایگاه پایم رکیب است (رکاب اسب) و تَرگِ آهنی سَرَم را کلاه است. بر این کینه خواب و آرامش جایگاهی ندارد و مانند چشمم آب در جویبار نیست.

روانِ چنان شهریارِ جهان / درخشنده بادا میان مِهان

شما را به دادِ جهان‌آفرین / روان تازه بادا به آرام و دین

زِ مادر همه مرگ را زاده‌ایم / بَر آنیم و گردن وِرا داده‌ایم

چو گُردان سوی کینه بشتافتند / به ساری سران آگهی یافتند

که ایرانیان راه را ساختند / هَیونان به هر سو بَر انداختند

فَراز آوریدند بی مَر سپاه / زِ شادی بریدند و آرامگاه  (استراحتگاه)

سپَه را همه زال آباد کرد / دِلِ سرفرازان بدان شاد کرد

زِ هر سو که بودش فُسیله یَله  /  به شهر اندر آورد یکسر گَله

(فُسیله اسب‌هایی که در دشت رها بوده استراحت می‌کردند تا هنگام لزوم به کار آیند)

سلیح و درم دادن آغاز کرد / جهان را زِ گُردان پُر آواز کرد

از ایشان بِشُد خورد و آرام و خواب / پُر از ترس گشتند از افراسیاب

پس از این به اغریرث برادر افراسیاب پیام آمد که ای مِهتَرِ نیکنام و پُرمَنِش در گیتی، ما جمله زِ گفتار تو زنده‌ایم و تو را بنده. میدانی که دستان (زال) به زابلستان همراه شاه کابلستان است (مهراب کابلی پدر زن) و همراهانشان بَرزین و قاَرنِ رزم‌زن و خَرّاد و کَشوادِ لشگرشکن. یلانی با چنگ‌های دراز و جنگجوی. بیایند و برکین نوذر به خشم آیند. در چشم برهم زدنی بیایند و نوک سنان‌هایشان را نشان خواهند داد و افراسیاب از این کار تیزگردد و دلش از بستگان (اسیرها) پرشتاب شود و از خشم کارهای ناشایست خواهد کرد.

سر یک رمه مردم بی‌گناه / به خاک اندر آرد زِ بهر کلاه    (کلاه اینجا یعنی تاج)

اگر بیند اغریرث هوشمند / مر این بستگان را گشاید زِ بند (اسیران جنگی ایران را)

پراکنده گردیم گِردِ جهان / زبان برگشاییم پیش مِهان

به پیش بزرگان ستایش کنیم / همه پیش یزدان نیایش کنیم

چنین گفت اغریرث پُرخِرَد / کز اینگونه چاره نه اندرخورد

زمین آشکارا شود دشمنی / بجوشد دل مرد اهریمنی   (منظور از اهریمن افراسیاب است)

یکی چاره سازم دگرگونه زین / که با من برادر نگردد به کین

گر ایدون که دستان شود تیزچنگ / یکی لشگر آرَد بَرِ ما به جنگ

چو آرد به نزدیک ساری رمه / بدیشان سپارم شما را همه    (رمه اینجا یعنی لشگر)

بپردازم آمل نیایم به جنگ / سَرَم را زِ نام اندرآرَم به ننگ   (ننگ نجنگیدن را بپذیرم)

بزرگان ایران زِ گفتار اوی / به روی زمین برنهادند روی  (سپاسگزاری کردند)

چو از آفرینش بپرداختند / نَوندی زِ ساری برون تاختند       (نوند یعنی پیک)

بیامد به نزدیک دستان سام / بیاورد از آن نامداران پیام

که بخشود بر ما جهاندارِ ما / شد اغریرث پُرهنر یار ما

یکی سخت پیمان فکندیم بُن / بر این برنهادیم یکسر سُخُن

کز ایران گَر از نامداران دو مرد / بیایند و جویند با او نبرد

گرانمایه اغریرثِ نیک‌پی / از آمل گذارد سپَه را به ری

مگر زنده از چنگ این اژدها / تنِ یک جهان مردم آید رها   (منظور از اژدها افراسیاب است)

چون رَهروِ قاصد به زابلستان رسید و دستان (زال) را باز یافت بزرگان و جنگ‌آوران را فراخواند و پیام پهلوانان را بر ایشان بازگو کرد. پس از آن گفت ای یاوران، ای مردان جنگیِ نام‌آور، گُردِ کنارنگ که در جنگ دل سیاه کرده خریدار این جنگ و این تاختن و به خورشید گَرد بر افراختن است، شاید یک گروه از سران و نامداران از غُل و زنجیر و بند گران رهایی یابند. کَشواد به این کار دست زد و بر آن تاختن آماده شد و میان را بست. زال فرخنده بر او آفرین کرد که تا سال و ماه هست خرّم زندگی کنی. سپاهی از پهلوانان پرخاشجوی از زابل به آمُل روی نهادند. گُرازه از پیش سپاه بیرون شد و خبر به اغریرث نیکخواه رسید. همه بستگان (اسیران) را به ساری گذاشت و نای رویین نواختند و لشگر براندند.

چو کشوادِ فرّخ  به ساری رسید / پدید آمد آن بندها را کلید

همه بند از پایشان برگشود / زِ ساری بیاورد و برگشت زود

یکی اسب مَر هر یکی را بساخت / از آمل سوی زابلستان بتاخت

چو آمد به دستان سام آگهی / که کشواد برگشت با فرّهی        (کشواد پدر پهلوان گودرز است)

یکی گنج ویژه به درویش داد /  سُراینده را جامه خویش داد

چو کشواد نزدیک زابل رسید / پذیره شدش زالِ زر چون سزید

برآن بستگان زار بگریست دیر / کجا بسته بودند در  چنگِ شیر   (کجا یعنی که)

پس  از نامور نوذر شهریار /  بسر خاک بر کرد و بگریست زار

به شهر اندرآوردشان ارجمند / بیاراست ایوان‌های بلند      (جای مناسب برایشان آماده کرد)

چُنان هم که هنگام نوذر بُدند / که با تاج و با تخت و افسر بُدند

بیاراست دستان چنان دستگاه / شد از خواسته بی‌نیاز آن سپاه

کشتن افراسیاب برادرخویش اغریرث را

چون اغریرث از آمل به ری آمد افراسیاب از کار او آگهی یافت  (رها کردن به بند کشیدگان ایران).

به او گفت این کار چه بود که انگیختی و حنظل را با شهد درآمیختی (حنظل بارِ بوته گیاهی است به شکل هندوانه و دراندازه گردوی بسیار کوچک و تلخ مزّه و بسیاری از روستاییان به آن هندوانه یا خربزه ابوجهل می‌گویند از جمله مردم روستای خودمان برگِ‌جهان). افراسیاب گفت: نفرمودمت که آنها را بکُش که نگهداشتن‌شان از هشیاری نیست؟ سَرِجنگجوی نباید در پی دانش باشد. در جنگ آبرو مفهومی ندارد. سَرِمرد جنگی راهِ خرد را نمی‌سپارد که هرگز کین و کین‌خواهی با خرد سازگار نیست.

چنین داد پاسخ به افراسیاب / که لَختی بباید شد از شرم آب

هر آنگَه کت آمد به بَد دسترَس / زِ یزدان بترس و مکن بد به کَس  (کَت یعنی که تو را)

که تاج وکمر چون تو بیند بسی / نخواهد شدن رام با هر کسی

اگر داددِه باشی ای نامجوی / شوی بر همه آرزو کامجوی

زِ خود داد دادن به هر نیک و بد / بِه از هر چه گویی  به نزد خرد

رَهِ رستگاری زِ دیو پلید  / به کردار خوبی بیاید پدید

به نزد کِهان و به نزد مِهان/ به آزار موری نیرزد جهان

دراز است دست فلک بر بدی / همه نیکویی کن اگر بخرَدی

چو نیکی کنی نیکی آید بَرَت / بَدی را بَدی باشد اندرخورت

چو بشنید افراسیاب این سُخُن / نه سر دید پاسخ  مرآن را نه بُن

یکی پُر زِ آتش یکی پُر خرد / خرد با سر دیو کِی درخورَد

سپهبَد برآشفت چون پیل مست / به پاسخ به شمشیر یازید دست

میان برادر به دو نیم کرد / چنان بی‌وفا  ناسزاوار مرد

چون زال از کار اغریرثِ نامدار با خبر شد گفت که اکنون سَرِ بخت او تیره و تار و تخت او ویران خواهد شد. پس از آن چندی به آراستن تخت پرداخت تا کار سپاه را چون بسازد. کوس بربست و نای رویین را به صدا درآورد و لشگری زیبا چون چشم خروس بیاراست. سپهبد سوی پارس روی نهاد با سری پُرخشم و دلی کینه‌جوی. از دریا تا دریا همه مرد جنگی بود و از بسیاری سپاه رُخِ ماه و خورشید پُرگَرد. چون افراسیاب آگاه شد که دستان جنگی چه افکند، بُنِ لشگر را سوی خوارِ ری آورد و جنگ را بیاراست و درآمادگی جنگ پای فشرد. طلایه (پیش سپاه) شب و روز در جنگ بود. تو گفتی گیتی همه جا به یک رنگ و در جنگ است. از هر دو لشگر و دو سوی مبارز کشته شد. مبارزانی نامدار و پرخاشجوی. بدین‌گونه دو هفته برآمد و سواره و پیاده از کار بماندند. شبی زال هنگام خواب با سران از افراسیاب و رزم‌آوران نامدار خویش و پهلوانان و یاران خود بسیار سخن گفت:

همی گفت هرچند کز پهلوان / بُوَد بخت بیدار و روشن روان

بباید یکی شاهِ خسرونژاد / که دارد گذشته سخن‌ها به یاد

به کردار کشتی است کار سپاه / همش باد و هم بادبان تخت شاه

هرآن نامورکو نباشدش رای / به تخت بزرگی نباشد سزای

اگر داردی طوس و گستهم فَرّ  / سپاه است و گُردانِ بسیار مَر  (بسیار مَر یعنی بی‌شمار)

نزیبد برایشان همی تاج و تخت  / بباید یکی شاه پیروزبخت

که باشد بر او فَرّهِ ایزدی  / بتابد زِ گفتار او بخردی

زِ پَهلَو همه بخردان را بخواند / وز این گفته چندی سخن‌ها براند

زِ تخم فریدون بجستند چند / یکی شاه  زیبای تخت بلند  (تخم یا تخمه یعنی نژاد)

ندیدند جز پور طهماسب‌زَو / که فَرِّ کیان داشت فرهنگِ گَو  (گَو یعنی پهلوان)

بشد قارن و موبد مرزبان / سپاهی زِ گُردان و کُندآوران

یکی مژده بردند نزدیک زَو / که تاج فریدون به تو گشت نو

سپهدار دستان و یکسر سپاه / تو را خواستندی سزاوارگاه

بِپَذرُفت شاهیّ و برخاست زَو / بیامد نشست از بَرِ گاهِ نو

سرآمد همه کار نوذر چه بود / کنون کارِ زَو را بباید شنود

بیامد به شبگیر نزدیک زال / چو روشن شد آن روزِ تاریکِ  زال

پادشاهی زَوطهماسب پنج سال بود

به روزِ هُمایون زَوِ نیک بخت / بیامد بَرآمد بر افرازِ تخت

به شاهی بر او آفرین خواندند / به تخت فریدونش بنشاندند

بر او برفشاندند گوهر نثار / بسی دیده بُد گردش روزگار    (منظور این است که زَو جوان نبود)

به شاهی براو آفرین کرد زال / نشست از بَرِتخت  زَو پنج سال

کُهن بود در سال هشیارمرد / به داد و به خوبی جهان تازه کرد

سِپَه را زِراه بدی باز داشت / که با پاک یزدان به دل راز داشت

گرفتن نیارست و بستن کسی / وَزآن پس ندیدند کشتن بسی

همان بُد که تنگی بُد اندرجهان / شده خشک خاک و گیا را دهان

نیامد همی زآسمان آب و نَم / همی برکشیدند نان با درَم

(براثرخشک‌سالی و بی‌بارانی قحطی شد و بهای نان به وزن با دِرَمِ طلا برابر شد)

زَو طهماسب را که سالمند بود به ناچار بر تخت شاهی نشاندند. او در دوران کوتاه پنج ساله شاهی، به داد و دهش پرداخت و سپاه را از بدی بازداشت و گرفت‌وبست نکرد و بسیار اندک گناهکاران را مجازات مرگ داد. در پی خشک‌سالی لشگر ایران و توران به سختی پنج ماه با هم در جنگ بودند. هم از زخم و هم از گرسنگی از دو طرف کشته می‌شدند.

سُخن رفتشان یک به یک هم‌زمان /  که از ماست بر ما بَدِ آسمان

(نیامدن باران و خشک‌سالی از گناه و بدی ما است)

زِ هر دو سپه خاست فریاد و غَو /  فرستاده آمد به نزدیک زَو

که از بهر ما زین سرای سپنج /  نیامد بجُز درد و اندوه و رنج

بیا تا ببخشیم روی زمین /  سُراییم یک بر دگر آفرین

سَرِ نامداران تهی شد زِ جنگ /  زِ تنگی نَبُد روزگار درنگ

بر آن بر نهادند یک‌سر سُخَن /  که در دل نیارند کین کهن

ببخشند گیتی به رسم و به داد /  زِ کار گذشته نیارند یاد

چو زین گونه آمد سخن در میان /  بزرگان ایران و تورانیان

نشستند با صلح و گفتند باز /  که از کینه با هم نگیریم ساز

زِ جیحون همی تا سَرِ مَرزِ تور /  از آن بخش گیتی زِ نزدیک و دور

رَوا رَو چنین تا به چین و ختن /  سپردند شاهی بدان انجمن (به افراسیاب)

زِ مرزی کُجا مَرزِ خرگاه بود  /  از او زال را دست کوتاه بود  (کجا یعنی که)

از این روی ترکان نجویند راه /  چنین بَخش کردند تخت و کلاه

سویِ پارس لشگر برون راند زَو /  کُهن بود لیکن جهان کرد نو

(با اینکه پیر بود کارِ تازه و عاقلانه‌ای کرد که از در آشتی در آمد)

سوی زابلستان بشد زالِ زر /  جهانی گرفتند هریک به بَر

جنگجویان و لشگریان تُرک نیز بازگشتند و از کین و پیکار برآسودند. چون دو سپاه از یکدیگر بازگشتند به فرمان دارنده هور و ماه (خداوند) در کوهسار غلغلِ رَعد برخاست و زمین پُر از بوی و رنگ و نگار شد و جهان چون عروسی جوان پُر از چشمه و باغ و آب روان شد.

چو مردم ندارد نهادِ پلنگ /  نگردد زمانه بر او تار و تنگ

مِهان را همه انجمن کرد  زَو /  به دادار بَر آفرین خواند نو

فراخی که از تنگی آمد پدید / جهان‌آفرین داشت آن را کلید    (آمدن باران)

به هر سو یکی جشنگَه ساختند /  دل از کین و نفرین بپرداختند

چنین تا برآمد بر این سال پنج  / نبودند آگَه زِ درد و زِ رنج

زمانه همانا شد از داد سیر /  همی خواست کاید به چنگال شیر (دوباره ارزش آشتی را از یاد بردند)

چو سال اندر آمد به هشتادوشَش /  بپَژمُرد سالار خورشید فَش

بشُد تخت ایرانیان کُندرو /  شد آن دادگستر جهاندیده  زَو

پادشاه خردمند و آرام در هشتاد و شش سالگی درگذشت و به ناچار پادشاهی به پسرش واگذار شد.

پادشاهی گُرشاسب نُه سال بود

پادشاه با کفایت زَو که درگذشت پسری خودکامه به نام گرشاسب داشت که پس از پدر ناگُزیر پادشاه ‌شد. گُرشاسب بر تختگاه نشست و کلاه کیانی (تاج) بر سر نهاد. چون بر تختگاهِ پدر نشست جهان را با زیب و فر همی داشت.

به ترکان آگاهی رسید که پادشاه ایران زَو درگذشته است و همانگونه که پیشتر بود تخت بی‌شاه شده است. چون افراسیاب به خوارِ ری آمد و بخشش فراوان کرد و آبرو گذاشت، یک تن درود پشنگ (پدر افراسیاب) نگفت. از این رو دلش پُر زِکین و سرش پُر از جنگ بود. از سویی دلش از تخت و کلاه گشته بود و از کشتن برادر اغریرث آشفته بود. پشنگ هرگز بدو روی ننمود و آن تیغ روشن پر از زنگِ تیره گشت. فرستاده که سال و ماه به  نزدیک او می‌رفت هیچ روی نمی‌نمود.

همی گفت اگر تخت را سر بُدی /  چو اغریرثش یار و درخور بُدی

تو خون برادر بریزی همی /  زِ پرورده مُرغی گریزی همی    (منظور زال است)

تو را سوی دشمن فرستم به جنگ /  همی بر برادر کنی روز تنگ؟

مرا با تو تا جاودان کار نیست /  به نزد مَنَت راه دیدار نیست

چنین تا برآمد بر این روزگار /  درخت بلا حنظل آورد بار

بدان سال گُرشاسبِ زَو در گذشت /  به گیتی همان بُد هویدا بگشت

پُر آواز شد گوش از این آگهی /  که بیکار شد تخت شاهنشهی

(منظور این است که پس از درگذشت گرشاسبِ زو هنوز پادشاهی برتخت ننشسته بود)

  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *