خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و دوم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و دوم

محمدتقی اثباتی، آبان‌ماه ۱۴۰۰

پس از شکست سپاه توران از سپاهیان ایران، پشنگ بهتر دید آشتی کند.

وی برادر خود ویسه را که مردی سخنگو و هشیار بود به همراه نامه‌ای بلند و ارژنگ‌گونه با هدایای بسیار نزد کیقباد فرستاد و آشتی را بجای دشمنی و جنگ به وی پیشنهاد کرد. با وجود آن‌که پهلوانی چون رستم به وی گفت با دشمنان هنگام کارزار آشتی مَجوی، اما شهریار کیقباد گفت چیزی بهتر از دادگری نیست و خردمند به نادرستی ننگرد.

پس از آشتی، کیقباد به پایتخت بازگشت و سپاه و همراهانی تدارک دید و ده سال گرد جهان بگشت و به داد و دهش گیتی آباد کرد. پس از صد سال پادشاهی پیش از مرگ تخت شاهی را به فرزند بزرگش کیکاووس سپرد. اینک ادامه‌ی داستان:

آمدن رامشگری پیش کاووسِ کی و آهنگ مازندران کردن

کاووس با غرور فراوان برتخت زرّین با پایه‌های بلور در گلشن زرنگار نشسته بود و مِیِ خوشگوار می‌نوشید، و با پهلوانان ایران بر بیش وکم گفتگو و رایزنی می‌کرد. به پهلوانان گفت:

در جهان گذشته از من، شاه و درخورِ تخت و گاه کیست؟ در جهان برتری برای من زیبنده است و کسی  نیارَد از من داوری بخواهد. این‌گونه سخن همی‌گفت و باده همی‌نوشید، به گونه‌ای که سران سپاه از او و گفتار و کردارش خیره مانده بودند. ناگهان رامشگری دیورَوِش نزد پرده‌دار آمد و گفت که می‌خواهد نزد شاه بار یابد. گفت که: از شهر مازندران یکی خوش‌نَوازَم، با این چِهر فرخنده و روی و موی و زخمهِ بربط و خُلق و خوی، اگر شاه مرا بیند پسندش آید و آوازم برایش سودمند افتد، و دلنشین خواهد بود.

اگر درخور بندگی شاه هستم، من را پیش تختِ خود فَرا خوانَد. سالارِبار نزد شهریار رفت و گفت رامشگری اکنون بر درگاه است با بَربَط، و نَغز رامشگری است و به پیشگاه شاه راه جوید و اجازه ورود می‌خواهد. ناموَر پادشاه چه فَرمان می‌دهد؟ شاه فرمود تا پیش او تاختند و کنار رود سازان او را بنشاندند، با بَربَط آن‌گونه که بایسته بود بنواخت و مازندرانی سرود بدین‌گونه بَر آورد:  

که مازندران شهرِ ما یاد باد  /   همیشه بَرو بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلَست  /   بِکوه اَندرون لاله و سُنبُل است

هوا خوشگوار و زمین، پُر نگار  /   نَه گَرم و نَه سَرد و همیشه بَهار

نوازنده بلبل به باغ اَندرون   /   گُرازَنده آهو به راغ اَندرون

همیشه نیاساید از جُست وجوی  /   همه ساله هرجای رنگ است و بوی

گلاب است گویی به جویش روان  /   همی شاد گردد، زِبویش، روان

(روانِ اوّلی یَعنی جاری بودن، روانِ دومی یعنی روح)                                                    

دی و بهمن و آذر و فَروَدین  /   همیشه پُر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لَبِ جویبار  /   به هرجای بازِ شکاری به کار

سراسر همه کشور آراسته / زِ دینار و دیبا و از خواسته   (خواسته یعنی دارایی و مال و اَموال)

بُتانِ پرستنده با تاجِ زَر / همه نامدارانِ زَرّین کمر

(منظور این است که زنان خدمتکار همه با کَمَربَند و تاج طَلا هستند)

کَسی کاندران  بومِ آباد نیست   /   بکام از دل و جانِ خود شاد نیست

چون کاووس از او این سخنان را شنید، اندیشه‌ای تازه پی افکند. دلِ رزم‌جوی و رزم‌خواهش بدان بسته شد که سوی مازندران لشگرکشی کند.

به سرفرازانِ رزم گفت که ما یکسر دل به بزم نهاده‌ایم. اگر مرد دلیر کاهلی پیشه گیرد از آسایش و تخت‌نشینی سیر نمی‌شود. پیداست کاهلی تیره‌بختی است، و همراه آن رنج و سختی است. اگرجوان، بددلی پیش گیرد، روانش تیره و مَنِشِ او پَست شود. من از جمشیدِ جَم و ضحّاک و کیقباد به فَرّ و بخت و نژاد برتَرَم. پس باید از ایشان هنر بیش داشته باشم. سَرِ تاجوَر، باید جهانجوی باشد. من باید لشگر به مازندران بَرَم و سراسرِ آن دیار را به گُرزِ گران بگیرم.

سُخن چون بِگوشِ بزرگان رسید  /   از ایشان کَس این رای، فَرُّخ ندید

همه زرد گشتند و پُرچین، بَروی /   کَسی جَنگِ دیوان نکرد آرزوی    (بَروی یعنی ابرو و پیشانی)

کسی، راست و درست پاسخ نیارست گفت،  غمین‌دل شدند و دل و لب پُر از بادِ سَرد (آه). بزرگانی چون طوس و گودرز و پدرش کَشواد، دیگر خَرّاد بَرزین و گرگین و بهرامِ شیردِل چنین گفتند: 

به آواز گفتند، ما کِهتَریم  /   زمین جُز به فرمان تو نسپُریم

(کِهتر یعنی کوچک و پایین. نقطهِ مقابلِ مِهتر، یعنی بزرگ)

وَز آن‌پس یکی انجمن ساختند  /   زِ گفتارِ او دِل بپرداختند   ( بی‌خیال شدند)

نشستند و گفتند با یکدگر /   که از بخت ما را چه آمد بِسَر

اگر شهریار، این سخن‌ها را که گفت، به مِی خوردن و از سَرِ مستی نباشد، از ما و ایران هَلاک بَراید و از این بوم و بَر، آب و خاک نمانَد. جمشید با آن تاج و اَنگشتری که مرغ و دیو و پری به فرمان او بودند، هرگز از مازندران یاد نکرد و نبرد با آنان را آرزو نکرد. اکنون ما باید در پیِ چاره‌ای باشیم و نَهانی در پیِ رای و راه درست تا این مشکل را چاره سازیم.

طوس با مهتران چنین گفت که ای سَران و دلاورانِ رزم‌دیده، اکنون چارهِ این بند یکی‌ست، در پیِ آن رویم و این کار دشوار نیست. باید هیونی (پیک) تکاور نزد زالِ زَر فرستاد و پیام داد که اکنون اگر گِل به سَر داری (موی خود را رنگ می‌کنی) آن را مشوی. تیز اندیشه کن و بدین‌جای روی بنما. پیک به او بگوید شاه بزرگ، کاوسِ کِی، کاری نو از خیره‌سری پی‌افکنده است که از آن سرانجام پشیمانی از وی آید. مگر او گفتاری پندمند بر دِلِ شهریار بلند بگوید که راه‌گشا باشد، بگوید که این راه را اَهرِمَن به تو یاد داده وگر نه نشیب و فراز سرآمده است.

بدین رای گشتند یکسر گَوان  /   که این کار را زال سازد روان

سخن‌ها زِ هرگونه بر ساختند  /   هَیونی تکاور برون تاختند

دونده همی‌تاخت تا نیمروز  /   چو آمد بَرِ زالِ گیتی‌فروز   (نیمروز، نامِ کُهَنِ سیستان است)

چنین دادش از نامداران پیام  /   که ای نامور با گُهر پورِسام

یکی کار پیش‌آمد اکنون شِگِفت  /   که از دانش اندازه نتوان گرفت   (یعنی کار خردمندانه نیست)

بر این کار اگر تو نبندی کمر  /   نه تَن مانَد ایدَر نه بوم و نه بَر   (ایدر یعنی اینجا)

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست   /    بپیچیدش اَهرِیمَن از راهِ راست

به رَنجِ نیاکانش از باستان   /    نخواهد همی‌بود هم‌داستان

همی گنجِ بی‌رنج، بُگزایدش  /   همی گاهِ مازندران بایَدَش   (گاه یعنی تخت و تاج)

بگوید اگر از آمدن سَر بِخاری، سپهبُد زود روانه خواهد شد و رنجِ تو بر باد می‌رود. رنج‌هایی که با کیقباد بردی و همراهِ رُستمِ ناخورده شیرِ چون شیردلیر، میان را ببستی، اکنون آن‌همه پیش او بی‌ارزش و باد شد و جانِ بداندیشش بپیچید. دستانِ سام چون این سخنان را شنید سخت برخود بپیچید، که برگِ درخت کیانی زرد شد. همی‌گفت که کاوس این مرد خودکامه از گیتی گرم و سرد ندیده و نیاموخته. ازجهان‌دیدگان سخن نمی‌شنود، و شبِ تیره با رایِ خود به خواب نمی‌رود. (به سخنان بیهوده گوش فرا می‌دهد).

کسی که در جهان پیشگاه است و بر او، سال و خورشید و ماه گذشته است و کِهان و مِهان از یاد و فکر ِتیغِ او بلَرزَند، شگفت نباشد اگر به نصیحتِ من گوش نسپارَد و از پند من آزرده شَوَد، اگر هم از اندیشهِ شاه بیرون بروم و این رنج را بر دل خود آسان کنم، نَه خداوندِ جهان‌آفَرین پَسَندَد، نَه شاه و نَه پَهلَوانانِ ایران زمین.

شَوَم گویمَش هرچه آید زِ پند  /   زمن گر پذیرد شود سودمند

وگر تیز گردد، گشودست راه  /   تهمتن هم ایدر بُود با سپاه    ( تیز یعنی خشمگین)

پُر اندیشه بود آن شَبِ دیر باز  /   چو خورشید بنمود تاج از فراز   ( دیرباز اینجا یعنی بلند)

کمربست و بنهاد سر سوی شاه  /   بزرگان برفتن، اَبا او بِراه    (با او به راه افتادند)

به طوس، گیو، گودرز، رُهّام، گُرگین و پهلوانان جوان خبر رسید که دستان به نزدیک ایران (پایتخت) رسید و درفش همایونش پدیدار شده است. سران سپاه یکسر او را پذیره شدند. کسی را که با خود کلاه پهلوانی دارد. چون دستان سام نزدیک شد، همه از اسب پیاده شدند و بزرگان و سَرکشان بر او آفرین خواندند و همراه بسویِ شاه راندند. طوس به او گفت ای پهلوانِ سرفراز، رنجِ راهِ دراز را کشیدی و برای بزرگانِ ایران‌زمین این رنج را بر آسایش برگزیدی. ما همه سراسر نیکخواهِ تو هستیم و ستایشگرِ فَّر و کلاه تو هستیم.

بدان نامداران چنین گفت  زال  /   که هر کَس که او را بفرسود سال   (پیرشد)

همه پندِ پیرانش آید به یاد   /   از آن پس دهد چَرخِ گَردانش، داد    (داد، یعنی انصاف و عدالت)

نشاید که گیریم از او پند باز  /   که از پندِ ما نیست خود بی‌نیاز

زِ پندِ خِرَد گَر بِگردد سَرَش  /   پشیمانی و رنج باشد بَرَش   (بَرَش، یعنی نتیجه و حاصل آن)

به آواز گفتند ما با توایم   /    زِ تو بگذرد، پند کَس نشنویم

همه یکسره پیش شاه آمدند  /   بَرِ ناموَر تاج و گاه آمدند

همی‌رفت پیش اندرون زالِ زَر  /    پَسِ او بزرگانِ زرّین‌کمر

پند دادن زال کاووس را

دستانِ سام، چون کاووس را دید که شادکام بر اورنگ (تخت) نشسته تو گفتی شاه‌منوچهر باز آمده است و با سرفرازی تاج برسرنهاده است. دستان دست در کَش (بغل) کرده سر را پایین افکنده تا جایگاه همی پیش رفت و نشست. سپس بر شهریار ثنا خواند آن‌گونه که سزاوار آن نامدار بود. چنین سخن آغاز کرد که ای کدخدایِ جهان و سرافرازتر و میان بزرگان بزرگ‌تر، تاج و تخت هرگز کسی چون تو ندید و نشنید و نه چرخِ گردان چون بخت تو شنید. کسی در جهان چون تو نیامد و نباشد، تو سزاوار تخت و تاج بزرگانی. همه ساله پیروز و شاد باشی با دلی پُر ز دانش و سَری پُر زِ دادگری و داد.

پس از این گفتار کِیِ ناموَر، او را بنواخت و بر تخت کنار خویش بنشاند و از رنجِ راه از او پرسید و از حالِ گُردان و رستم سرفَراز. زال در پاسخ شاه را گفت ای شاهِ پیروزگر، انوشه بِزی، سَرَت سبز و تن و جانت درست باشد و هرگز کمرگاهِ کیانی سُست نگردد. (کمربندشاهی راهمیشه داشته باشی). ما همه از بخت تو روشن و شادمانیم، و به تخت تو سَرفَراز.

از آن پس داستانی برگُشاد و سخن‌های بایسته را این‌گونه دَر گشود:

چنین گفت کِای پادشاهِ جهان   /   سزاوارِ تاجیّ و تختِ مِهان

تو از آفریدون شَهی، یادگار  /    مَبُرّاد مِهرِ تو این روزگار

شنیدم یکی نوسخن بس گران  /   که شَه دارد آهنگ مازندران

سخن بشنو ای ناموَر شهریار  /   به رادی، یکی پند آموزگار   (رادی یعنی جوانمردی)

که رادی سَرِ خوبی و مهتریست   /   زِ رادی فُزونیّ و هم بهتریست

جوانی، خردمند برتر مَنِش  /    بِگیتی زِ کَس نشنود سرزَنِش

همه ساله خُرّم زِ کِردارِ خَود  /   پسندیده‌ی مردمِ پُر خِرَد

بِدان گیتی‌اش پیشِ یزدان پاک  /   زِ کردارِ بَد، نَبوَدَش ترس و باک

اگر بُردباری سَرِ مَرد، نیست   /   به نابُردباران بباید گریست

خردمندِ پیروز و با هَنگ و سَنگ  /   به نیک و بَدِ خود شناسد درنگ

به هوش و به اندیشه و هَنگ و رای  /   در آرَد زمین و زمان زیر پای

یکی پندِ دیگر بگویم تو را   /   زِدل تیرگی‌ها بشویم تو را

تو را باد، خوبیّ و شادیّ و کام   /   زِ گیتی به نیکی بر آورده نام

تو می‌دانی که نیای تو جمشید بود و تاجش چون رخشنده خورشید. همه دیو و َدد بِفَرمان او بودند، و سراسر جهان به پیمانِ او. با این بزرگی در دلَش یادِ مازندران نبود و بدین کار، سر گران نکرد. فریدون نیز یادی از این کار نکرد. فریدونی که خود تخت ضحّاک را بر باد داد. پیش از تو پادشاهان بودند و هرگز این راه را نپیمودند. سِپِهر از بَرِ خاک چندی گشته است و بر سَرِ من هم چند روزی گذشته است. (دنیا دیده هستم). منوچهر از این جهانِ فراخ رفت و از او گنج و کاخ بسیار ماند، همچنین نوذر و کیقباد و زَو. (زو، نام است). و بزرگانی که به یاد داریم همراه با لشگری انبوه و گرزی گران، آهنگ مازندران نکردند:

برای این‌که آنجا، خانه‌ی دیوِ افسونگر است  /   طلسم است و در بندِ جادوگر است.

   آن بند را هیچ کَس نتواند گُشاد، بیهوده مَرد و گنج و دِرَم را به باد مَده، طلسم را به شمشیر نمی‌توان شکست و به گَنج و دانش هم نمی‌توان چاره کرد. کسی رفتن به آنجا را همایون نمی‌داند، سپاه را بدان‌سوی نباید کشید، از شاهانِ پیشین کسی این کار را نکرد و فَرّخ ندید.

اگر این نامداران تو را فرمان می‌برند و خود را کوچک می‌شمارند، مانند تو بندگان خداوند هستند. تو برای فزونی‌خواهی درختی مکار، که بلندی و بار و بُنه‌اَش نفرین باشد و آیینِ شاهانِ پیشین هم نباشد.

پاسخ دادن کاووس زال را

کاووس باز هم این‌گونه پاسخ داد که از اندیشه و نصیحت تو بی‌نیاز نیستم، ولیکن مَردی و فَرّ و درَم، از فریدون و جَم بیش دارم. همچنین از منوچهر و کیقباد، که از مازندران یاد نکردند. ما چون شمشیر برداشتیم جهان گشاده شد، اکنون چرا باید گیتی را از آهن نهان دارم.

من می‌روم و یکایک آنها را به دام می‌آوَرَم، اگر آیینِ شمشیر و نام آورَم، دیگر کسی را به مازندران زنده نگذارم، یا برای آنها باژ (باج) و ساو (خراج) بَر نهَم. آنان چنان بَر چشم من خوار و زارند که دیگر چه جادو باشند چه دیو، به گوش تو هم خواهد رسید که روی گیتی را از ایشان تهی کرده‌اَم، امّا می‌دانم که رنجِ بسیاری باید کشید، تا شاید به این خواست و کام رسید. اکنون تو همراهِ رستمِ جهاندار باش و نگهبانِ بیدارِ ایران زمین.

جهان‌آفریننده، یارِ من است  /   سَرِ نَرّه‌دیوان، شکارِ من است

گَر ایدون‌که یارم نباشی به جنگ  /   مَفَرمای، بَرگاه، کردن درنگ (گاه یعنی تخت شاهی)

زال چون از شاه این سخنان را شنید و هیچ سَر و بُنی از آن پیدا ندید به او گفت: تو شاهی و ما بنده‌ایم و از سَرِ دلسوزی با تو سخن گفتیم. تو اگر ستم گویی یا دادگری، برای تو باید گام زدن و نفس کشیدن. من از اندیشه دل را پرداختم و سخن هرچه دانستم گفتم. نَه مرگ را از تَنِ خویش می‌توان بیرون کرد و نه به سوزن چشم زمان را دوخت(هر رویداد را جهانیان می بینند و می شنوند). با دوری جُستن از خواسته هم نیاز از میان نمی‌رود، شاه هم از این سه رهایی ندارد و دوری نیابد. امید که جهانِ روشن بَر تو فرخنده باشد، مبادا که پند مَرا به یاد آوری و از کرده‌ی خود پشیمان نباشی، دل و دین و کیش به تو روشن باشد. سزاوار است که شاه از گفت من نرنجد که من این سخنان را از نیک‌خواهی گفتم. زال با شتاب شاه را بدرود کرد و از رفتن، دل خویش پُر غم و تاریک.

که روشن جهان بر تو فرخنده باد  /   مبادا که پندِ من آیدت، یاد

پشیمان مَبادی زِ کردار خویش  /   به تو باد روشن، دل و دین و کیش.

سِزَد، گر نرنجد شَه از گُفت من  /   که از نیکخواهی بگفتم سخن

سبُک، شاه را زال پدرود کرد  /  دِل از رفتنش پُرغم و دود کرد

(زال با سردی شاه را پدرود کرد امّا از رفتنش دلی پرغم داشت)

برون آمد از پیش کاوس شاه  /   شده تیره بر چشم او هور و ماه

برفتند با او بزرگانِ نیو  /   چو طوس و چو گودرز و بهرام و گیو

به زال آنگهی گفت گیو اَز خدای  /  همی‌خواهم آن، کو بُوَد رهنُمای

به جایی که کاوس را دست رس   /   نباشد، من او را ندارم به کَس

(برایش ارزش نمی‌گذارم )

زِ تو دور باد آز و مرگ و نیاز  /   مبادا به تو دست دشمن دراز

به هر سو که آییم و اندر رویم  /   جُز از آفَرینَت سخن نشنویم

پس از کِردگارِ جهان‌آفرین  /   به تو دارد امّید، ایران‌زمین

زِ بَهرِ گَوان، رنج برداشتی   /    چنین راهِ دشوار بُگذاشتی    (گوان یعنی پهلوانان )

کنون چاره‌ی ما همین است و بَس  /   که جُز پهلوان، شاهِ ما نیست کَس

چنین گفت دستان که دانا یکی‌ست  /   به تقدیر او راهِ تدبیر نیست

شما گوش دارید فَرمان شاه  /   مپیچید یک تَن از این رزمگاه

امیدم چنان است بر بی‌نیاز  /   که بینم شما را همه شاد ، باز   (بی‌نیاز منظور خداست)

بگفت این و بگرفتشان در کنار  /   رَهِ سیستان را، بر آراست کار.

رفتن شاه کاووس و همراهان به مازندران

پس از رفتن سپهبد زال از پَهلَو، کاوس و همراهان با تدارک لازم با شتاب روانه‌ی مازندران شدند.

شاه کاوس به طوس و گودرز فرمود تا سپاه را بَرکشیده به راه افتند. چون سپیده صبح پَدیدار شد پهلوانان سَر سوی مازندران نهادند. شاه نگهداری ایران را به میلاد سپرد، همراه با کلید گنج‌خانه و تاج و نگین. به او سفارش کرد که اگر دشمن پدیدار شد، تو نباید تیغِ کینه از نیام بَرکشی. هر بَدی و مشکل پیش آید، به زال و رستم پناه ببَر چون آنها پشت و پناهِ سپاه و کشور و زیبای تخت و تاج هستند.

روزِ دیگر آوایِ کوس (طبلِ جنگ) برخاست و گودرز و طوس سپاه را روانه داشتند.

کاوسِ لشگرافروز در کنار کوهِ اِسپروز، توقّفگاه بر پا داشت و به جایی که آفتاب پنهان می‌شود (سَمتِ مَغرب)، آنجا برای سپاه فَرمان آرام و خواب داد. بر کوهسار زیر اَندازِ زَربافت بگستردند، هوا پُر از بویِ میِ خوشگوار بود. همه پهلوانان و همراهان کنار تختِ کاوس نشستند و تمام شب مجلس آراستند.

پایان این بخش. 

بخش بعدی ادامه سفر کاووس به مازندران و کور شدن چشمان کاووس.

شاد و تندرست باشید.

                                

  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *