خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و چهارم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش بیست و چهارم

محمدتقی اثباتی، فروردین‌ماه ۱۴۰۱

در بخش‌های پیشین خواندیم که کیکاوس برخلاف رای فرماندهان و پهلوانان خود و نصیحت زال حمله به مازندران را فرمان داد و فرماندهان را چاره جز اطاعت نبود. لشکریان پیروز کیکاوس به نزدیکی شاه مازندران رسیده، اطراق کردند تا برای حمله نهایی آماده شوند. شاه مازندران که از دیو سفید کمک خواست و با جادوی دیو سفید هوا چون قیر سیاه شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت و لشکر کیکاوس را زمین‌گیر کرد. در اثر این جادو چشمان شاه کیکاوس نابینا شد و لشکرش شکست خورد.

دیو سفید به کیکاوس گفت اگر به شاه گرشاسب قول نداده بودم که گزندی به ایران نرسانم اکنون تو و لشکریانت را نابود می‌کردم. به این ترتیب دیو سفید تمام اموال لشکریان کیکاوس را غنیمت گرفت و شاه و فرماندهانش را چون اسیران جنگی تحویل شاه مازندران کرد.

کیکاوس نزد زال به سیستان قاصدی فرستاد و داستان را بر او شرح داد و کمک خواست. زال که خود را پیر و ناتوان می‌دید، رستم را مامور کمک به کیکاوس کرد. رستم گفت تا به من به مازندران برسم کار از کار گذشته است. زال به او گفت از راه کوتاه ولی پر خطر به مازندران برو. راهی که به هفت خوان رستم مشهور شد.

هفت خوان رستم

خوان باید سفره یا توقفگاه منظور باشد، که رستم برای رسیدن به مازندران توقّف کرده و خوان گسترده است. می‌تواند مراحل و رویدادها نیز منظور باشد.

پهلوانِ نیمروز (رستم) از پیش پدرش زال- آن پهلوانِ گیتی اَفروز- بیرون رفت. (نیمروز نامِ قدیم سیستان است).

راهِ دو روزه را به یک روز پیمود. دیگر شب و روز برایش تفاوتی نداشت. و بدینسان تاخت، و رَخش راه را دَرنَوَردید. چه در روز روشن و تابناک، و چه شبِ تیره، که برایش چون روز بود، تا گرسنه شد و بدنش خوردنی طلب کرد و به شور افتاد. در این هنگام به دشتی پُر از گورخر رسید.

رَخش را به شتاب آوَرد و در پیِ گورخَر، به تاخت انداخت و گورخَر هم به شتاب درآمد. به گونه‌ای که دیگر از تاخت رَخش و کَمند رستمِ سَوار، دام و دَد در اَمان نخواهند بود. رستم بی‌درنگ کمان را بَرکشید و گورخر را بر زمین اَفکند و چون شیرِ ژیان به کنارش آمد. از چوب‌های پیکان، آتشی برافروخت و شاخه‌های درخت خشک را بر آن ریخت. و گورخر را بر آن آتش بریان کرد.

کشید و بیفکند گور، آن زمان / بیامد بَرَش چون هُژبرِ ژیان   (هُژبرِ ژیان: شیرِخشمگین)

زِ پیکانِ تیر آتشی برفروخت / بر او خار و خاشاک و هیزم بسوخت

بر آن آتشِ تیز، بریانش کرد / از آن‌پس که بی‌توش و بی‌جانش کرد

بخورد و بینداخت دور، استخوان / همین بود دیگ و همین بود خوان     (خوان: سُفره)

(گوشت‌ها را نوش جان کرد و استخوان‌ها را دور ریخت. در این آشپزی دیگ سیخِ چوبی، و سفره هم، زمین بود).

لگام از سَرِ رَخش برداشت خوار / چَرا دید بُگذاشت در مرغزار 

(لگام را از سر اسب آهسته برداشت و چون چَراگاه دید در مرغزار رهایش کرد)

خوان اوّل:  جنگ رخش با شیر

یکی نِیسِتان بسترِ خواب ساخت / دَرِ بیم را جایِ ایمن شناخت

بخوابید شمشیر در زیرِ سَر  / به آرام بنهاد چون شیر، سَر

در آن نیسِتان، بیشه‌ی شیر بود / که پیلی نیارست از آن نِی درود  ( فیل از آنجا یارای نی چیدن نداشت)

چو یک پاس بگذشت، درّنده شیر/ بسویِ کُنامِ خود آمد دلیر

به نِی بَر، یکی پیلتن خفته دید /   بَرِ او یکی اسبِ آشفته دید   (رخش از دیدن شیرآشفته شده بود)

نُخُست اسب را گفت باید شکست / چو خواهم، خود آید سوارم بدست

سویِ رَخشِ رخشان بیامد دمان / چو آتش بجوشید، رخش آنزمان   (دَمان یعنی باشتاب)

دو دست اندرآورد، زد بر سَرَش / همی تیز دندان، به پُشت اندَرَش

همی زَدش، برخاک تا پاره کرد / دَدی را بدان چاره، بیچاره کرد  (شیرِ دَرّنده را این‌گونه کُشت)

چو بیدار شد، رستمِ تیزچنگ / جهان دید بر شیرِ درّنده تنگ

چنین گفت با رَخش، کای هوشیار / که گفتت که با شیر کُن کارزار؟

اگر تو شدی کشته بر دستِ اوی / من این بَبر و این مِغفَرِ جنگجوی (بَبر، پوستینِ ویژه‌ی رستم است)

چگونه کشیدم به مازَندران  / کَمَند و کمان، تیغ و گُرزِ گران

نبینم چو تو باره‌ای تیز تَک / به تُندیّ و تیزیّ و نرمیّ و رَگ

چرا نامدی نزد من با خُروش / خروشِ توام چون رسیدی بِگوش

سَرَم گر زِ خوابِ خوش آگَه شدی / تو را جنگ با شیر کوتَه شدی

بگفت و بخفت و برآسود دیر / گَوِ نامبُردار، گُردِ دلیر

چو خورشید بر زد سر از تیز کوه / تهمتن زِ خوابِ خوش آمَد ستوه (از خواب سیر شد)

تَنِ رخش بِستُرد و زین برنهاد /  زِ یزدانِ نیکی‌دَهِش کرد یاد

خوان دوّم:  یافتن رستم، چشمه‌ی آب

رستم با شتاب چون گَرد بر رخشِ رخشان سوار شد و روی به خوانِ دوّم نهاد. راهی ناگزیر پیش آمد و خواه ناخواه می‌بایست رفت. بیابانی بود بی‌آب، با گرمای سخت که از شدّت آن مُرغ بریان می‌شد. هامون و دشت آن‌چنان گرم شد که گویی آتش بر آن گذشته است. از گرما و تشنگی تَنِ رخش و زبانِ گویایِ سوار از کار افتاد. رستم ژوبین به‌دست از اسب پیاده شد و به کردارِ مَست قدم برمی‌داشت، و در پیِ جستن راهی بود. سر سوی آسمان کرد و گفت: ای داورِ دادگر، همه رنج و سختی را تو پایان می‌دهی. اگر این‌چنین از رنجِ من   خُشنودی، در این گیتی گنجِ من آکنده شد. از بهرِ زینهارِ شاه کاوس بپویم. هم ایرانیان را ازچنگالِ دیو، کیهان‌خدیو بی‌آزار، برهاند.

آنها گنهکار و افتاده‌ی تو اند و بندگانِ پرستنده‌ی تو. به دستِ من آنها را از بند رهایی دِه که اکنون جان و تن را در راه آنان دادم. تو گفتی که من داورِ دادگر هستم و هنگامِ سختی ستمدیده را یاورم. حال اگر کارِ مرا داد بینی بازارِ مرا تیره مگردان. در این کار مرا دستگیر باش و برای من دِلِ زالِ پیر را مسوزان و رنجِ این لشگرم را  بر باد مَده  و من و لشگر و کشورم را شاد دار.

همی گفت با خویشتن  پیلتن / کجا یادش آمد زِ گور و کفن       (کجا یعنی که)

که بودی اگر با سپاهیم  کار / به آوردِشان رفتمی شیروار      (آورد یعنی نَبَرد)

به یک حمله زیر و زَبَر کردمی / دَم از جانِ ایشان برآوردمی

وگر زان‌که پیش آمدی کوهِ گَنگ / به یک حمله‌ی من نکردی درنگ

به گُرزِ گران کردمی کوه، پَست / بِبودی به مردی، مَر او را شکست

وگر زان‌که دریایِ جیحون بُدی / که کشتی زِ دریا، نَه بیرون بُدی

به نیرویِ دارنده یزدانِ پاک / بیاکندَمی در زمانَش به خاک    ( یعنی بی‌درنگ و باشتاب)

ولیکن چه سود است مردیّ و زور / که شد بختِ سازنده را چشم، کور

بَر این بَرّ و، این تشنگی چون کنم /  به مرگِ روان‌بَر، چه افسون کنم؟  ( چگونه جلو مَرگ را بگیرَم)

تَنِ پیلوارَش چو این، گفته شد / شد از تشنگی سُست و آشُفته شد

بیفتاد رستم برآن گرم‌خاک / زبان گشته از تشنگی چاک چاک

همان‌گَه یکی میشِ نیکو سُرین / بپیمود پیشِ تهمتن  زمین    (سُرین یعنی دُنبه، کَپَل)

از آن رفتنِ میش اندیشه خاست / به دِل گفت آبِشخور اینجا کجاست

همانا که بخشایشِ کِردگار / فَراز آمَدَست اندرین روزگار

بیَفشُرد شمشیر بر دستِ راست / به زورِجهاندار بر پای خاست

شمشیر به چنگ در پِیِ میش روان شد و پالهنگ اسب را در دست گرفت. میش همی رفت و رستم نیز در پِیِ او، و با خود این روز را فرّخ می‌شمرد. در راه چشمه آبی پدید آمد که میشِ سرفراز آنجا رسید. تهمتن سوی آسمان روی کرد و چنین گفت:

ای داورِ راستگوی، هر آن‌کس که از دادِ تو خدایِ یگانه سربپیچد خِرَد را بجای نیارد(از خرد دوراست). بر این چشمه رَد و جای پای میش نیست و غَرمِ دشتی (گَوَزن) آشنا و خویش من نیست. بجایی که سخن تنگ آید پناهی بجز یزدان پاک مدان. بر آن غرم چندی آفرین کرد و از خداوند خواست که از چرخِ گردان گزند نبیند. دُعا کرد که همواره در و دشت برای تو سبز باشد و بر دل یوز (یوزپلنگ) از تو یادی نیاید. و هرکس به تیر و کمان سوی تو آید روانش تیره و کمانش شکسته باد که تَنِ پیلتن از تو زنده شد و گر نه، برای کَفن پُراندیشه بود که در سینه‌ی اژدهای بزرگ نگنجد و به ناچار به چنگال گرگ بماند. آنگاه کتانِ پاره پاره شده تنها نشان رستم به دشمن می‌رسید.

زبانش چون از تحسین و آفرین پَردُخته شد، زین را از رخشِ تکاور جدا کرد و پیکر او را بدان آب بشست و چون خورشید تابناکش کرد. چون سیراب شد آهنگِ نخجیر(شکار) کرد. آماده شد و ترکش(جای تیر) را پُر از تیر کرد. گوری چون پیل ژیان را بیفکند. پوست و دست و پای و میان آن را جدا کرد و آتشی چون خورشید برافروخت و آنها را بشست و در آتش بریان کرد.

زِآتش بپردُخت و خوردن گرفت / بچنگ، استخوانش فشردن گرفت

سوی چشمه‌ی روشن آمد به آب / چو سیراب شد کرد آهنگ خواب

تهمتن به رخشِ ستیزنده گفت / که با کَس مکوش و مَشو نیز جُفت

(اگر مادیانی بدین سوی آمد برای جفت‌گیری پیش مرو)

اگر دشمن آید سوی من بپوی / تو با دیو و شیران، مشو جنگجوی

مرا ایزد از بهرِ جنگ آفرید  / تو را از پِیِ زین و تَنگ آفرید

بخُفت و بیاسود و نگشاد لب / چَمان و چَران رخش تا نیمه‌شب

زِدشت اندر آمد یکی اژدها / کَز او پیل گفتی نیابد رها

بدان جای‌گَه بودش آرام‌گاه / نکردی زِ بیمش بر او دیو، راه

(آرامگاه یعنی مکانِ خواب و استراحت)

خوان سوّم:  کشتن رستم اژدها را

از آن اژدهای دِژم (پرخشم) چه گویم که از سر تا دُمِ او هشتاد گز بود و از بیم او کسی گذر کردن از آنجا نیارَست، چه از دیوان و چه از پیلان و شیران و اگر هم می‌آمدند ازِ چنگ نراژدها رهایی نداشتند. چون اژدها آمد رستمِ جهانجوی را خفته دید و در کنارش اسبی آشفته، در آغاز سوی رخشِ رخشنده روی نهاد و این بار رخش نزد رستم دیهیم‌جوی دوان شد. اژدها از دیدن خفته پُراندیشه شد که چه پدید آمده است. چه کسی یارای آن دارد که در این جایگاه بیارامد؟

اسب سُم را برخاک همی‌کوفت و چون تندر( رعدوبرق) خروشید و دُم افشاند. چون تهمتن از خواب بیدار شد و آهنگ پیکار کرد، گِردِ بیابان را همی‌بنگرید لیک آن اژدهای دژم ناپدید شد. رستم با رخش پیکار کرد که سَرِ خفته را بیهوده بیدار کرد. بار دیگر که به خواب رفت آن اژدها از درون تاریکی بیرون آمد. رخش به تگ (تاخت) به بالین رستم آمد خاک را به سُم همی‌کند و به پیرامون پراکند. مردِ خفته دوباره بیدار شد. بر آشُفت و رخساره‌اش گلرنگ شد.

سراسر همه بیابان را بنگرید اما هیچ پدیده‌ای جز تاریکیِ شب ندید. به آن رخشِ مهربان بیدار گفت که در تاریکی شب آهنگِ خفتن نداری؟ سَرَم را از خواب باز داری، به بیداری من شتاب گرفته‌ای. اگر این بارچنین رستخیز کنی سَرَت را به شمشیرِ تیز ببُرّم و پیاده رهسپار مازندران شوم و خُود(کلاهِ آهَنین) و شمشیر و گرزِ گران را به دوش کشم. به تو گفتم اگر شیر به جنگ آمد برای آرامش تو او را به چنگ آورم. نگفتم که در کنار من شتاب کن، کنارم باش تا از خواب برخیزم.

برای بار سوّم سَرَش به خواب اندر آمد و بَبرِ بیان را (پوستین ویژه) پوشش داشت. باز اژدهای دژم بغُرّید و از دهانش آتش بیرون جَست. آن زمان رخش چَراگاه را بگذاشت و نیارَست نزد پهلوان آید، امّا دلش از آن شگفتی به دو نیم بود که هم از اژدها و هم از رستم بیم داشت و هم دلواپسِ مهتر خویش رستم بود. پس چون باد دَمان پیش رستم رسید. سُم کوبید، شِیهه کشید، و خاک برکَند به گونه‌ای که از نعلش زمین همه چاک چاک شد.

چون رستم از خوابِ خوش بیدار شد با رخش برآشفت امّا این بار جهان‌آفرین آنجا را چنان روشن کرد که زمین اژدها را پنهان نکرد و رستم آن را در تاریکی دید. تیغِ تیز را سَبُک از میان برکشید و چون ابرِ بهار غُرّید و زمین را از آتشِ کارزار پُر کرد. دانست که آن اژدها جادوست و برای آدمیان دشمنی بدخوی. رستم به آن اژدها گفت نامت را برگوی که پس از این زِ گیتی کام نخواهی دید و بی‌نام نباید که کشته شوی بر دستِ من و روانت از تاریک تن برآید. نراژدها در پاسخ گفت هیچ کَس از چنگ من رهایی ندارد.

صد اندر صد این دشت جای من است / بلند آسمانش هوای من است

نیارَد پریدن به سر بَر، عقاب / ستاره نبیند زمینش به خواب

بدو اژدها گفت نام تو چیست؟ / که زاینده را بر تو باید گریست

چنین داد پاسخ که من رستمم / زِ دستان سامم، هم از نیرَمم

به تنها یکی کینه‌ور لشگرم / به رخشِ دلاور زمین بسپرم    (سراسر زمین را درنوردم)

ببینی زِ من دستبُردِ نبرد / سَرَت را هم اکنون درآرم به گَرد

برآویخت با او به جنگ اژدها / نیامد به فرجامِ هم زو، رَها

بدانسان بیاویخت با پیلتَن / تو گفتی به رستم درآمد شِکن

چو زورِ تَنِ اژدها دید رَخش / کزآن‌سان بر آویخت با تاج‌بخش

بمالید گوش و درآمد شگفت / بکند اژدها را به دندان دو کِفت   (کِفت همان کِتف است)

بدرّید چرمش بدان‌سان که شیر/ در او خیره شد پهلوان دلیر

بزد تیغ و انداخت از تن سرش / فرو ریخت چون رود، خون از بَرَش

زمین شد به زیر اندرش ناپدید / یکی چشمه‌ی خون از او بردمید

چو رستم بدان اژدهای دژم / نگَه کرد بر یالِ آن تیزدَم

بیابان همه زیرِ او دید پاک / روان خونِ گرم از بَرِ تیره‌خاک

تهمتن از او در شگفتی بماند / همی پهلوی نامِ یزدان بخواند  (به گویش پهلوی خدا را یاد کرد)

به آب اندر آمد سر و تن بشست / جهان جُز به زورِ جهانبان نجُست    (جهانبان: خداوند)

پس از پیروزی با خداوند راز و نیاز کرد و گفت ای دادگر تو به من دانش و زور و فَرّ دادی که پیشم چه دیو باشد چه پیل و شیر. چه به دریای نیل چه بیابان بی‌آب و علف. اگر بداندیش بسیار باشد یا اندک اگر به خشم آیم پیش من یکی‌ست.

چون از آفرین وستایش پروردگار بپرداخت رَخش را برای رفتن آماده ساخته بیاورد.

خوان چهارم:  کشتن رستم زَنِ جادو را

نشست از بَرِ رخش و رَه برگرفت / چَمان منزل جادوان درگرفت    (چمان: به آرامی)

همی‌راند پویان به راه دراز / چو خورشیدِ تابان بگشت از فراز

درخت و گیا دید و آبِ روان / چنان چون بُود جای مرد جوان

چو چشمِ تذروان یکی چشمه دید / یکی جام زرّین بَرَش پُر نبید  (تذور: نوعی پرنده؛ نبید: شراب)

یکی غرمِ بریان و نان از بَرَش / نمکدان و ریچال گِرد اندرش (ریچال: ریحان)

چو رستم چنان جای بایسته دید / خداوند را آفرین گسترید

فرود آمد از اسب و زین برگرفت / به غرم و به نان اندرآمد شگفت

خورِ جادوان بُد، چو رستم رسید / از آواز او دیو شد ناپدید

نشست از بَرِ چشمه فرخنده پی / یکی جام یاقوت پُرکرده مِی

اَ، با می یکی نغز طنبور بود / بیابان چنان خانه‌ی سور بود

تهمتن مر آن را به بر در گرفت / بزد رود و گفتارها برگرفت

که آواره‌ی بد نشان رستم است / که از روز شادیش بهره کم است

همه جای جنگ است میدان اوی / بیابان و کوه است بُستان اوی

همه جنگ با دیو و نراژدها / ز دیو و بیابان نیابد رها

می و جام و بویا گل و مرغزار / نکردست بخشش مرا روزگار

همیشه به جنگ نهنگ  اندرم / و یا با پلنگان به جنگ اندرم

بگوشِ زن جادو آمد سرود / همان چامه‌ی رستم و زخم رود

(چامه: چکامه، شعر و ترانه؛ زخم‌رود: زخمه‌‌ی ساز، نواختن ساز)

بیاراست رُخ را بسانِ بهار / وگر چند زیبا نبودش نگار

بَرِ رستم آمد پُر از رنگ و بوی  / بپرسید و بنشست نزدیک اوی

تهمتن به یزدان نیایش گرفت / بر او آفرین و ستایش گرفت

که در دشت مازندران یافت خوان / می و رود، با می‌گُسار جوان

ندانست کو جادو و ریمن است / نهفته به رنگ اندر، اهریمن است     (ریمن: مکّار)

یکی جام می بر کَفَش بر نهاد / زِ دادارِ نیکی‌دَهِش کرد یاد

چو آواز داد از خداوند مِهر  / دگر گونه برگشت جادو به چهر

روانش گمان ستایش نداشت  /  زبانش توان نیایش نداشت

(مانند ضرب‌المثل خودمان که می‌گویند جن از نام خداوند -بسم الله- می‌ترسد این زن جادو هم با شنیدن نام خداوند به شکل اصلی بازگشت و زشت و ناپسند شد)

سیَه گشت چون نام یزدان شنید / تهمتن سبک چون بدو بنگرید    (سبک: زود، تند)

بینداخت چون باد خَمِّ کمند / سَرِ جادو آورد ناگَه به بند

بپرسید و گفتش چه چیزی  بگوی / بر آن‌گونه کَت هست بنمای روی  (کَت: که تو را)

یکی گَنده پیری شد اندر کمند / پُر آژنگ و نیرنگ و افسون و بند

میانش به خنجر به دو نیم کرد / دِلِ جادوان را پُر از بیم کرد

وز آنجا سوی راه بنهاد روی / چنان چون بُوَد مردمِ راه‌جوی

(بخش بعدی از خوان پنجم «برکندن رستم هر دو گوشِ دشتبان را» آغاز می‌شود)

 تندرست و شاد و پاینده باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.