خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش نوزدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش نوزدهم

محمدتقی اثباتی، آبان‌ماه ۱۳۹۹

پس از کشته شدن نوذر پادشاه ایران به دست افراسیاب، پادشاهان بعدی یعنی زوطهماسب و پسرش گرشاسب یکی پس از دیگری و در مدت کوتاهی از دنیا رفتند.

پس از مرگ شاه گُرشاسب، پَشنگ پدر افراسیاب وی را فرمان داد تا به ایران لشگرکشی کند و مهلت ندهد پادشاهی دیگر در ایران بر تخت نشیند.

افراسیاب لشگری بزرگ فراهم کرد و رو به ایران نهاد. بزرگان گرد زال آمده و چاره جستند. زال گفت من اکنون سالخودره‌ام و توان جوانی ندارم. رستم به پدرش زال گفت مرا به جنگ آنان بفرست. زال اما او را جوان‌تر از این می‌یابد که به چنین جنگی گسیل کند. رستم چنان از خود سخن گفت و دلیری‌های گذشته‌اش را به یاد پدر آورد که زال خشنود شد و گرز سامِ پهلوان را به او داد. بجز گرز در پی یافتن اسبی مناسب برای رستم شدند.

هر اسبی که پیشنهاد می‌شد رستم کمرش را می‌فشرد و آن را می‌آزمود و جمله مورد پسند نبودند تا اینکه کره‌ای سرکش همراه مادیان مادرش را دیدند. صاحب اسب گفت کسی این کره را نمی‌تواند سوار شود چون مادرش به وی حمله می‌کند. اما رستم توانست چنین کند و مادیان را با غرشی چون شیر از خود دور کرد. رستم بهای اسب را پرسید و صاحب اسب گفت تو اگر رستمی، بهای اسب آزاد کردن ایران است.

سپس زال لشگری برهم آورده سوی افراسیاب رفتند تا در خوارِ ری بدو رسیدند. اما بزرگان به زال گفتند بدون شاه لشگریان از هم پراکنده شوند. موبدی نشانی از کی‌قباد دارد که از پشت فریدون است. اینک ادامه‌ی داستان:

آوردن رستم، کی‌قباد را از البرزکوه

به رستم چنین گفت فرخنده زال /  که برگیر کوپال و بِفراز یال

برو تازیان تا به البرزکوه  / گُزین کن یکی لشگری هم‌گروه

اَبَر کی‌قُباد آفرین کن یکی / مَکُن پیش او بَر، درنگ اندکی

به دو هفته، باید که ایدَر بُوی / گَه و بی‌گَه از تاختن نغنَوی    (ایدَر بُوی یعنی اینجا باشی)

بگویی که لشگر تو را خواستند / همی تخت شاهی بیاراستند

که دَر خوردِ تاج کیان جُز تو کَس / نَبینیم شاها، تو فریادرَس

تهمتن کُرنش کرد و به مُژگان زمین را بِروفت. چون این داستان‌ها را از پدرش زال شنید همان‌گاه بی‌درنگ به رَخش اندر آمد و گُرازان و با شتاب رهسپار سوی کی‌قُباد شد. از سپاه تُرکان که بر ایرانِ بی‌شاه تسلّط یافته بودند و در راه بودند بایست رستَم می‌گذشت. ناچار با نامداران به جنگ برآویخت با گُرزه‌ای گاوپیکَر به چنگ. رستم چون کوه خود تنها بدون گروه حمله آورد و با یک حمله از جای بَرکَندِشان. به هرسوی که رستمِ جنگجوی تازان می‌شد از خون در آن جنگ جوی روان می‌شد. از تورانیان فراوان کشته شدند و سِپِهر بر سَرِ آنان دگرگونه گَشت.

دلیرانِ توران برآویختند / سَرانجام از رزم بُگریختند

نهادند سر سویِ افراسیاب / همه دل پُر از خون و دیده پُرآب

بگفتند وی را همه بیش و کَم / سپَهبَد شد از کار ایشان دِژَم

بفرمود تا نزد او شد قُلون / زِ تُرکان دلیری گَوی پُرفُسون

(قلون نام پهلوانی از لشگریان افراسیاب)

بِدو گفت بُگزین زِ لشگر سوار / وَز ایدَر برو تا دَرِ شهریار   (ایدر یعنی اینجا)

دلیر و خردمند و هُشیار باش / بِپاس اندرون سخت بیدار باش

که ایرانیان پُردِل و ریمن‌ا‌ند / همی ناگهان برطلایه زنند     (ریمَن یعنی زیرک و با هوش)

برون آمد از نزد خُسرو قُلون / به پیش اندرون مردمِ رهنمون

وز آن روی رستم دلیرِ گُزین / بپیمود زی شاهِ ایران زمین    (کیخسرو)

زِ یک میل رَه تا به البرزکوه / یکی جای‌گَه دید بس با شکوه

درختان بسیار و آبِ روان / نشستن‌گَهِ مردم نوجوان

یکی تخت بنهاده نزدیک آب / بر او ریخته مُشکِ ناب و گُلاب

جوانی به کردار تابنده ماه / نشسته برآن تخت، در سایه‌گاه

رَدِه برکشیده بسی پهلوان / به رسمِ بزرگان، کمر بر میان

بیاراسته مجلِسِ شاه‌وار / بِسان بهشتی به رنگ و نگار

چو دیدند مَر پهلوان را به راه / پذیره شدندش از آن جایگاه

چو نزدیکِ رستم فراز آمدند / به پیشش همه در نماز آمدند     (در نماز آمدند، یعنی کُرنش کردند)

بگفتند کِای پَهلَوِ نامدار / نشاید از اینجات کردن گُذار

که ما میزبان و تو مهمانِ ما / فرود آی اینجا به فرمانِ ما

بِدان، تا به می دستِ شادی بریم /  به یادِ رُخِ ناموَر مِی خوریم

تهمتن رستم در پاسخ گفت: ای نامدارانِ گردن‌فَراز من باید به البُرزکوه بروم در پِیِ کاری که شکوهِ بسیار دارد. از این‌رو شایسته نیست از این کار باز بمانم که رنجِ درازی در پیش است. اکنون همه مرزِ ایران پُر از دشمن است و در هر خانواده و دوده‌ای (دودمان) ماتم و شیون. سَرِ تختِ ایران بی شهریار مانده است. از این‌رو باده خوردن مرا به کار نیاید. به آرام و ناز نباید نشستن که از این راه نشیب و فراز ندانم. گفتند ای پهلوانِ نامدار اگر رهسپارِ البرزکوهی سزاوار است ای نامجوی بگویی که آنجا چه کسی را جستجو می‌کنی؟ ما خود خیلِ این مرزِ فرخنده‌ایم و از این‌رو اینجا این‌چنین بَزم افکنده‌ایم. تو را نزد آن‌کَس که می‌جویی رهنَمونی کنیم و به هِنگام، افزون بر آن یاری. رستم در پاسخ گفت که شاهی پاکیزه‌تَن بدان جاست و او را قباد نام است. از تخمه‌ی فریدونِ با داد و کام. اگر کسی از شما او را به یاد دارد مرا به‌سویِ کی‌قُباد رهنمون شوید.

چو برگفت از این‌سان گَوِ پیلتن /  شنیدند گفتار او انجمن

سَرِ آن دلیران زبان برگُشاد / که دارم نشانی من از کی‌قُباد

گَر آیی فرود اندر این خانِ ما / بیفروزی از رویِ خود جانِ ما

بگویم تو را من نشان قباد / که او را چگونه است رسم و نهاد

تهمتن زِ رخش اندر آمد چو باد / چو بشنید ز ایشان نشانِ قباد   

بیامد دمان تا لبِ رودبار / نشستند در زیر آن سایه‌دار   (سایه دار یعنی سایه درخت)

جوان بر سرِ تخت زرّین نشست / گرفته یکی دستِ رستم بدست  (یکدستِ رستم را بدست گرفت)

بدست دگر جام پُرباده کرد / وَز او یاد مردانِ آزاده کرد

دِگر جامِ باده به رستم سپُرد / بدو گفت کای نامبُردار گُرد

بپُرسیدی از من نشان قُباد / تو این نام را از که داری به یاد

بدو گفت رستم که از پهلوان / پیام آوریدم به روشن روان    (منظور ازپهلوان زال است)

سَرِ تختِ ایران بیاراستند / بُزُرگان به شاهی وِ را خواستند

پدرم، آن گُزینِ مهان سَر بِسَر / که خوانند او را همی زالِ زَر

مرا گفت رَو تا به البرزکوه / قُبادِ دلاور ببین با گروه

به شاهی بر او آفرین کن یکی / مکن پیش او در، درنگ اندکی

بگویش که گُردان تو را خواستند / سَرِ تخت ایران بیاراستند

نشان ار توانی تو دادن مرا / دهی و به شاهی رسانی وِ را

زِ گفتارِ رستم دلیرِ جوان / بخندید و گفتش که ای پهلوان

زِ تُخمِ فریدون منم کی‌قُباد / پدر بر پدر نام دارم به یاد

چو بشنید رستم فرو بُرد سَر / به خدمت فرود آمد از تختِ زَر

که ای خُسرُوِ خُسروانِ جهان / پناهِ دلیران و پُشتِ مِهان

سَرِ تختِ ایران به کامِ تو باد / تَنِ ژنده پیلان به دامِ تو باد

نشستِ تو بر تختِ شاهنشَهی / هَمَت سَرکِشی باد و هم فَرَّهی

درودی رسانم به شاهِ جهان / زِ زالِ سپهبَد، گَوِ پهلوان

اگر شاه فرمان دهد بنده را / که بُگشایم از بند، گوینده را   (سخنِ اصلی را بگویم)

پیامی بگویم زِ جنگ‌آوران / به‌نزدیکیِ شاهِ روشن‌روان

قبادِ دلاور از جای برخاست و دل و هوش و رایِ خویش به رستم سپرد. تهمتن همان‌گاه بی‌درنگ زبان برگُشاد و پیام سپهدار ایران را بداد. چون سخن  به گوش سپهبد رسید از شادی، دل اندر برش برطپید. پس گفت جام نبید بیاورید و به یاد تهمتن به لب درکشید. تهمتن نیز این چنین یکی جام مِی نوش کرد و بر جانِ کِی (کی‌قباد) آفرین کرد و گفت: تو نشانی از فریدونی که رستم از دیدنت شادمان شد. بی تو جهان مبادا یک زمان. نه اورنگ پادشاهی و نه تاج کیان. خروش از دل زیر و بم برآمد (نوای ساز). شادی افزون شد و اندوه کم. خوبانِ بربط زن بر نشستند یکی عود سوز و یکی عود ساز (یکی عودِ خوش بسوزاند یکی با عود نوای موسیقی سر داد) و سُراینده‌ای این غزل را ساز کرد و با آن دف و چنگ و نِی هم‌آواز شد:

که امروز روزی‌ست با فَرّ و داد / که رستم نشسته‌ست با کی‌قباد

به‌شادی زمانی برآریم کام / زِ جمشید گوییم و نوشیم جام

بده ساقی نوش‌لب، جام می / بنوشم به یاد شَهِ نیک‌پی

بده ساقی نوش‌لب، جامِ جَم / که بِزداید آن می زِ دل، زنگ غَم

از این پنج شین رویِ رغبت متاب / شب و شاهد و شمع و شهد و شراب

فلک تند خوی است با هرکسی / تو با او مکن تندخویی بسی

مِیِ لعل خور، خون دل‌ها مریز / تو خاکی، چو آتش مشو تند و تیز

مِیِ لعل‌گون، خوش‌تر است ای سلیم / زِ خونابه‌یِ اندرون یتیم

 اگر دامن آلوده گردد به مِی  / حرام است، جُرمی ندارد به پِی

از آن آبِ رنگین به‌نزدیکِ من / بِه از آنکه نفرین کند پیرزَن

از ابریشمِ چنگ و آوایِ رود / سُراینده این بِیت‌ها می‌سرود

چودَوری بگشت از مِیِ ارغوان / بَرافروخت رخسارِ شاهِ جهان

چُنین گفت آنگاه با پهلوان / که خوابی بدیدم به روشن روان:

به خواب دیدم که از سوی ایران دو بازِ سپید، با تاجی درخشان چون خورشید خرامان و تازان به نزدم رسیدند و آن تاج را بر سَرَم نهادند. چون بیدار شدم از آن تاج و بازِ سپید دِلم پُر امید شد. بدین جهت مجلسی شاه‌وار بیاراستم بدین‌سان که در کنارِ جویبار می‌بینی. به تعبیر، تهمتن چون مرا بازِ سپید بود که از تاجِ دلیران نوید دادند. تهمتن چون آن خواب شاه را شنید با نشانه‌های باز و تاجِ فروزنده چون ماه:

چُنین گفت با شاه کُند آوَران / نشان است خوابت زِ پیغمبران  (کُندآوران یعنی پهلوانان)

کُنون خیز تا سویِ ایران شویم / به یاری به نزد دلیران شویم

قُباد اندر آمد چو آتش ز جای / به بورِ نَبَرد، اندر آورد پای (بور نامِ اسبِ قباد است)

کَمَر بَر میان بست رُستَم، چو باد / بیامد گُرازان اَبا کی‌قُباد  (با کی‌قباد)

شب و روز از تاختن نغنَوید / چنین تا به نزدِ طلایه رسید

قُلونِ دلاور شد آگَه زِ کار / پذیره بیامد سویِ کارزار

شهَنشاهِ ایران چو زان‌گونه دید / برابر همی خواست صَف بَر کشید

امّا تهمتَن به او گفت ای شهریار بزرگ تو را رَزم جُستن به کار نیاید. هنگامی که من و رَخش و کوپال و بَرگُستُوان هست با من توان و تاب ندارند. برابَرِ من دل و گُرز و بازو بَس است و جُز ایزد کسی را نگهدار نخواهم. من با این دست و بازو و اسبِ گُلرنگ در زیر، چه کَسی یارایِ آن دارد نزدیک گُرز و شمشیرِ من آید؟ این را بگفت و رَخش را از جای بَر کَرد و به هر گُرزی سَواری را پَخش کَرد. یکی را گرفتی و بر دیگری کوفتی آن‌چُنان که مَغزِ سَرِشان از بینی فرو ریختی و سواران را یکایک از زین ربودی به سَرپنجه‌ی پولادین و بر زمین زدی. انگار دیوی که گویی از بند بجَسته است با گُرزی گران در دست و کَمَندی بر زین. قُلون چون باد بر او حمله آورد و نیزه‌ای زد که بَندِ جوشنِ رستم را گُشود. تهمتن دست زد و نیزهِ قُلون را گرفت. قُلون از دلیریِ او در شِگِفت ماند. رستم چون نیزه را از دست آن نامدارگرفت چون تُندر درکوه غُرّید:   

بِزَد نیزه و بَررُبودش زِ زین / نهاد آن بُنِ نیزه را بر زمین

قُلون گشت چون مُرغ بر بابزن  / بدیدند لشگر همه تن به تن   (بابزن یعنی سیخِ کباب)

براند، از بَرَش رخش و بسپُرد خوار / برآوردش از مغز یک‌سر دمار

سواران همه روی بر گاشتند / قُلون را بدان‌جای بُگذاشتند

هزیمت شد از وی سپاهِ قُلون / به یکبارگی بختِ او شد زبون

تهمتن گذشت از طلایه سوار / بیامد شتابان سویِ کوهسار

کجا، بُد علفزار و آبِ روان / فرود آمد آن جایگَه پهلوان    (کجا یعنی:  که ، جایی که)

چنین تا شب تیره آمد فراز / تهمتن همی کرد هر گونه ساز (تدارکات)

زِ آرایش جامِهِ پهلَوی / همان تاج و هم بارهِ خُسرَوی     (باره یعنی اسب)

چو شب تیره شد پَهلَوِ پیش بین / برآراست با شاهِ ایران زمین

به‌ نَزدیکِ زال آوریدَش به شب / به آمد شُدن هیچ نگشاد لب

نشستند یک هفته با رایزَن / شدند اندرآن موبدان انجمن

که شاهی چو شَه کی‌قُباد از جهان / نباشد کَس از آشکار و نَهان

شب و روز یک هفته بودند شاد / به بَزم و به باده بَرِکی‌قُباد

به هشتُم، بیاراسته تَختِ عاج / بیاویختند از بَرِ عاج، تاج

پادشاهی کی‌قباد صد سال بود

به شاهی نشست از بَرَش کی‌قباد / همان تاجِ گوهر به سَر برنهاد

همه نامداران شدند انجمن / چو دستان و چون قارنِ رزم‌زن  (دستان همان زال است)

چو کشواد و خَرّاد و بَرزینِ گَو / فشاندند گوهر بَر آن تاجِ نو   (خَرّاد  پسرِ  بَرزین است)

از آن پس بگفتند کای شهریار/ سوی رزم ترکان برآرای کار

قباد از بزرگان سخن چون شنید / بیامد برابر صفی برکشید

بفرمود تا ناموَر مهتران / بپوشند ز آهَن سَلاحِ گران

مُنادی برآمد زِ درگاه شاه / که ای پهلوانانِ ایران سپاه

کنون گاهِ رزم است، کین آورید / به تُرکانِ سرکَش، کمین آورید

هرآن‌کَس که مردی کند آشکار / زِ ما خلعت و بخشش از کِردگار

دِرَم داد و آسایشِ کارزار / هم از زیردستان و هم نامدار

دُوُم روز برداشت لشگر زِ جای / خروشیدن آمد زِ پرده‌سرای

بپوشید رستم سلیحِ نبرد / چو پیلِ دمنده برانگیخت گَرد

رَده برکشیدند ایرانیان / ببستند خون ریختن را میان

به یک‌دست، مهرابِ کابُل خُدای / دگر دست، گُستَهمِ جنگی بپای

به قلب اندرون، قارَنِ رزم‌زَن / اَبا گُرد کَشوادِ لشگرشکن

به پیشِ سپَه رستمِ پهلوان / پَسِ پُشتِ او، سَرکِشان و گَوان

پَسِ پُشتشان زال با کی‌قباد / به یک‌دست آتش، به یک‌دست باد

(منظوراین‌که یکی با شتاب و آتشی مزاج و یکی باحوصله)

به پیش اندرون، کاویانی درفش  / جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

(از بیان رنگ‌ها، منظور این‌که درفش کاویان رنگ سرخ وزرد و بنفش داشت)

چو کشتی شده آرمیده زمین / کجا موج خیزد زِ دریای چین

(منظور از این بیت این‌که از زیادی اسب و سِلاح و جنگجوی زمین چون کشتی در دریا لرزان شد)

جهان سربه‌سرگشته دریایِ قار / برافروخته شمع از او صد هزار   (قار یعنی: سیاه، قیرگون)

سِپَر بر سِپَر بافته دشت و راغ / درخشیدنِ تیغ‌ها چون چراغ

زِ نالیدنِ بوق و بانگِ سپاه / تو گفتی که خورشید گم کرد راه

از سوی دیگر افراسیاب سپاه خویش را برآراست با نامداران. با خشم و کینه. اجناس و ویسه در سمت راست جای گرفتند که هرکدام یک تنه پهلوانی نامدار بودند و از سوی چپ شماساس و گرسیوز با نیزه‌های به زهر آب داده. (گرسیوز شخصیَّتِ زیرک و پُرنیرنگی است که در آینده کارها و نیرنگ‌های او بیان خواهد شد)

در قلب سپاه شاه توران با چند تن از کینه‌خواهانِ نامدار جای گرفت. ابری سیاه چون قیر برآمد و بر چرخ گردون بهرام و تیر(ستارگان) سیاه گشت. دو لشگر از یک راه به‌سوی هم پیش می‌آمدند و سپاه را نه سر پیدا بود نه پای.

برآمد زِ هر دو سِپَه بوق و کوس / زمین کرد با آسمان دست‌بوس

زِ نعلِ ستورانِ پولادسای / زمین چون فلک خواست رفتن زِ جای

سَرِ نوکِ نیزه ستاره بِبُرد / سَرِ تیغ، تاب از شراره بِبُرد

زِخون، خاکِ میدانِ کین، گشت سیر/ زِ شمشیرِ شیران، نمی‌رَست، شیر

کمند از کمین بَرز جان می‌گرفت / زِ گرمی رَدان را روان می‌گرفت   (رَدان یعنی: پهلوانان، رادان)

سَبُک، قارنِ رزم‌زَن کان بدید / چو شیر ژیان نعره‌ای برکشید  (منظور از سَبُک اینجا با شتاب است) 

میان سپاه اندر آمد دلیر / همی برخروشید چون نرَه شیر

زمانی در آن دشت جولان نمود / زِ بازو هنرهای مردان نمود

همی گفت پشت دلیران منم / یکی پهلوانی زِ ایران منم

یکی مرد خواهم سوارِ دلیر / که با هم به میدان بگردیم دیر

به میدان نیامد کسی در بَرَش / که در پهلوانی بتابد سَرَش

قارن با خشم از کینِ افراسیاب با سری پُرکین و دلی پُرشتاب اسب برانگیخت و تازان تا پیش سپاه توران پیش رفت. آن‌چنان که از گَرد، خورشید و ماه تیره شد. قارنِ رزم‌ساز به هر حمله صد گُردِ گردن‌فراز را بیفکند. گاهی سوی چپ و گاهی سوی راست بگردید و از هر کسی کینه خواست، به گُرز و تیغ و سِنانِ  بلندی که در دست داشت از ایشان یلانِ سرفراز همی‌کُشت و زمین را از کشته چون کوه کرد آن‌گونه که دلیران تُرکان به ستوه آمدند. سپهدار قارن چون پیلِ دَمان تیغ در کف و کمان به بازو، گُردِ دلیر، شماساس را دید که چون نرّه‌شیر برمی‌خروشید. دَمان آمد تا بَرِ او رسید. تیغِ تیز را سبُک از میان برکشید و تیغِ زهرآبدار را بر سرش کوفت و گفت: قارَنِ نامدار منم. سَرِ شماساس نگون اندر آمد و بیفتاد و در دَم جان بداد.

چُنین است کِردارِ گَردونِ پیر / گَهی چون کمان است و گاهی چو تیر

 ***********

بادرود خدمت آقای لبّافی

مشغول تایپ کردن بخشی از شاهنامه برای ارسال به سایت برگجون بودم در استراحتی کوتاه کتاب سفرنامه خراسان نوشته ناصرالدّین شاه قاجار را ورق می‌زدم که به خطِّ زیبای نستعلیقِ میرزا محمّدرضا کلهُر تنظیم یافته است. چشمم به توضیحِ قریه آل افتاد به شرح زیر:

قریه آل در سَرِ راه کلات واقع و چهار طرف آن کوه است. از زیرِ قلعه آن رودخانه‌ای جاری‌ست. قلعه خرابه‌ای هم در سَرِ کوه دارد که می‌گویند کی‌قُباد در آن قلعه مُنزوی بوده و رستم آمده کی‌قُباد را از آنجا بُرده است  و به آلِ الوند مشهور است. از زیر کوه چشمه‌ای بیرون می‌آید که چشمه پَلَنگ‌بَر می‌نامند و در یک فرسنگی این قلعه در سَرِ راه  بر روی سنگی تاریخ محکوک و مرقوم داشته‌اند که محمّدخان شیبانی دشتِ قبچاق را چاپیده و در مراجعت تاریخ بازگشت خود را از قبچاق بر روی آن سنگ نوشته که هنوز هم آثاری ازآن خط باقیست و خان داشی اسمِ آن سنگ را نوشته است .شاد باشید 

 محمّد تقی

جناب آقای اثباتی عزیز

با سپاس از کار ارزشمندی که می‌کنید و من و وبگاه برگجون را مورد لطف قرار می‌دهید به آگاهی شما برسانم چون همواره در اندیشه روستای برگجهان هستم گاه این توجه را از حد گذرانده و به دنیای خیال وارد می‌شوم. در شاهنامه بسیاری از وقایع در محدوده رشته کوه البرز و دماوند است. وجود روستای ما نیز در همین محدوده سبب شد تا من را وارد دنیای اساطیری کند و وقایع شاهنامه را در اطراف روستای خودمان در خیال آورم. به همین سبب غار و کوه و مکان‌هایی را در روستا یافته‌ام که بسیار با شرح آنها در داستان ضحاک شبیه است و چه بسا ضحاک در همین روستا و به ویژه در غار لوخمیره در بند بوده است. داستانش را مفصل در مقاله “در جستجوگران ماردوش” آورده‌ام.

اکنون که متوجه شدم کی‌قباد هم در البرزکوه بود و در جایی که وقتی لشگر زال به خوارِ ری آمد فردوسی محل زندگی کی‌قباد را به فاصله نزدیکی از خوار ری(گرمسار) و البرز بیان کرده است و جایی که درختان بسیار و آب روان دارد، باز در این گمان رفتم که شاید کی‌قباد هم در لواسان بوده است! جالب است که قلعه‌ای با نام کی‌قباد در یکی از روستاهای منطقه فشم وجود دارد.

زِ یک میل رَه تا به البرزکوه / یکی جای‌گَه دید بس با شکوه

درختان بسیار و آبِ روان / نشستن‌گَهِ مردم نوجوان

و برای شوخی البته باید اضافه کنم شاید کی‌قباد در محله روبار خودمان می‌زیست و شاهد این ادعا بیتی است که از شاهنامه آورده‌اید:

بیامد دمان تا لبِ رودبار / نشستند در زیر آن سایه‌دار

ارادتمند: علی‌اکبر لبافی

یک دیدگاه

  1. محمد تفی اثباتی

    با درود خدمت آقای لبّافی

    باسپاس از زحماتی که برای اعتلای سایت، همواره انجام میدهید.
    شوخی زیبایی را درج فرموده بودید. من هم به پیروی از شما این شوخی را مینویسم:
    چون کیقباد، شاه بود، بی تردید در محَلّهِ شاهان، آن هم بالا شاهان زندگی میکرد. و به ضرورت سرازیری را تا لب رود، در محَلّهِ رودبار (روبار) آمده، کنار همین پلی که زنده یاد محمّد همایون ساخته و به یادگار نهاده با حریف زیر سایه درختان نشسته و به گویش برگیجونی گفتگو کردند. شاد باشید.
    محمّد تقی اثباتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *