خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و پنجم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و پنجم

محمدتقی اثباتی، اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۱

رستم به فرمان پدرش زال برای یاری شاه کیکاوس از سیستان راهی مازندران شد.

او از راه نزدیک اما پرمخاطره سفر کرد تا زودتر به مازندران برسد، مخاطراتی که به هفت‌خوان رستم مشهور است. در بخش پیش خواندیم که در خوان نخست رخش رستم شیری را کشت و در خوان دوم از بیایانی سوزان و بی‌آب گذر کرده تا به چشمه‌ی آبی رسیدند، در خوان‌های سوم و چهارم نیز رستم با اژدها و زنی جادوگر روبرو شده و آنها را کشت.

خوان پنجم: برکندن رستم، هر دو گوشِ دشتبان را

رستم هم‌چنان راه می‌پیمود تا به‌جایی رسید که نشانی از روشنایی ندید. شبِ تیره چون رویِ زنگی سیاه بود و در آسمان نه ستاره پیدا بود نه تابنده ماه. تو گفتی خورشید به بند کشیده شده است و ستاره به خَمِّ کمند گرفتار. عِنان را به رخش سپُرد و پیش راند. از سیاهی نه جویِ آبی دید و نَه بلندی کوهی. امّا سرانجام به روشنایی رسید. زمین را چون پرنیان دید یک‌سر پُر از خَوید (جو و گندمِ سبز و نارَس). جهانی دید که از پیری به نوجوانی بازگشته است. همه‌جا پُر از سبزه و آبِ روان. همه جامه بر تَنَش چون آب شده بود و از خستگی به آسایش و خواب نیاز داشت. بَبرِ بیان (پوستین ویژه) را از تَنَش بیرون کشید، که غرقه در عرق شده بود. آن را در آفتاب گستَرد و با شتاب سوی آرامش و خواب رفت.

پیش از آن، لگام از سَرِ رَخش برداشته و در کشتزار رها کرده بود. بَبرِ بیان چون خشک شد، آن را بپوشید و از گیاه برای خویش، چون شیر بستر آراست و به‌خواب رفت.

چو در سبزه دید اسب را دشتبان / گشاده زبان شد دَمان و دَنان   (پرخشم)

سویِ رستم و رخش بنهاد روی /  یکی چوب زد، گرم بر پای اوی

سپر زیر سر، تیغ بنهاده پیش /  نَهاده به دسته بَرَش دستِ خویش

چو از خواب بیدار شد پیلتن /  بدو دشتبان گفت کِای اَهرِمَن

چرا اسب در خَوید بگذاشتی /  بَرِ رنج  نابرده برداشتی؟  

(به مناسبت شعر خَوید، خید خوانده می‌شود، که گندم و جو نارَس و درو نشده استِ)

زِ گفتار او تیز شد مردِ هوش/  بجَست و گرفتش یکایک دو گوش

بیفشُرد و بَرکند هر دو زِ بُن /  نگفت از بد و نیک با او سُخُن

دشتبان با شتاب گوش‌ها را بر گرفت و فریاد زنان از کار او در شگفت ماند. در آن مرز و ناحیه اولاد، یکی از پهلوانان جوان و نامدار و دلیر فرمانروا بود. دشتبان با خروش و ناله با سر و دستی خون‌آلود و دو گوشِ کَنده نزد او شد. به او گفت مردی چون دیو سیاه با جوشنی پلنگینه و کلاهی آهنین که سراپا اهریمن است یا این‌که اژدهایی خفته درجوشن، اسبش در کشتزار رها بود، پیش رفتم که اسبش را از کشتزار برانم. مرا در کشتزار پیش اسب نگذاشت و یاوه نگفت. برجَست…  و دو گوشم بکند و باز همان‌جا بخُفت.

چو بشنید اولاد برجَست زود /  برون آمد از سوز، از سَرش دود

که تا بنگرَد کان چه مرد است خَود /  اَ با او زِ بهرِچه کردست بَد

(به ضرورت قافیه شعر، خود، خَد خوانده می‌شود)

همی گشت اولاد در مرغزار /  اَ با  نامدارانِ خنجرگذار

چو از دشتبان این شگفتی بدید /  به نخجیرگَه بَر، پِیِ رخش دید  (پِی یعنی رَدّ پا)

عِنان را بپیچید با سرکِشان / بدان سو که بود از تهمتن نشان

چون جنگجوی به نزدیک او رسید رستم سوی رخش روان شد. بی‌درنگ بر زین نشست و برّنده تیغ را برکشید و چون ابری غرّنده پیش تاخت. چون هر دو به نزدیک هم رسیدند، بر یکدیگر رمز بگشادند تا یکدیگر را بشناسند. اولاد از او پرسید نام تو چیست؟ چه مردی هستی و شاه و پناه تو کیست؟ بر این سو، گذر نبایست می‌کردی که پُر از نَرّه‌دیوان پرخاشجوست. چرا گوشِ این دشتبان را کندی؟ چرا اسب را در کشتزار افکنده‌ای؟ همین‌جا جهان را بر تو سیاه خواهم کرد و کلاه تو را بر خاک خواهم افکند.

رستم گفت: نام من ابر است. اگر ابر به زورِ هُژبر باشد و بارِ آن همه نیزه و تیغ که سَرِ سَران را از تن دور کند، اگر نام من هم به گوش تو برسد نفس و جان و خونِ دِلَت سرد شود. در هیچ انجمنی تاکنون کمان و کمندِ گَوِ پیلتن به گوشِ تو نیامده است؟

هر آن مام کو چون تو زاید پسر /  کفن‌دوز خوانیمش و مویه‌گر

تو با این سِپَه پیشِ من رانده‌ای / همی گَوز (جوز یا گردو) (۱) بر گُنبد افشانده‌ای

نهنگِ بلا برکشید از نیام / بیاویخت از پیشِ زین خَمِّ خام   (کمند)

چو شیر اندر آمد میانِ رَمه / بِکُشت آن‌که بودند گِردَش همه

به یک زخم، دو، دو بیفکند خوار / به یک تن، بدان آهنِ آبدار  (شمشیر)

سَران‌ را زِ زَخمَش بخاک آورید / سَرِ سَرکشان زیرِ پِی گُسترید

شکسته شد آن لشگر از پهلوان / گُریزان برفتند و بی‌ره روان

در و دشت شد پُر زِ گَردِ سوار / پراکنده گشتند بر کوهسار

همی‌رفت رستم چو پیلِ دژَم / کمندی به بازو درون، شَصتِ خَم  (آماده تیر اَندازی)

به اولاد چون رخش نزدیک شد / به کردارِ شب، روز تاریک شد

بیفکند رستم کمندِ دراز / به خَم اندرآمد سَرِ سرفَراز

زِ اسب اندرآمد دو دستش ببست / به پیش اندرافکند و خود بر نشست

سپس رستم به اولاد گفت: اگر سخنِ درست و راست‌گویی و از کَژّی و دروغ در تو نشانی نبینم و جایِ دیوِ سپید را به من بنمایی و جایگاهِ پولاد و غَندی و بید را هم نشان دهی و مکانِ بسته شدنِ شاه کاوس را هم نشان دهی و کسانی را که راهِ بدی را پیش پای آنان نهاده‌اند بگویی و راه راستی و درستی پیش گیری و در پیمان خویش کاستی نیاوری: من این تخت و تاج و گُرزِ گران را از شاه مازندران بگردانم و تو به‌جای او بر این بوم و بَر شهریار باشی. بدان پیمان که هیچ گونه کَژّی به کار نیاوری. اگر در گفت تو کوچکترین نیرنگ و کژّی باشد از چشمان تو جویِ خون روان خواهم کرد.

اولاد به او گفت مغزت را از خشم بپرداز (پاک کن) و یکباره چشم خویش بگشای و تنِ من را به خیره از جان مپرداز (من را نکُش) تا هرچه از من پرسی نشان یابی. چون دلم را نوید دادی، خانه‌ی بید و دیو سپید را به تو نشان خواهم داد. و به جایی که کاووس‌شاه، بسته به بنداست شهر و راه را به تو نشان دهم.

امّا: ای ستوده یلِ دیو‌دل که ایزد گِلِ تو را پُرمایه سرشته است، اکنون تا به نزدیک کاووسِ کِی صد فرسنگ راه است که باید پی سپرد و از آنجا تا سوی دیو هم صد فرسنگ راه بد و دشوار دارد. این مکان میان دو کوه و جایِ ترسناکی‌ست که همای نیز بر آسمانش نمی‌پرد. و در میانش دو صد چاهسار شگفت است که به رفتن اندازه نتوان گرفت و شبانگاه بر کوهسار دوازده هزار دیو جنگی پاسبانند و پهلوانی چون پولاد غندی سپهدار آنان و سَنجه و بید نگهدارشان است. و سَرِ نرّه‌دیوان (سرپرست آنان) دیو سپید است که از او کوه چون بید لرزان است و تَنِ او را چون کوهی بینی و پهنا و کِتف و بازویش دَه رَسَن (ریسمان) است.

تو را با چنین یال و دست و عِنان / گذارنده‌ی تیغ و گُرز گران

چنین بُرز و بالا و این کارکرد / نه خوب است با دیو پیکار کرد

چو زان بگذری سنگلاخ است و دشت  / که آهو بر آن برنیارد گذشت

وز آن بگذری رودِ آب است پیش / که پهنای او از دو فرسنگ بیش

کُنارنگ دیوی، نگهبانِ اوی / همه نَرّه‌دیوان به فرمان اوی

وَز آن روی، بُزگوش تا نرم‌پای / چو فرسنگ سیصد کشیده سَرای

زِ بُزگوش تا شهرِ مازندران / رَهی زشت و فرسنگ‌های گران

(کُنارنگ، بزگوش، و نرم‌پای نام مکان‌هایی است بر سر راهِ مازندران)

پراکنده در پادشاهی، سوار / همانا که هستش هزاران هزار

چنان لشگری با سلیح و دِرَم /  نبینی یکی را از ایشان دِژَم

زِ پیلان جنگی هزار و دویست /  کَز ایشان به شهر اندرون جای نیست

تو تنها تَنیّ و اگر زآهنی / بسایی به سوهانِ اهریمنی

رستم از گفتار او بخندید و بدو گفت، اگر با منی، راه جوی (راه بیفت) تا ببینی از این یک تَن پیلتن بدان انجمن نامدار چه خواهد رسید. من با تکیه بر بخت و شمشیر و تیر و هنر و به نیروی یزدانِ پیروزگر، بسوی آنها خواهم رفت. چون در جنگ: زخمِ کوپال مرا بینند و تاب و توان و بَر و یال مرا تماشا کنند، از نهیب من پی و پوستشان بدرّد و از دستپاچگی عنان را از رکیب باز نشناسند. حال بدان‌سوی که کاووس کِی هست راه بنمای و گام بردار.

تمامِ روز و شب در راه بودند و نیاسودند. و تا دامنه‌ی کوهِ اِسپروز همی‌راند. همان جایی که کاووس لشگر کشیده بود و از دیو و جادو، به او بد رسیده بود. چون یک نیمه از آن شبِ تیره گذشت از جنگ و بانگِ جَلَب خروش برآمد. به مازندران آتش افروختند، و به هر جای شمعی سوختند. تهمتن از اولاد پرسید آنجا کجاست که از چپ و راست آتش برآمد؟ در پاسخ گفت: آنجا دَرِگاهِ شهرِ مازندران است که دو بهره از شب را بیدار می‌مانند و نیارست خفتن.

سپهبَد چو پولاد و ارژنگ و بید / همه پهلوانانِ دیوِ سپید

درختی که دارد سر اندر سحاب / ستاره، رَده بر کشیده طناب     (سحاب: اَبر)

بدان جایگَه باشد ارژنگِ دیو / که هزمان بر آرد خروش و غریو      (هزمان: هر زمان)

بخفت آن زمان رستمِ جنگجوی / چو خورشید تابنده بنمود روی

بپیچید اولاد را بر درخت / به خَمِّ کمندش بیاویخت سخت

خوان ششم:  کشتن رستم  ارژنگِ دیو را

چو خورشید بَرزَد سر از تیغِ کوه /  جهان را بیفزود فَرّ و شکوه

زِخواب اندرآمد گَوِ تاج‌بخش / وز آنجا برفت او به‌نزدیکِ رخش

به زین اندرافکند گُرزِ نیا / همی‌رفت یکدل پُر از کیمیا 

 (نیا یعنی پدربزرگ نریمان. کیمیا اینجا یعنی فکارپریشان)

یکی مغفَرِ خسروی بر سرش / خُوی‌آلوده بَبرِ بیان در بَرَش

(بَبربیان پوستین کلفتی بود که برای حفاظت بدن زیر لباس رزم می‌پوشیدند. خوی: عرقِ بدن)

به ارژنگِ سالار بنهاد روی / چو آمد به لشگر گَهِ جنگجوی

یکی نعره زد درمیان گروه  / که گفتی بدرّید دریا و کوه

برون جست از خیمه، ارژنگِ دیو / چو آمد از آنسان بگوشش غریو

رستم چون او را دید اسب را برانگیخت و چون آذرگُشسب پیش او در آمد. دلیرانه سر و گوش و یالِ او را بگرفت و بی‌درنگ به کردار شیر سر از تنش بکند و سَرِکنده شده پُرخون او را در آن‌سوی که انجمن بود بینداخت.

چو دیوان بدیدند کوپال اوی / بدرّید دل‌شان، زِ چنگال اوی

نکردند یاد از بَر و بوم و رُست / پدر بر پسر بر همی راه جُست (برای گُریز پدر از پسر پیش می‌افتاد)

بر آهیخت شمشیرِ کین پیلتن  / زِ دیوان بپرداخت آن انجمن

چو برگشت خورشیدِ گیتی‌فروز / بیامد دمان تا به کوه اسپروز   (اسپروز نام کوه است)

زِ اولاد بُگشاد خَمِّ کمند  / نشستند زیر درخت بلند

تهمتن زِ اولاد پرسید راه  / به شهری کجا بود کاووس شاه   (کجا: که، که آنجا)

 تهمتن چون راه را از اولاد پرسید بی‌درنگ روی به راه نهاد و اولاد راهنمای و راه‌جوی پیاده و دوان بود. تاج‌بخش چون به شهر اندرون رسید رَخشِ او چون رعد خروشی برآورد. چون کاووس‌شاه آواز او را شنید دانست که آغاز و انجام کار چیست. پس شهریار به ایرانیان گفت که روزگار بد برای ما بِسَر آمده است چون خروش و شیهه رخش بگوشم رسید و از آن خروش دل و روانم تازه شد و هنگامی که با شاه ترکان نبرد می‌کرد در روزگار قباد این‌چنین شیهه کرد. لشگریان باور نکردند و گفتند کاووس‌شاه جانش از بندِ گران تباه شده است و هوش و خرد و فراست از او دور گشته است آن‌چنان که گویی در خواب سخن می‌گوید. ما چاره‌ای نداریم جُز آن‌که در این بندِ سخت بمانیم. همانا که بخت از ما بگردیده است.

دراین گفته بودند ایرانیان / کجا، پهلوان تنگ بسته میان    (کجا: که)

بیامد هم اندر زمان پیش اوی / یلِ آتش افروز و پرخاش‌جوی

چو نزدیک کاووس شد پیلتن / همه سرفرازان شدند انجمن

چو گودرز و چون طوس وگیوِ دلیر / چو گستهم و شیدوش و بهرام شیر

غریوید بسیار و بردش نماز / بپرسیدش از رنج‌های دراز

گرفتش به آغوش کاووس شاه / زِ زالش بپرسید و از رنجِ راه

بدو گفت پنهان از این جادوان / همی رخش را کرد باید روان

بگیری زِ پنهان بَرِ دیو تند  / مگر گردد از تیز چنگال کُند

 مگر باز روشن شود این دو چشم / بترسم از آن دیوِ بد، زشت خشم

چو آید به دیوِ سپید آگهی / کز ارژنگ شد رویِ گیتی تهی

به نزدیک کاووس شد پیلتن / همه نَرّه‌دیوان شدند انجمن

همه رنج‌های تو بی‌بر شود / زِ دیوان جهان پُر زِ لشگر شود

تو اکنون رَهِ خانه‌ی دیو گیر / به رنج اندرآور تَن و تیغ و تیر

مگر یار باشدت، یزدان پاک / سَرِ جادوان اندر آری به خاک

برای رفتن باید از هفت کوه گذر کرد که در آن از دیوها هر جا گروه‌ها گروه هستند. آن‌جا غاری هولناک پیش روی تو پیدا می‌شود آن گونه که شنیده‌ام پر از ترس و باک است. بر راهش پر از نرّه‌دیوان جنگی است که چون پلنگ رزم را ساخته و آماده‌اند. داخل غار نشستنگاهِ دیو سپید است که بیم و امید لشگر همه از اوست. مگر توانی او را تباه سازی که پشت و پناه و سالار سپاه اوست. نگرانی و غم چشم سپاه را تیره کرد. چشم من نیز از تیرگی خیره شد. پزشکان امید دادند که خون و دل و مغز دیو سپید داروی این دردها است.

چنین گفت فرزانه‌مردی پزشک / که چون خون او را بسانِ سِرِشک

چکانی سه قطره به چشم اندرون / شود تیرگی پاک با خون برون

امیدم به بخشایش کردگار / کَزآن دیوِ جنگی بر آری دمار.

گَوِ پیلتن، رستمِ دستان جنگ را ساز کرد و از آن جایگاه آغازِ رفتن کرد. به ایرانیان گفت هماره بیدار باشید که من آهنگِ دیو سپید کردم که او چاره‌گر و پیل جنگی‌ست و به گِرداندرش لشگری فراوان. اگر او پشت مرا به خَم آرَد شما دیرزمان خوار و دِژَم خواهید ماند. امّا اگر خداوند هور (خورشید) مرا از اخترِ نیک زور دهد همه بوم و بَر و تخت و کلاه را باز یابیم، و آن خسروانی درخت دوباره به بار آید. رستم از آن جایگاه کمر بسته و پُرکینه با سَری پُر از جنگ بیرون آمد و اولاد را با خویشتن بُرد، و رخش را چون باد همی‌راند. گَوِ نیکخواه در راه نیاسود و راهنمایش اولاد بود. چون رخش بدان هفت کوه رسید که گِرداگِردَش نَرّه‌دیوان گروه گروه بودند، به آن غارِ بی سر و بُن رسید. و به گِرداندرش لشگری از دیو دید. به اولاد گفت تا اینجا هرچه پرسیدَمَت همه به‌راستی دیدَمَت. اکنون ایدَر (اینجا) مرا کاری سخت است که تو نیک‌اختر سزاوار است بگویی. چون هنگام رفتن فرازآمد مرا راه بنمای و راز بگشای. اولاد گفت چون آفتاب برآید و گرم شود دیو به خواب می‌رود، آنگاه به جنگ، تو پیروز خواهی شد. اکنون زمانی باید درنگ کرد از دیوان یکی را نشسته نمی‌بینی جُز از اندکی پاسبانان جادو. اگر پیروزگر یار تو باشد آنگاه تو پیروز باشی. رستم دیگر به رفتن هیچ شتاب نکرد تا بلند آفتاب بر آمد.

رستم سر و دست و پای اولاد را محکم به خَمِّ کمند بَست. آنگاه بر رخش نشست. جنگی نهنگ شمشیر را از نیام برآهیخت و نام خویش را گفت و چون رعد بغرّید و چون گَرد به میان سپاه آمد و سَرِ سَرزنان را به خنجر دور کرد. چون نیروی او را تاب نداشتند از تیغش در بیم جان بماندند.

خوان هفتم:  کشتنِ رستم دیو سپید را

از نگهبانان کسی پیش او به جنگ در نایستاد و با او نام و ننگ نجُست. رستم از آنجای به کردار تابنده‌خورشید بِسویِ جایگاه دیوِ سپید آمد. غاری بمانند دوزخ دید و تَنِ دیِو جادو در تاریکی ناپدید بود. زمانی تیغ در چنگ بایستاد چون نه جایِ پیکار بود نه جای گریز. چون مژگان بمالید و دیده بشست و در غارِ تاریک چندی جستجو کرد، در میان تاریکی کوهی دید که سراسرِ غار از او ناپدید شده است. رویی چون اشباح و مویی سپید چون شیر داشت، و از پهنا و بالای او گویی جهان پُر بود. دید دیو در غار به خواب رفته است امّا به کشتن او هیچ شتاب نکرد. چون پلنگی خشمگین بغُرّید. چون دیو بیدار شد بی‌درنگ به جنگ آمد. به تندیِ چون دود آسیا سنگی را در ربود و به سوی رستم آمد. گویی چون کوهی روانه شد. با ساعد و کُلاهی از آهن. دلِ رستمِ پیلتن از او پُر نهیب شد. و از آن بترسید که در تنگی  به کار نشیب آید. رستم برسانِ شیر ژیان برآشفت و یکی تیغِ تیز بر میانش زد و به نیروی خویش یک دست و یک پای او را بینداخت. با این‌حال با دست و پای بریده چون شیری دژم و پیلی سرفراز با او بر آویخت. دیو به یک پای با نامور بکوشید و همه غار را زیر و زَبَر کرد. بر و یالِ گُرد دلیر را گرفت که مگر پهلوان را به زیر آوَرَد. رستم نامدار نیز بَرآمد و بَر و یال او را استوار بگرفت. همی این از آن گوشت کند، و همی آن از این. و سراسرِ زمین از خون گِل شد. رستم با خود گفت اگر امروز جان بماند، جاوید زنده‌ام. همچنین دیو سپید به دل گفت که از جان شیرین ناامید شدم. اگر با پی و پوست بریده از چنگ این اژدها رهایی یابم کسی از کهتران و یا مهتران به مازندران رویم را نخواهند دید. دیو سپید این‌گونه همی‌گفت و دل را بدین‌سان نوید می‌داد. برین‌گونه با یکدیگر رزم‌جوی بودند و از تن‌ها خون و عَرَق به جوی روان بود.

تهمتن به نیرویِ جان‌آفرین / بکوشید بسیار با درد و کین

سَر انجام از آن کینه و کارزار / بپیچید بر خود گَوِ نامدار

بِزَد چنگ و برداشتش نَرّه‌شیر / به گردن برآورد و افکند، زیر

زَدَش بر زمین همچو شیرِ ژیان / چنان کز تَنِ وی برون کرد جان

فرو بُرد خنجر، دلش بردرید / جِگَرش از تَنِ تیره بیرون کشید

همه غار یکسَر تنِ کشته بود / جهان همچو دریایِ خون گشته بود

چو دیوان بدیدند کِردار اوی  / هَزیمت گرفتند از کار اوی    (هزیمت: گُریز، فرار)

بماندند یک تَن در آن جایگاه / بیامد برون رستَمِ کینه‌خواه

گشاد از میان آن کیانی‌کَمَر / برون کرد خِفتان و جوشن زِ بَر

زِ بَهرِ نیایش سر و تن بشُست / یکی  پاک‌جایِ پرستش بجُست

از آن‌پس نهاد از بَرِ خاک سَر / چنین گفت کای داوَرِ دادگر

زِ هر بد تویی بندگان را پناه / تو دادی مرا گُردی و دستگاه

توانایی و مردی و فَرّ و زور /  همه کامم از گردش ماه و هور

تو بخشیدی اَر نه زِ خود خوارتر /  نبینم به گیتی یکی زارتر

غم و اَندُه و رنج و تیمار و درد /  زِ نیک و زِ بَد هرچه آید به مرد

کمیُّ و فزونیّ و نیک‌اختری /  بلندیّ و پَستیّ و کُند‌آوری

زِ دادِ تو هر ذرّه مِهری شود /  زِ فَرَّت پشیزی سِپِهری شود   (مِهر: خورشید)

چون یَلِ سرفراز آن‌گونه ستایش کرد بار دیگر همه ساز و برگ را بر تَن باز پوشید و بیامد اولاد را از بند بگشاد و کیانی‌کمند را به فتراک بست و آن جِگَرِ کشیده دیوِ سپید را به اولاد داد و سوی شاه کاووس روانه شد.

اولاد به رستم گفت: ای نَرّه‌شیر تو جهان را به نیروی تیغ به زیر آوردی، و کسی دیگر به مازندران نیست که به تو ناموَر پرخاش جوید. تو به هر کاری پیروزبخت هستی و به تاج و تخت هم سزاواری. سزاوار است کارِ مرا ببینی که همه گفتار من با تو راست بود. اکنون تنم نشان‌هایِ بندِ تو را دارد و به زیر کمندت شکسته می‌شوم. اکنون به چیزی که دلم را نوید دادی، نویدم اُمید طلب می‌کند. تو به پیمان شکستن درخور نیستی چون شیرِ ژیان کِی منظری.

رستم به او گفت که مازندران را کران تا کران به تو می‌سپارم امّا:

یکی کار پیش است و رنجِ دراز / که هم با نشیب است و هم با فراز

همی شاهِ مازندران را زِ گاه / بباید ربودن، فکندن به چاه

سَرِ دیو و جادو هزاران هزار / بیفکند باید به خنجر به زار

وز آن‌پس مگر خاک را بسپرم / وگر نه زِ پیمان تو نگذرم

(مگر این‌که بمیرم و زیر خاک روم و گر نه، بر سرپیمان با تو هستم)

تو را زین سپس بی‌نیازی دهم / به مازندران سرفرازی دهم

از سوی دیگر بزرگان چشم به راه بودند که رستم یَلِ رزم‌خواه کِی باز می‌گردد. پس از پیروزی رستم به خنجر سَرِ دیو سپید را از یالش جدا کرد. از پهلوانان به شادی فریاد برآمد که سپهدار روشن‌روان باز آمده است. ستایش‌کنان به پیش‌بازش رفتند و بیش از اندازه بر او آفرین خواندند.

به نزد شاه کاووس آگهی رسید که گَوِ پهلوان و شیرِ فرخنده‌پی چنین گفت: که ای شاهِ دانش‌پذیر، حال به مرگِ بداندیش رامش پذیر.

دریدم جگرگاهِ دیوِ سپید / ندارد بدو شاه از این پس امید    (منظور شاهِ مازندران است)

زِ پهلوش بیرون کشیدم جگر / چه فرمان دهد شاهِ پیروزگر

بر او آفرین کرد کاووس شاه / که بی تو مبادا کلاه و سپاه      (کلاه: تاج)

هزار آفرین باد بر زالِ زَر /  اَ بر مرزِ زابل سراسر دِگر

که چون تو دلیری پدید آورید / همانا که چون تو زمانه ندید

بر آن مام کو چون تو فرزند زاد / نشاید بجز آفرین کرد یاد

مرا هر زمان بخت فرّخ‌تر است / که پیلِ هژبر افکنم کهتر است   (پهلوان جوانی چون تو دارم)

چو از آفرینش بپرداخت کِی / چنین گفت کای گُردِ فرخنده‌پِی       (کِی: کیکاوس)

کنون خونش آور تو در چشمِ من / همان نیز در چشمِ این انجمن

مگر باز بینیم دیدارِ تو  /  که بادا جهان‌آفرین یارِ تو

تهمتن دلِ دیو پیش آورید / وز آن خون به چشم شَه اندرکشید

به چشمش چو اندرکشیدند خون / شد آن دیده‌ی تیره، خورشیدگون

هم اندر زمان رستمِ پُرهنر / کشید اندر ایشان زِ خونِ جگر

همه دیده‌هاشان بشد روشنا / جهانی سراسر بشد گُلشَنا

نهادند زیر اندرش تختِ عاج / بیاویختند از بَرِ عاج تاج

نشست از بَرِ تختِ مازندران / اَ با رستم و ناموَر مهتران

پهلوانان دیگر چون طوس و فریبُرز و گودرز و گیو و رُهّام و گرگین و بهرامِ پهلوان، بر این‌گونه یک هفته جشن برپا داشتند و بامِی و رود (ساز) همنشین بودند و کاووسِ کِی رامِش آراست.

به روز هشتم همه بر زین نشستند. رستمِ جهانجوی و شاه و گردنکشان (پهلوانان) و رَمه (لشگر) همه گُرز گران برکشیدند و در شهرِ مازندران پراکنده شدند. همه یک‌سر به فرمانِ کاووسِ کِی رفتند چون آتشی که از خُشک‌نی برخیزد. به شمشیرِ تیز آتش برپا کردند و همه شهر را یکسر سوختند. از آن جادوان چندان بکشتند که از خون جوی‌ها روان شد. آنگاه که شَبِ تیره فرا رسید پهلوانان یک‌سر از جنگ دست کشیده آرمیدند.

به لشگر چنین گفت کاووس شاه / که اکنون مکافاتِ کرده گناه

چنان چون سِزا بُد بدیشان رسید / زِ کشتن کنون سر بباید کشید

به رستم چنین گفت کاووسِ کِی / که ای گُردِ فرزانه‌ی نیک‌پِی

بباید یکی مردِ باهوش و سَنگ  / کجا باز داند شتاب از درنگ  (سنگ: سنگین و باوقار.  کجا: که)

شود نزد سالارِ مازندران / کُند دِلش بیدار و مغزش گران

بدان کار خُشنود شد پورِ زال / بزرگان که بودند با او هِمال

فرستاد نامه، به نَزدیکِ اوی  /   بیَفروخت، آن جانِ تاریکِ اوی.

(بخش بعدی، نامه نوشتن کاوس به شاهِ مازندران)

(۱) گَوز همان جَوز یا گردو است. پس از آمدن اعراب به ایران و دگرگون شدن زبان و تلاش برای تغییر زبان و گویش فارسی به عربی که به انجام نرسید، امّا واژه‌هایی یا به‌کلّی تغییریافتند یا تغییرِ کمی پیدا کردند. از آن جمله گَوز به جوز (گویش روستای خودمان) شکل عوض کرد. ضرب‌المثلِ جوز یا گَوز برگُنبد ریختن (و امید ایستادن داشتن) هم به وجود آمد که برای همه آشناست و کار بیهوده و نشدنی را می‌رساند. هرگز گردو بر گنبد شیب‌دار بند نمی‌شود.

  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.