خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و یکم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و یکم

محمدتقی اثباتی، اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰

کی‌قباد که در میانه‌ی یورش سپاه پَشنگ پدر افراسیاب به ایران بر تخت پادشاهی تکیه زد و جانشین گُرشاسب شد.

وی لشکری از سپاه ایران برای رزم با لشکر توران گرد هم آورد. قارَن پهلوانِ سپاه ایران ابتدا با لشکری به دشمن حمله برد و شَماساس پهلوان بزرگ تورانی را از پای درآورد. رستم با دیدن رزم قارَن و آموختن هنر رزم، به پدر گفت مرا به نبرد با افراسیاب بفرست. زال که از توانایی‌ها و کارآمدی افراسیاب آگاه بود او را از این کار برحذر داشت اما رستم به پدر دلگرمی داد و با اجازه زال به قلب سپاه توران که به فرمان افراسیاب بود حمله برد. رستم به قدری جوان بود که افراسیاب او را نمی‌شناخت و نامش نشنیده بود. رستم در نبردی سخت موفق شد کمربند افراسیاب را بگیرد و هنگامی که خواست او را بلند کرده بر زمین زند کمربند پاره شد و افراسیاب از اسب افتاد و موفق به فرار از میدان جنگ شد.

با شنیدن این خبر دیگر فرماندهان لشکر ایران به لشکر توران حمله کردند و جنگی سخت درگرفت و از هر دو سپاه پهلوانان بسیاری کشته شدند. در پایان سپاه توران شکست خورده تا رود جیحون عقب نشستند. افراسیاب نزد شاه پشنگ رفت و تصمیم شاه و جنگ با ایرانیان را اشتباه و گناهی بزرگ برشمرد. و اینک ادامه داستان:

 

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد

پس از آنکه افراسیاب گزارشِ شکست خویش و لشگریان توران را به پدر خود پشنگ می‌دهد به پدر می‌گوید بهتر آن است که از کیقباد درخواست آشتی نمایی.

سِپهدارِ توران با چشمانی اَشکبار، از کار افراسیاب شِگِفت زَده شد و در حیرت فرو ماند، که سخنانِ گذشته‌اَش را به یاد آورد، و اکنون سَرِ دادگری پیش گرفته است. پشنگ مردی دانا و هوشمند را بَرگزید، و آنگونه که سزاوار بود به ایران فرستاد. نامِ این مَردِ سخنگوی و هُشیار و باوقار ویسه بود که از پدر و مادر یکی بودند.

(توضیح اینکه ویسه پدرِ پیران برادرِ تَنیِ پشنگ، پدر اَفراسیاب است. یعنی اَفراسیاب و پیران باهم پسرعمو هستند).

شاه فرمان داد تا نویسنده را با کاغذ و مُشکِ سیاه، برایِ نوشتن بیاورند. نویسنده پیش آمد و نامه‌ای اَرتَنگ‌وار، با صد گونه رنگ و نگار نوشت:

(در کتاب شاهنامه واژه عربی کاغذ، یعنی قِرطاس آمده است، و بسیار اَندک، واژه‌های عَرَبیِ دیگری هم هست. منظور از اَرتنگ، اَرژَنگ، همان نقّاش پُرآوازه و کمی اَفسانه‌ای است، که فردوسی این نامه را که پُر تعارف و پُرنقش و نگار است، اَرتنگ یا اَرژنگ‌وار می‌گوید).

نخست، خداوندِ خورشید و ماه را ستایش می‌کند، که او جهان را آفَرید. خداوندی که بی‌یار و بی‌جُفت است، و همه نشیب و فَراز به فرمانِ اوست. خورشید و ماه به خواست و فَرمان او به گَردش دَرآمد، و خاک(کُرهِ زمین) آرامش یافت. او بَر فَرازَندهِ طاقِ فیروزه فام (آسمان) و بَر آرَندهِ روزِ روشن از ایوانِ شام و تاریکی است. شَبِ تاریکِ خوشبو، چون هِندویِ بامِ (یعنی آسمان) اوست، و سپیدی صبح یا شَفَق روشنی از جامِ بلورین او دارد. و خورشید از زیبایی چون زیبارویانِ چین است. هِلالِ ماه(چند شبِ نخستِ هر ماه) که باریک و خمیده دیده می‌شود، از شَرم و حیا، حَلقهِ بندگی به گوش دارَد (چه تَشبیهِ شاعرانهِ زیبایی است).

یکی نامه بنوشت اَرتنگ‌وار    /   بر او کرده صدگونه رنگ و نِگار

بنام خداوند خورشید و ماه    /   که او داده بر آفرین دستگاه

خدا وندِ بی‌یار و انباز و جُفت   /   از او نیست پیدا و پنهان نهُفت      (انباز یعنی شریک)

جهان آفریننده و  بی ‌نیاز    /    بِفَرمانِ او دان، نشیب و فراز

روان شد بفرمان او هور و ماه   /   وَز او دارد آرام، خاکِ سیاه

فَرازَندهِ طاقِ فیروزه‌فام     /    بَر آرندهِ صبح، از ایوانِ شام

شَبِ عنبرین هِندوِ  بامِ اوی    /    شَفَق دُردی آشام از جام اوی

خور از راهِ خوبی چو خوبان چین     پَرستارهِ چار بالش‌نشین

(چه تعبیر و تشبیهِ زیبایی: می‌گوید خورشید از راه خوبی و خدمت چون زیبارویان چین چهار بیمار یا بالش‌نشین را پرستاری می‌کند. آن چهار عنصر آب، آتش، باد، و خاک است)

مَهِ نو، زِ راهِ سر افکندگی       به گوش اندرون حلقهِ بندگی

یکی را بر چرخِ بلند بَرآرَد، و یکی را مستمند بَر خاک اَفکَنَد. از خداوند بر روانِ فریدون درود باشد، که نژاد ما و تارو پود ما از اوست. اکنون ای کیقباد بشنو تا از پادشاهی و دادگری سخن گویم که از پِیِ تاج و تخت، از سویِ تور، بَر سَرِ برادرش ایرجِ نیکبَخت، چه آمد. و باید سخن را ناگفته نگذاشت: اینکه منوچهر، نَوهِ دختریِ ایرَج که شاه شد و انتقامِ کشته شدن پدر بزرگ را از عَموهایِ مادرش، سَلم و تور کشید و پس از شکستِ آنها سَرِشان را بِرید و همانگونه که با ایرج رفتار کرده بودند، سَرهایشان را نزد شاه فریدون فرستاد، سِزاوار است اگر ما هم همان کاری که فریدون کرد و راستی و درستی را در بخشش جستجو کرد، انجام دهیم.

(اشاره دارد به موضوع منوچهر نَوه دختریِ ایرج که شاه شد و انتقامِ کشته شدن پدر بزرگ را از عموهای مادرش سَلم و تور کشید و پَس از شکستِ آنها سَرِشان را بُرید و نزد فریدون فرستاد.)

فریدون همه کارهایی که از نخست انجام داد راستی و درستی بود و دارایی را به درستی میان فرزندانش بَخش کرد. در آن روزگار، از خَرگاه تا ماورالنَّهر که جیحون از میانش می‌گذرد، بَر و بومِ ما بود و ایرج به آن نگاه هم نکرد. سَهم و بَخشِ ایرج از ایران‌زمین بود که مورد آفرین بود. اگر از آن تقسیم بگردیم و جنگ آوریم، جهان را بیهوده بر دلِ خویش تنگ آوریم.

شایسته است ما هم رَوِشِ او (فریدن) را پیش گیریم و از راه و آیینِ بزرگان بیرون نرویم. بهتر است آشتی جوییم، نَه جنگ، که جهان را بر دلِ خویش تَنگ کنیم. چون نتیجهِ این جنگ، در این جهان زَخمِ شمشیر است و آن جهان خَشمِ خداوند. دیگر اینکه همانگونه که شاه فریدونِ پهلوان، پادشاهی را به سَلم و تور و ایرج سپُرد ما هم چنین کنیم و از این پَس کینه و دشمنی نجوییم، که این جهان خود به چندین بَلا نمی‌اَرزَد. مویِ سَرِ زال، سپید و از خونِ پهلوانان، خاک رنگین شد. سَر اَنجامِ همه این است که کسی در پایان کار از خاک بهره‌ای بیش از اَندازهِ قَد و بالایِ خود(یعنی گور، قَبر) نیابد، همراه با کَفَن. زیاده خواهی اندوه و رنج در پی دارد، و تنگدل از این جهان رفتن، نصیبِ ما خواهد بود.

اگر دوباره لشگر به جنگ آوریم سَرِ خود را به دامِ نَهَنگ آورده‌ایم. نیکی بهتر از کارِ بَد است، و نباید آزارِ خود و دیگران را بخواهیم. مگر کیقباد بدین کار پذیرا باشد و مرد خردمند سَر از دادگَری بَر‌نمی‌تابَد. هیچ کَس از ما آنسویِ جیحون را نمی‌بینَد و از ایران هم کسی این‌سویِ آب نمی‌آید، مگر با درود و پیام و سَلام. و از این کار دو کشور هم شادمان می‌شود.

(به درستی پیشنهاد آتش‌بَس و صلحِ جالبی بود).

چون شاه، نامه را به مُهر اندرآورد آن را نزد ایران سپاه فرستاد. همراه آن گوهر و تاج و تختِ زر، و بسیاری خوبانِ زَرّین‌کَمَر. جُز این اسبانِ تازی با نعل‌های زرّین و تیغ‌های زرّین هندی با غلاف‌های نقره‌ای و هر آنچه از آن بوم و بَر پیدا می‌شد همراه با نامه، آن هدیه‌ها را تدارک کرد.

نامه را نزد کیقباد بردند و پیرامون نامه و نوشته‌های آن سخن گفتند. چون شاه کیقباد تمامی سخنان را شنید از میان حاضران سر برآورد و گفت:

شما به درستی می‌دانید که نخست پیش‌دستی از سوی ما نبود و نخستین سِتم و نادرستی از جانبِ تور بود که شاهی چون ایرج را ناجوانمردانه کُشت و از تخت کَم کرد. در این روزگار هم افراسیاب از آب گذشت و به ایران آمد و شنیدید که با شاه‌نوذر چه کرد و دِلِ دام و دَد را هم پُر از داغ و درد کرد. از شدّت خشم و کینه با اغریرثِ پُرخرد کاری نکرد که شایسته و دَرخورِ مردمی باشد. با همه این کارها اگر شما از کردار بد پشیمان شوید و بر سَرِ پیمانی تازه آیید مرا از کینه آزار و رنج نیست و در این دنیا و سرایِ سپنج بسیجیده‌ام. آن رویِ آب را به شما سپارم مگر افراسیاب را آرامش و آسایش باشد. پیمانِ تازه‌ای نوشت و در باغِ بزرگواری، درختِ تازه‌ای بِکِشت.

فرستاده چون پلنگ نزدِ پَشنگ رفت و نامه را به او رساند.

بُنه بر نهاد و سِپَه را براند    /    همی گَرد بَر آسمان  بَرفشاند

سپس از جیحون چون باد گذر کرد و برای آگاهی دادن نزد کیقباد شتافت. از این رویداد و خبر، دلِ شهریار شادان شد، که دشمن بدون جنگ باز گشت.

رستم به او گفت ای شهریار، هنگام کارزار، آشتی مَجوی که پیش از آغاز جنگ، خیال آشتی نداشتند، بلکه گُرز من آنها را بدین روز انداخت.

ناموَر کیقباد گفت: چیزی بهتر از دادگری و دادخواهی نیست. پَشَنگ، نبیرهِ فریدونِ فَرّخ به سیری همی سَر از جنگ بپیچد. پس سزاوار است هر آنکس که خرَد دارد به کَژّی و نادرستی نَنگَرَد و راه نپوید. ما از زابلستان تا دریای سِند، عَهدنامهِ تو را بَر پَرَند نوشتیم. تو برو و تخت و تاج را در نیمروز(سیستان) نگهدار و همواره گیتی‌فروز باش. و از این روی، کابل را به مهرابِ کابلی واگذار. و نیزه‌ات را برای نبرد به زَهر آب بده. چون هر کجا پادشاهی است بدون جنگ نیست، هرچند روی زمین برای کسی تَنگ نیست.

شاه برای او بسی خلعت آراست، و همه را به زال و رستم هدیه داد. به رستم اسب و جامهِ بسیار داد، آنگونه که شایستهِ کیقباد بود. سَرَش را به تاجِ زَر بیاراست و بر کمرگاهش نیز زَرّین کمر.

بر پشت پنج پیل، مَهد نهادند، از جنسِ پیروزه‌ای رخشان‌تر ازآبِ نیل. بر مَهد پارچهِ زَربافت کشیدند در آن از گنج که کسی حَدّ و اندازهِ آن را نمی‌دانست انباشتند و همه را نزد دستانِ سام (زال) بردند.

با این پیام که حَقِّ تو بیشتر از این هدایا بود. اگر زندگی بر من دراز باشد، من تو را در جهان بی‌نیاز خواهم کرد. و بارِ دیگر از این بهتر تو را بیارایم و دَرِ گنج را پیش تو بگشایم. و به قارَنِ پهلوان و کَشواد و بَرزین و پولاد خَرّاد هم فرمود تا خلعت‌های سزاوار بدهند و دِرَم و دینار و تیغ و سِپَر هم به آنان که درخورِ کلاه و کَمَر هستند.

آمدن کیقُباد  به استخرِ پارس

در روزگار کیقباد، پایتخت یا نشستنگاه استخرِ پارس بود که گنج‌خانه و کلیدداری نیز آنجا قرار داشت. پس رهسپار سویِ پارس شدند که این شهر افتخار کیان و بزرگان آنجا بود. چون او سالارِ دیهیم‌جوی بود جهانی رُخ سوی او نهادند. پس پای بر تختِ کیان نهاد و به داددهی و انجامِ آیین‌ها پرداخت. با ناموَر مهتران چنین گفت که:

از کران تا کرانِ گیتی از آنِ من است و اگر در این پهنه پیل با پَشّه کین آوَرَد در دادگَری و دین رخنه آورده است. در گیتی جُز از راستی و درستی نخواهم، که کاستی و بیداد خشمِ خدا را در پی دارد. تن‌آسانی و آرامش و آسایش از دادگَری و رنجِ من است و هر کجا آب و خاک است گنج و سرمایه من است. همه پادشاهان مرا لشگر هستند و شهری و سپاهی برای من یکسان است. همه در پناهِ خداوندِ جهاندار هستند. خردمند و بی‌آزار. سفارش می‌کنم هرآنکَس که دارد، خود خورَد و به دیگران نیز دهد، و از این خوردن و آسایش، سپاس بر من نهید. آنان که از خورد و خوراک باز مانند و از کارکردِ خود توشه ندارند، خورد و خوراکِشان در بارگاهِ من است. آنها و همه کسانی که در پناه من هستند.

سپس سپاه و همراهانی گِردآوری کرد. گردش کرد و یکسر جهان را بدید. پس از آنکه دَه سال گِردِ جهان بگشت و آشکار و نهانِ همه جا دادگری بُنیاد نهاد، و بسی شهرِ خُرّم بنا نهاد که صد دَهِ آن بر گِردِ رِی بود، آنگاه سوی پارس روی نهاد که چنگِ زمانه (مرگ) به او نزدیک شد.

برتخت با موبدان بنشست، خردمندان و ستاره‌شناسان را فراخواند و گُردان و پهلوانانِ خویش را گِردآورد و با دلی ریش به آنان خیره شد و از نام‌آورانِ رفته یاد کرد، و به داد و دَهش گیتی را آباد کرد. و بدین‌گونه صد سال شاد و خُرّم بزیست که در جهان چنین پادشاهی دیده نشد.

او را چهار پسرِ خردمند بود که در جهان به یادگار داشت. نخستین و بزرگترین کاووسِ باآفرین بود. دوّمی کِی‌آرَش و سوّمی کِی‌پَشین و چهارمی کِی‌آرمین نام داشت که گیتی را به آرام و کام می‌سپُردند.

چون صد سال با تاج و تخت گذشت سرانجام به بخت تاب‌اندر افتاد. چون دانست که مرگ نزدیک است و این سبز‌برگ پژمرده خواهد شد بزرگترین پسر، گرانمایه کاووسِ کِی را فرا خواند و از داد و دهش چند با او سخن گفت.

به او گفت ما رخت برنهادیم و هنگام رفتن فرا رسیده است. تو اکنون برخیز و تخت را بیارای. با گذشت این زمانِ دراز، چنانم که گویی اکنون از البرزکوه شادمان با گروه آمده‌ام.

این چه بختی است که بی‌آگهی بگذرد و پرستنده‌ی او، از خِرد دور است. تو اگر پاک رای و دادگر باشی به دیگرسرای (آخرت) مُزد یابی و اگر حرص و آز سَرَت را به دام آوَرَد تیغِ تیزی از نیام بر می‌کشی و ِبدان خویشتن را رنجه می‌داری و سپس آن را به دشمن سپاری.

اگر اینگونه باشد در آنجای (دنیای دیگر) جای تو آتش باشد، و در این دنیا نیز دِلَت تلخ و ناخوش. بدان ای پسرِگرامی و نیکونهاد، که همی باید به عدل و داد بکوشی. این تاج شاهی و تخت را به تو دادم. به داد و دهش این راهِ نیکو را بپوی.

کیقباد این سخن‌ها را بگفت و از این جهانِ فراخ رخت بر بست و از کاخ و تخت، صندوق (تابوت) را برگُزید:

چُنین آمد این گیتی از خوی و ساز   /     بِداَرد به ناز، آوَرَد رنج باز

درختیست، با شاخِ بسیار بار    /     بَرَش تازه گُل، شاخ یکسر نگار

نُخُستین به گُل، شادخوارت کند    /    پس آنگَه دل افکارِ خارَت کند

(شادخوار یعنی امیدوار و خوش)

بسی  پادشاهانِ گردن‌فراز    /    که رفتند از اینجا به سوز و گُداز

کز ایشان کنون مانده نام است و بس   /    به گیتی نماندست جاوید کَس

جهان را چنین است رسم و نهاد   /     بَرآرَد زِ خاک و دَهدشان به باد

بِسَر شُد کنون  قصّه‌ی کیقُباد     /     زِ کاووس باید کنون کرد یاد

پادشاهی کیکاووس صد و پنجاه سال بود

درخت برومند چون شد بلند     /     گَر آید، زِ گَردون بَر او بَر گَزَند

شود برگ پژمُرده و بیخ سُست     /     سَرَش سویِ پَستی گراید نُخُست    (بیخ یعنی ریشه)

چو از جایگَه بُگسَلَد پایِ خویش     /     به شاخِ نوآیین دهد جایِ خویش

مَر او را سپارَد گُل و برگ و باغ     /     بهاری به کِردارِ روشن چراغ

اگر شاخِ بَد خیزَد، از بیخِ نیک    /     تو با بیخ تُندی میاغاز ریک      (ریک یعنی سخت)

پدر چون به فرزند مانَد جهان     /    کند آشکارا بر او بَر نهان       (مانَد یعنی واگذار کند)

گر او بفکَنَد فَرّ و نام پدر     /    تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

اگر گُم کند راهِ آموزگار    /    سِزَد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسمِ سرای کُهُن   /     سَرَش هیچ پیدا نبینی زِ بُن

چو رسم بَدَش بازیابد کسی     /      سِزَد گَر به گیتی نماند بسی

چو کاووس بگرفت گاهِ پدر     /     مَر او را جهان بنده شد سَر بِسَر

زِ هر گونه‌ای گنج آکنده دید     /    جهان سر بِسَر پیش خود بنده دید

هم از طوق و هم تخت و هم گوشوار   /    همان تاجِ زرّین زبَرجَد نگار

همان تازی اسبانِ آکنده یال     /    به گیتی ندانست کَس را هِمال     (هِمال یعنی همتا )

(غرور و خود خواهی بر او چیره شد).

پایانِ این بخش

بخش بعدی آمدنِ رامشگری پیش کاوسِ‌کِی، و رفتن کاوس به مازندران است.

شاد و تندرست، دور از کُرُنای لَعنَتی باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *