خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیستم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیستم

محمدتقی اثباتی، اسفندماه ۱۳۹۹

پس از مرگ شاه گُرشاسب، پَشنگ پدر افراسیاب فرصت را مغتنم شمرد و افراسیاب را با سپاهی عظیم روانه‌ی جنگ با ایران کرد.

ایران بدون شاه مانده بود، و زال با راهنمایی موبدی به کی‌قباد که از پشت فریدون بود با فرستادن رستم پیام داد که خواست لشکریان ایران برای تکیه زدن تو بر تخت پادشاهی است. کی‌قباد که در البرزکوه می‌زیست، با دریافت این پیام با رستم همراه شد و سوی تخت پادشاهی ایران شتافت.

سپس لشکری از سپاه ایران برای رزم با لشکر توران گرد هم آورد و دو لشکر به سوی هم حرکت کردند. قارَن پهلوانِ سپاه ایران ابتدا با لشکری به دشمن حمله برد و شَماساس پهلوان بزرگ تورانی را از پای درآورد. اینک ادامه‌ی داستان:

جنگ رستم با افراسیاب

 چون رستم نبرد قارَن را دید و دانست ساز و برگ نبرد چگونه است، نزد پدرش زال شد و پرسید ای جهان‌پهلوان با من بگوی که افراسیاب روز نبرد کجا جای گیرد و چه پوشد و کجا درفش خویش برافرازد؟ رنگ بنفش درفش او تابنده و پیداست. او را به من نشان دِه که بدو پیکار سازم و میان یلان سرفراز شوم. اگر مرا هور و ماه یار باشد، کِشان‌کِشان او را به نزدیک شاه آورم. امروز مرا جز او با کسی جنگ نیست. من و گُرز و میدان و پورِ پشنگ (افراسیاب). من امروز بند کمرگاه او را بگیرم و کِشان به روی بیارَمَش.

به فرمان جان‌آفرین یک خدای / اگرکوه باشد برآرم زِ جای

ببندم  بیارم  بَرِ کی‌قباد / مَر آن بَدکُنِش مردِ بیراه و داد

بدو گفت زال ای پسر گوش دار/ یک امروز با خویشتن هوش دار

که آن تُرک در جنگ نر اژدهاست / دَم آهنج و در کینه ابرِ بلاست

درفشش سیاه است و خِفتان سیاه / زِ آهنش ساعد وَز آهن کلاه

همه رویِ آهن گرفته به زَر / درفشی سیَه بسته بر خُود بَر

به هیجا که گردد دلاور بُوَد / به رزم اندرش دَه برابر بُوَد     (هیجا  یعنی هیَجان)

به یک جای ساکن نباشد به جنگ / چنین است آیینِ پورِپشنگ

نهنگ او زِ دریا بَرآرَد به دَم / زِ هشتاد اَرَش نیست بالاش کَم

از او خویشتن را نگهدار سخت / که مردی دلیر است و پیروزبخت

شود کوهِ آهن چو دریایِ آب / اگر بشنود نام افراسیاب

(باید توجّه داشت که زال هنرها و پهلوانی و زور و بازوی دشمن سرسخت را هم بر می‌شمارَد و می‌ستاید و به هیچ روی او را کوچک نمی‌شمارد. تنها به پسرش رستم هشدار می‌دهد که همواره جانب احتیاط را نگهدارَد.)

بدو گفت رستم که ای پهلوان / تو از من مدار ایچ رنجه روان

جهان‌آفریننده یار من است / دل و تیغ و بازو حصار من است

اگر اژدها باشد و دیوِ نر / بیارَمش بگرفته بندِ کمر

ببینی کنون در صفِ کارزار / کز آن شاهِ جنگی برآرم دمار

بدان‌گونه با وی برآیم به جنگ / که بر وی بگرید سپاهِ پشنگ

پس رستم رخشِ رویینه‌سُم را برانگیخت و خروش گاودُم (شیپور جنگ) برآمد. دمان تا پیش سپاه توران پیش رفت. شیرِ لشگرپناه نعره‌ای زد. چون افراسیاب به هامون او را دید از آن کودکِ نارسید در شگفت ماند. از گُردان و جنگجویان پرسید این اژدها که بدین‌گونه از بند رها گشته است کیست و کدام است که نامش را ندانم. یکی گفت این پورِ دستان است. نامش رستم و بَس سرکش است و هنگام جنگ چون آب و آتش است (هم سوزنده هم روان). اگر نیک بنگری با گُرزِ سام آمده است. جوانی است که جویای نام آمده است. افراسیاب به پیش سپاه آمد چون کشتی که آن را موج از آب برآرَد. چون رستم او را دید ران بفشارد و گرز گران را به گردن برآورد چون نزدیک شد گُرز گران را به کنار زین فرو کرد.

چو افراسیابش بدانگونه دید / بزد چنگ و تیغ از میان برکشید

زمانی بکوشید با پورِ زال / تهمتن بر افراخته چنگ و یال

به بندِ کَمَرش اندر آویخت چنگ / جُدا کردش از پُشتِ زینِ خدنگ

همی خواست بردن بَرِ کیقُباد / دهد جنگ روزِ نخُستینش یاد

زِ هنگِ سپهدار و چنگِ سوار / نیامد دوالِ کمر پایدار (هَنگ یعنی وزن، دوال یعنی کمربند)

گُسَست و به خاک اندر آمد سرش / سواران گرفتند گِرد اندرش

تهمتن فرو برد چنگِ دراز / ربود از سرش تاجِ آن سرفراز

به یک دستِ رستم کمر مانده بود / بدستِ دگر تاجش از سر ربود

سپهبد چو از چنگ رستم بجست / بخایید رستم همی پشت دست (بخایید یعنی گاز گرفت)

چرا گفت نگرفتمش زیرِ کَش / همی بر کمر ساختم پنجه بَش (بَش یعنی به آن)

چو گُردان ایران همه تن به تن / برفتند نزدیک آن پیل تن

چو قارَن چو کشواد و گُردان همه / به رستم شدند آفرین‌خوان همه

تهمتن یکی را بَرِ خویش خواند / همه کارِ رفته بدو باز راند:

گفت کمربند شاه را گرفتم (کمربند افراسیاب را) برای اینکه او را به ایران سپاه بیاورم امّا کمربندِ او گُسسته شد و دستم از او کوتاه گردید. چون پیکرش را از خاک بلند کرد رخشنده تاج سرش را که چون خورشید می‌درخشید به توفیق خداوند جان آفرین ربودم تا نزد شاه بَرَم و پس از آن تیغ تیز از نیام برکِشم و رستخیزی بر تورانیان بپا کنم. چون از پشت پیل آواز زنگ آمد و خروشیدن کوس از چند میل بگوش رسید نزد شاه مُژده بردند که رستم قلب سپاه دشمن را بدرّید و چون نزد سپهدار ترکان رسید درفش سپهدار ناپدید شد. رستم کمربند سپهدار را گرفت و او را خوار افکند. از ترکان به زاری خروش برآمد. دلاوران گِردش را گرفتند و او را پیاده بردند. سپهدار ترکان زیردست شد و بر باره‌ای تیزتک نشست و راه بیابان در پیش گرفت. سپاه را رها کرد و خود جان به در بُرد.

کیقُباد چون این مژده را از او شنید بفرمود تا همچو باد لشگرش یکباره برخیل تورانیان زنند و بَر و بیخ آنان را از بُن بَرکَنند. قباد چون آتش از جای برجَست و لشگر آن‌چنانکه دریا از باد بجُنبَد از جای جستند. از سوی دیگر زال و مهراب شیردل نیز دلیر و پرخاشجوی رفتند. خروشیدنِ داروگیر (جنگ) برآمد، خنجرها درخشیدن گرفت و زخم تیر آشکار شد.

بر آن تَرکِ زرّین و زرّین سِپَر / غمین شد سر از چاک چاکِ تَبَر

تو گفتی که ابری برآمد زِ کُنج / زِ شنگَرف نیرنگ زد بر تُرنج

دو لشگر به یکدیگر آویختند / تو گفتی بهم اندر آمیختند

غریویدن مرد و غُرّنده کوس / همی کرد بر رعدِ غُرّان فُسوس

زِ آسیب شیران پولادچنگ / دریده دل شیر و چرمِ پلنگ

زمین کرده بُد سرخ بستم بجنگ / یکی گرزه‌ی گاوپیکر به چنگ

به هر سو که مرکب برانگیختی / چو برگ خزان سر فرو ریختی

به شمشیر بُرّان چو بگذاشت دست / سَرِ سرفرازان همی کرد پَست

اگر بَر زدی بر سر، آن سرفراز / به دو نیم کردیش با اسب و ساز

چو شمشیر بر گردن افراختی / چو کوه از سواران سَر انداختی

زِ خون دلیران به دشت اندرون / چو دریا زمین موج زن شد زِ خون

همه رویِ صحرا سَر و دست و پای / به زیرِ سُمِ اسبِ جنگ‌آزمای

زِ سُمِّ ستوران در آن پَهن‌دشت / زمین شد شِش و آسمان گشت هشت

(این باور بود که زمین و آسمان هر یک هفت لایه و طبقه هستند و اسب‌ها آن قدر تاخت کردند که با سُمِ خود یک طبقه از زمین را کنده به آسمان پرتاب کرده‌اند. حال زمین شِش طبقه شده و آسمان هشت طبقه.)

فرو رفت و بر رفت روزِ نبرد / به ماهی نَمِ خون و بَر ماه گَرد

(این باور هم بود که زمین بر پُشت ماهی عظیمی جای دارد که همولایتی‌های خودمان به آن گاوماهی (گو ماهی) می‌گفتند. فردوسی می‌گوید آن قدر کشته شدند و خون ریخته شد که نَمِ خون از قشرِ زمین درگذشت و به گاوماهی رسید و گَرد هم بر آسمان رفته به ماه رسید)

(فردوسی به زیبایی تشبیه‌های دیگری هم به کار برده است: به طور مثال اشاره به کارهای پهلوانان به شمشیر برّید، به خنجر درید، به گُرز شکست، و به کمند بَست، به چه چیز اشاره دارد؟ برای توضیح کافی است به پاسخ این پرسش‌ها توجه کنیم: چه را به شمشیر بُرید؟ سَر را، به خنجر چه چیز را درید؟ سینه را، به گُرز چه چیزی را شکست؟ پاها را، و به کَمَند چه را بَست؟ دست‌ها را )

هزار و صد و شصت گُرد دلیر / به یک حمله شد کُشته در جنگِ شیر

نگَه کرد فرزند را زالِ زَر / بدان نامبُردارِ با زور و فَرّ

زِ شادی دل اندر بَرَش برطپید / که رستم بدانسان هنرمند دید

برفتند ترکان زِ پیش مغان / کشیدند لشگر سوی دامغان

وز آنجا به جیحون نهادند روی / خلیده دل و با غم و گفتگوی

شکسته سلیح و گُسَسته کمر / نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

سه روز آن سپَه بر لب رود ماند / به روز چهارم از آنجا براند

همه پهلوانان ایران سپاه  / زِ رَه بازگشتند نزدیک شاه

همه هریک از گنج گشته ستوه / گرفته زِ ترکان گروها گروه

به جا آمدند آن سپاهِ مهان / شدند آفرین‌خوان به شاهِ جهان

وَز این‌سو تهمتن چو برگشت باز / بیامد بَرِ شاهِ ایران فراز

چو شاه آن‌چنان دید برپای جست /  گرفتش سر و دست رستم بدست

نشاندش به یکدست خود نامور / به دست دگر نامور زالِ زَر

(به دستِ دگر یعنی به سمت و طرف دیگر) 

آمدن افراسیاب نزد پدر خود پشنگ

وز آن‌سو که بُگریخت افراسیاب / همی تازیان تا بدان رویِ آب    (تازیان یعنی به تاخت)

یکی هفته بنشست نزدیک رود / به هشتم بر آراست با خشم و دود (به هشتم یعنی روز هشتم، دود یعنی سیَه‌روزی)

برفت از لب رود نزد پشنگ / زبان پُر ز گفتار وکوتاه‌چنگ

گُسسته سلاح و شکسته سپَر / نه بوق و نه کوس و نه تاج و کمر

بدو گفت کای نامبُردار شاه / تو را بود این جنگ‌جُستن گناه

یکی آنکه پیمان شکستن زِ شاه / بزرگانِ پیشین ندادند راه    (مُجاز و درست ندانستند)

ندانی که مردان پیمان‌شکن / ستوده نباشند در انجمن؟

نه از تُخم ایرج زمین پاک شد / نه زهرِ گزاینده تریاک شد

(این بیت اشاره به کشته شدن ایرج بدست برادرانش سَلم و تور است و سپس بدنیا آمدن منوچهر و کشیدن انتقام و کشتن عموهای مادر خود سَلم و تور و از یاد نرفتن این دشمنی و تلخی این زهر. تریاک هم همان  تریاق است که پادزهر یعنی ضدّ زهر است. اشاره دارد که این دشمنی ریشه‌اش خشکیده نشده و آن زهر تبدیل به تریاک (تریاق که ضدّ زهر است) نشده است.)

یکی چون شود دیگر آید بجای / جهان را نمانند بی کدخدای

قباد آمد و تاج بر سر نهاد / به کینه یکی نو در اندرگُشاد

سواری پدید آمد از پُشت سام / که دستانش رستم نهادست نام

بیامد بسان نهنگِ دِژَم / تو گفتی زمین را بسوزد به دَم

همی تاخت اندر فراز و نشیب / همی زد به گُرز و به تیغ و رکیب

نَیَرزید جانم به یک مُشت خاک / زِ گُرزش هوا شد پُر از چاک چاک

همه لشگر ما به هم بر درید / کَس اندر جهان این شگفتی ندید

درفش مرا دید بر یک کران / به زین اندر افکند گُرزگران

بیامد گرفتش کمربند من / تو گفتی که بگسست پیوند من

چنان برگرفتم  زِ زینِ خدنگ / که گفتی ندارم به یک پَشّه سنگ   (سنگ یعنی سنگینی)

کمربند بُگسست و بند قبای / زِ چنگش فُتادم همی زیر پای

بدان زور هرگز نباشد هژبر / دو پایش به خاک اندرون سَر به ابر

سواران جنگی همه هم‌گروه / کشیدندم از چنگ آن لخت کوه  (لَخت یعنی تِکّه)

تو دانی که شاهی دل و چنگ من / به جنگ اندرون زور و آهنگ من

بدست وی اندر یکی ریشه‌ام / وز آن آفرینش پُراندیشه‌ام

یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ / نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ

عنانش سپرده بدان پیل مست / هَمَش کوه و هم غار و هم راهِ پَست

دلیران و شیران بسی دیده‌ام / عِنان‌پیچ زان‌گونه نشنیده‌ام

بر تارک نامدارش بیش از هزارکوپال (گُرز) زدند امّا تو گفتی که تارُکش را از آهن ساخته‌اند و به سنگ و روی برآورده‌اند. در پیش او چه دریا و چه بَبرِ بیان. چه پیلِ ژیان و چه درّنده شیر یکی‌ست. کارزار پیش او بازی و شوخی آمد و روزِ شکار از این‌سو به آن‌سو تاخت همی کرد. اگر سام را نیز چون او دستبُرد و هنرِ جنگی بود گُردِ سرفرازی از ترکان نمی‌ماند. اکنون جز از آشتی جُستن رای، راه دیگری نیست که سپاه تو را با او پای و پایداری نیست. پشت سپاه و جهانجوی تو من هستم. به دشواری اندر پناه تو مرا با او هیچ تاب نمانده است. برو رای‌زنی کن و تدارک آشتی بین. همان بخش و سهم از ایران زمین که فریدونِ گُرد به تورِ دلاور سپُرد به تو دادند. پس کینِ پیشین نبایست خواست. اگر از این راه درست بگردیم و جنگ آوریم بی‌گمان جهان بر دلِ خویش تنگ آوریم.

تو خود میدانی که دیدن به از شنیدن است و میان شنیدن همیشه تُهی است. جنگ ایران تو را چون بازی نمود و از این بازی کار سپاه به درازا کشید. حال از امروز کارِ خود را به فردا ممان. چه کسی می‌داند فردا زمان بر چه پایه می‌گردد. گلستان که امروز بهار و پُرگُل شود اگر بخواهی فردا گل بچینی به کار نیاید. بنگر چه مایه ازجنگ‌افزار چون سِتام (سر افسار، دهنه) زراندود و ترگ و سپرِ زرین و اسبان با زرّین لگام و تیغ‌های هندی با نیام (غلاف) زرّین و از تمام اینها بزرگتر و مهمتر نامداران گُردِ تو که این طوفان آنان را به خواری بُرد چون کَلباد و چون بارمانِ دلیر که شکارشان نَرّه شیر بود دیگر خَزوَر آن که زال او را بشکست و به گُرز گران بر او دستبُرد نمود و نیز شماساسِ کین‌توز و لشگرپناه که قارن او را درآوردگاه کُشت و قُلونِ دلاورکه بدست رستم کشته شد اکنون از این پهلوانان جُز باد درمُشتِ ما نیست.

جزاین نامداران دگر دَه هزار /  فزون کشته آمد بدین کارزار

بَتر زین همه نام و ننگ شکست / شکستی که هرگز نباشدش بَست (جُبران  نمی‌شود)

گَر از من سَرِ ناموَر گَشته شد / که اغریرث تاجوَر کشته شد

جزای بَد و نیکی روزگار / از امروز و فردا گرفتن شمار

که پیش آمدندم همه سرکشان / پَسِ پشتِ هر یک درفش گَوان

بسی یاد دادندم از روزگار / دوان از پَس و من از آن خوار وزار

هرآنگَه پشیمانی آمد به پیش / پُر از غم شده دل زِ کردار خویش

بسی گشتم آزرده از روزگار / ببخشد گُناه مرا شهریار

کنون از گذشته مکن هیچ یاد /  سویِ آشتی یاز با کیقُباد (یاز یعنی دست درازکن)

گَرَت دیگر آید یکی آرزوی / که گِرد اندرآید سپَه چار سوی

به یکدست رستم که تابنده هور / گَهِ رزم با او نتابد به زور

بدست دگر قارَنِ رزم‌زَن / که چشمش ندیدست هرگز شکن

سه دیگر چو کشواد زرّین‌کُلاه / که آمد به آمُل بِبُرد آن سپاه

چهارم چو مهرابِ کابُل‌خُدای / که سالارِ شاه است با فَرّ و رای

(کابُل‌خُدای یعنی شاه یا فرمانروایِ کابُل. خُدای یعنی شاه و بزرگ وصاحب اختیار)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *