خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » آداب و رسوم مربوط به تولد نوزاد

آداب و رسوم مربوط به تولد نوزاد

مجید جان‌نثاری، مرداد ۱۴۰۰

برای تولد فرزندان وسایل و امکانات امروز مثل بیمارستان و یا ماما وجود نداشت.

بلکه زایمان توسط زنانی در روستا به نام قابله و در منزل زائو صورت می‌گرفت. قابله زنی بود که در اثر تجربه در کار زایمان استاد بود و در زمان زایمان به زنان زائو در زاییدن فرزندشان کمک می‌کرد.

قابله یا ماما در روستا

پیش از ظهور پزشکی نوین و ماماهای جدید، قابله کلیه امور مربوطه را برعهده داشته و صددرصد نوزادان در ده توسط همین قابله‌های محترم به دنیا می‌آمدند. قابله‌ها در زمانی به کمک زنان نیازمند می‌شتافتند که در روستا و اطراف آن نه بیمارستانی بود و نه وسیله نقلیه‌ای تا آنها را به بیمارستان انتقال دهند. آنها در دوره‌ای فریادرس مادرانی بودند که خطر مرگ آنان و فرزندانشان را تهدید می‌کرد.

خوشبختانه آمار قابله‌ها در روستای برگ‌جهان در مقطعی از زمان را داریم. اولین آنها خاله زبیده معروف به کلانتر خانم زن میرزا جان‌نثاری بود. پس از آن که ایشان ناتوان شد و در پایان عمر هم نابینا شد، مسئولیت زایمان زنان روستا برعهده‌ی عروس ایشان خاله قمر زن محمدابراهیم قرار گرفت. این امکان وجود ندارد که برآورد کنیم این دو زن قابله در طول خدمتشان در برگ‌جهان چند نفر را از مرگ حتمی نجات داده‌اند و چند نفر را به دنیا آورده‌اند، ولی خاطرم هست که مادربزرگم خاله قمر که ما به او نَنَه مشدی می‌گفتیم، به هر پسر و یا دختری می‌رسید آنها را مثل فرزند خود دانسته و می‌گفت: همه‌ی شما رو من به دنیا آوردم.

وظایف قابله

۱- هنگامی که درد زایمان شروع می‌شد، قابله ده بر بالین او حاضر و گاهی برای همدردی با او اشک می‌ریخت.

۲- اگر مادری برای چندمین بار فرزند به دنیا می‌آورد قابله بعد از زایمان مادر بچه را به قول معروف تشر زده که تو با این کار وجود خودت رو از بین می‌بری و زن زائو این تشر را در مقابل موفقیت قابله در به دنیا آوردن فرزندش می‌پذیرفت و ناراحت نمی‌شد.

۳- قابله در پشت سر زائو قرار می‌گرفت تا در هر حالت بر زائو مسلط باشد. چون ممکن بود زائو بی‌حال شده و بیفتد. قابله جوّ حاکم بر منزل زائو را آرام کرده و به زن زائو دلداری می‌داد.

۴- پس از آن که کیسه آمونیوتی که مانند پوسته‌ای نازک جنین را در برگرفته و می‌ترکید قابله با خوشحالی می‌گفت بچه به زودی به دنیا می‌آید.

ورود میکروب با بریدن بند ناف

پس از زایمان قابله تقاضای قیچی می‌کند. جالب توجه آن که قابله هیچ گونه وسایل مربوط به زایمان را همراه ندارد و از وسایل معمول که در خانه زائو و به صورت عمومی به کار می‌رود، در زایمان استفاده می‌کرد. قیچی‌ای که او از اهل خانه طلب می‌کند و اهل خانه در اختیارش می‌گذارد روی سررف قرار داشت و آلوده و در معرض میکروب بود. این آلودگی بعد از شش روز مشخص می‌شد. اگر این میکروب بر کودک مستولی می‌شد، پس از شش روز آن کودک از دنیا می‌رفت و اگر در مقابل میکروب مقاومت می‌کرد، بعد از شش روز زنده می‌ماند.

از این رو می‌توان به صراحت گفت فرزندانی که در زمان نبود بیمارستان و با دست قابله به صورت طبیعی به دنیا می‌آمدند از ژن‌های مقاوم بوده چون با اولین آلودگی که با بند ناف بریده شده توسط قیچی آلوده شروع می‌شد تا انواع بیماری پوستی دیگر در اثر نبود بهداشت از قبیل حمام غیربهداشتی خزینه که بیشتر بچه‌ها دچار کچلی می‌شدند و نبود بهداشت در مکتب‌خانه و همچنین مراسم مذهبی و طبخ غذا با امکانات غیربهداشتی توانستند مبارزه کرده و زنده بمانند.

مُهر کردن زن زائو

اگر فرزند به دنیا آمده پس از شش روز زنده می‌ماند، قابله به خانه زائو آمده و زن زائو را مُهر می‌کرد. به این صورت که یک عدد پیاز یا سیر را در نوک قیچی قرار داده و اطراف زن زائو یک حصار می‌کشید و این جمله را قابله ادا می‌کرد (با فرض اینکه اسم زن زائو مریم و نوزاد به دنیا آمده علی باشد):

حصار می‌کشم از برای که؟  … از برای مریم و بچه‌اش علی

حال اگر میکروب روی نوزاد اثر گذاشته بود همان شب فوت می‌کرد و اصطلاحا می‌گفتند بچه را آل بُرد. اگر نوزاد زنده می‌ماند، به افتخار این زنده ماندن فرزند برای قابله شام و یا غذای شب ششم تهیه می‌کردند و به در منزل قابله می‌بردند. اسفندیار نوه خاله قمر نقل می‌کرد بعضی وقت‌ها از ننه مشدی می‌پرسیدیم امشب شام چی داریم؟ ننه مشهدی می‌گفت: ننه جون اَمشو شوم از کارخونَه میا.

یک خاطره از شب ششم

یکی از زنان طایفه طوسی فرزندی به دنیا می‌آورد و شب ششم خانواده زن زائو پلو و فسنجان تهیه کرده و آن را به مش یحیی می‌سپارند که به خانه خاله قمر- قابله نوزاد- ببرد. فسنجان خیلی پرگوشت بود و بر روی برنج به او چشمک می‌زد. به طوری که هر چه فکر می‌کند نمی‌تواند از گوشت فسنجان بگذرد. لذا تا به در خانه خاله قمر برسد تمام گوشت‌های فسنجان را نوش‌جان کرد و فسنجان بی‌جان! را تحویل خاله قمر می‌دهد.

آل یا زائو ترسان

آل یا الهه‌ی مرگ در مقابل آناهیتا الهه‌ی آب یا زندگی است. آل به معنی سرخ و افسانه‌ای است به اعتقاد مردم قدیم که زنی به نام آل دشمن زن باردار و دشمن کودک به دنیا آمده است. این عقیده در میان ارامنه و از قفقاز روسیه به ایران گسترش یافته است. آلِ افسانه‌ای دشمن زن باردار بوده و شُش او را از بدن جدا کرده و بر سر جوی آب آن را شسته و هنگامی که شُش توسط آل خورده می‌شود زن حامله می‌میرد.

آل می‌تواند خود را به هر شکلی درآورد و فقط پاهای او به شکل سُم می‌باشد و نمی‌تواند تغییر دهد. مادر بزرگم خاله قمر همیشه از قول خاله زبیده توصیه می‌کرد اگر شب و نیمه‌شب کسی تو را صدا زد و خواست برای زایمان کسی تو را با خود ببرد، اولین کاری که می‌کنی پای او را نگاه کن. اگر سُم داشت او آل است و همراه او نرو.

هم‌نشینی خاله زبیده با آل

خاله قمر داستانی را از خاله زبیده مادرشوهرش برایمان تعریف کرد. این داستان بین اهالی هم معروف شده است و از دیگر سالمندان روستا هم نقل شده است. در یک نیمه‌شب سرد زمستانی زنی از برگ‌جهان که اهل آن دست رودخانه (محله شاهان) بود به در منزل ما آمد و صدا زد خاله زبیده دخترم دلش گرفته و وقت زاییدن است. بیا بریم.

خاله زبیده که صدای آن زن را می‌شناخت از خواب بلند شد و بدون آن که به پای آن شخص نگاه کند به همراه او راه افتاد و به منزل آن زن رفت و بچه را به دنیا آورد. هنگام بازگشت به خانه یک مقدار پوست پیاز به خاله زبیده می‌دهند و او آنها را در میان دامن خود قرار می‌دهد تا به خانه بیاورد. به نزدیک خانه که می‌رسد با خود می‌گوید که اینها عجب آدمی هستند. بجای دستمزد به من پوست پیاز دادند. عصبانی شده و آن را در جلوی در خانه از دامن خود بیرون می‌ریزد. اما یکی از آن پوست‌ها به دامن او چسبیده و به زمین نمی‌افتد. صبح که از خواب بلند شد یک سکه طلا در دامن خود مشاهده می‌کند و تازه متوجه می‌شود که آن چیزی که خانواده آل به او دادند پوست پیاز نبود!

وسایل مبارزه با آل

اعتقاد بر این بود که آل از اشیاء فلزی تیز مثل قیچی، چاقو، و شمشیر می‌ترسد. لذا برای آن که آل به زن زائو آسیب نرساند ابتدا در شب ششم زن زائو توسط قابله مُهر می‌شد. یعنی با چاقو یا قیچی حصاری به دور زن زائو می‌کشیدند تا آل وارد آن حصار نشود. همچنین در بالای سر او قیچی، چاقو یا شمشیر به همراه سیر و پیاز قرار می‌دادند تا مدت ۱۰ روز این کار را ادامه داده و زن زائو را تنها نمی‌گذاشتند. زیرا عقیده بر آن بود که همزمان با تولد نوزاد همزاد او به صورت جن متولد می‌شود و آل همیشه در پی آن است که فرزند همزاد را با فرزند اصلی جابجا کند.

اما زرتشتیان عقیده‌ای مخالف آل دارند. اگرچه آل یک الهه‌ی مرگ است و برای زن زائو طلب مرگ می‌کند، اما در دین زرتشت اعتقاد بر آن است که ایزد بانویی به نام آناهیتا یا ناهید که الهه‌ی آب نامیده می‌شود و حامی سرسخت زنان بوده و در هنگام زایمان زنان به کمک آنها شتافته و آنان را در امر زاییدن یاری می‌دهد و درد زایمان را برای آنها آسانتر می‌کند.

بعضی از مراسم تولد فرزند در برگ‌جهان

۱-اذان گفتن بی‌وقت: در زمان‌های بسیار قدیم که برای آگاهی رساندن به اهالی روستا از یک رخداد خوب یا بد، فریاد یا صدا حاکم بود، زمانی که فرزندی به دنیا می‌آمد پدر خانواده می‌بایست به پشت‌بام رفته و اذان بگوید. گفتن اذان بی‌وقت نشانه‌ی یک رخداد خوب یا بد بوده است و به این وسیله از تولد نوزاد آگاه می‌شدند.

۲-کوبیدن بر طبل و تشت: گاهی اوقات وضع حمل نوزاد به مشکل برخورد می‌کرد و به دنیا آمدن فرزند توسط زائو زمان زیادی به طول می‌انجامید و چون اعتقاد داشتند علت این دیر زاییدن به خاطر آن است که آل مسبب آن است، لذا برای آن که آل را از محل زاییدن دور سازند به پشت‌بام رفته بر طبل یا دهل یا تشت می‌کوبیدند تا آل را ترسانده و آن را فراری داده تا زن زائو بتواند فرزند خود را به دنیا بیاورد.

۳-اسفند دود کردن: این کار بعد از زایمان بسیار رواج داشته و با ورود هر تازه‌وارد یک مشت اسفند در میان آتش ریخته تا بلا از خانواده‌ی زائو دور شده و چشم حسود بترکد.

حمام زایمان

زنانی که دختر به دنیا آورده بودند بعد از ۸ روز و آنهایی که پسر زاییده بودند بعد از ۱۰ روز به حمام می‌بردند. قبل از مراسم حمام مادر عروس گهواره و لباس‌هایی را که برای نوزاد تهیه کرده به خانه زائو می‌بردند. قابله نقش اول و بسیار مهمی را برای حمام زایمان داشت. یک روز قبل از حمام زایمان قابله از ترکیب زرده تخم مرغ، نخود خام کوبیده، زیره سبز و زردچوبه مرهمی ساخته و به کمر زن زائو و همچنین به سر او می‌مالد.

صبح فردا اول وقت جامه‌دار حمام را خبر کرده و اسباب حمام زائو را که عبارتست از تاس، لگن، سینی مسی، لگنچه، جا سفیدآبی، لیف و کیسه و سنگ پا، شانه و صابون به حمام می‌برد. قابله با زائو و چند تن از اقوام و دوستان وی به حمام می‌روند و قبل از آن که وارد حمام شوند، زائو یک قیچی که به سر آن یک عدد پیاز قرار گرفته است را به دست می‌گیرد و نوزاد هم که در آغوش یکی از اقوام است، رهسپار حمام می‌شوند. وقتی زائو به آستانه در حمام می‌رسد پیاز را از نوک قیچی جدا کرده و در زیر پا آنرا له می‌کند تا درد و بلا را در کوچه سر به نیست کند.

جامه‌دار به پیش می‌رود و اسفند دود کرده و در سر بینه ابتدا قابله لخت شده و سپس لباس زائو را از تن بیرون می‌آورد و نوزاد در سر بینه نزد یکی از اقوام که معمولا زنی میان‌سال و آزموده است، قرار می‌گیرد تا قابله او را خبر کند و نوزاد را هم به درون گرم‌خانه ببرند.

شستشوی زائو توسط قابله صورت می‌گیرد و قبل از آن دو عدد زرده تخم مرغ به وی می‌دهد تا سربکشد و جان و دل او قوت بگیرد. سپس نوزاد را وارد گرم‌خانه کرده و با سدر نرم الک شده، می‌شویند. سپس او را بالای سر مادر قرار داده و با ظرف چهل‌کلید (ظرفی که چهل نام از نام‌های خداوند بر آن حک شده) آب روی نوزاد ریخته تا پس‌آب آن روی مادر بریزد. به علت این‌که چلّه‌بری شود و بتواند باز هم فرزند بیاورد. در همین هنگام زنانی که فرزنددار نمی‌شوند به مادر نوزاد نزدیک شده تا آب چله بر روی آنها هم ریخته شود. سپس بدون آن که خود را آب بکشند به سر بینه رفته تا اثر آن بر بدنشان باقی بماند و بتوانند باردار شوند و فرزند به دنیا بیاورند.

پس از پایان شستشو به سر بینه رفته و از سایر همراهان با شربت و شیرینی پذیرایی شده و قابله به چشم نوزاد و مادرش سرمه می‌کشد. در تمام مدتی که زائو در حمام است، باید کف دست یا شصت خود را روی ناف بگذارد تا آب به گودی ناف او نرود و گرنه روده‌اش آب می‌کشد و زمانی که آب می‌خورد، باید یک دستش را روی سر بگذارد (چون سربرهنه آب خوردن کراهت دارد).

پس از ورود به خانه، هنگام ظهر زائو ناهار می‌خورد و عصر همان روز از مردم پذیرایی شده و به قابله مقداری نبات و قند و شیرینی و چند قالب صابون به عنوان مزد و انعام می‌دهند و قابله مرخص می‌شود.

گاهرَه دَوَستن

پس از حمام زایمان، مراسم گاهره دوستن(گهواره بستن) است. گاهره‌ای که توسط مادر عروس به خانه‌ی زائو آورده شده است. قابله نوزاد را که قنداق‌پیچ شده از روی دسته گهواره وارد گهواره کرده و از زیر دسته‌ی گهواره خارج می‌کند و همزمان زنانی که در خانه حضور دارند صلوات می‌فرستند و اسفند دود می‌کنند. سپس نوزاد را درون گهواره خوابانده و چند گردو را روی دسته‌ی گهواره می‌شکنند تا نوزاد به صدای اطراف عادت کند. مغز گردو را به مادر می‌دهند تا بخورد و شیر او مانند گردو پرمغز و چرب و نوزاد وی باهوش گردد. در پایان زنی که سبک‌دست، خوش‌اخلاق و خوش‌سیماست پارچه‌ی روی گهواره را کنار زده تا اثری خوش بر ذهن کودک بگذارد.

دِندُونی درست بَکُردن

زمانی که اولین دندان در دهان نوزاد ظاهر می‌شود، مادرشوهر مخلوطی از لوبیا چیتی، عدس و گندم را بار گذاشته و پس از پخته شدن آنها را درون ظرف‌های کوچک قرار داده  بین همسایگان و فامیل تقسیم می‌کند که به آن دندانی می‌گویند.

مُهر قمر گواهی تولد

در زمانی‌که مشهدی آحبیب کدخدای برگ‌جهان بود، خاله قمر قابله و یا مامای روستا بود و خاله زبیده هم فوت کرده و به علت زاد و ولد زیاد در روستا، شغل قابله‌گری پر رونق بود. چون از قبل از زایمان تا زایمان و حمام زایمان و گهواره دوستن قابله حضوری پررنگ داشت و در مقابل وظایفی که برعهده داشت، اقلام و اجناسی به عنوان دستمزد دریافت می‌کرد. بنابراین هر تازه‌واردی خود را قابله معرفی کرده و گاهی اوقات به علت عدم تجربه باعث مرگ نوزاد یا مادر می‌شد. در صورتی که در طول خدمت قابله‌گری خاله زبیده و خاله قمر نه تنها فوتی فرزند و مادر گزارش نشده بلکه در مواردی با درایت و هوشیاری و تجریه جان بعضی از مادران یا فرزندان را هم با عمل خویش نجات دادند که به آن اشاره خواهد شد.

لذا آحبیب که از بازنشستگان اداره ثبت بود و آشنایانی را در سجل‌احوال گلندوک داشت، دست به کار شده و برای قمر مهری را که نام او بر آن حک شده بود تهیه و در ده اعلام می‌کند از این تاریخ به بعد هر کس مهر یا گواهی تولد قمر را داشته باشد سجل احوال به او شناسنامه (سجلد) خواهد داد.

در طول مدت کدخدایی آحبیب تنها یک نفر از این دستور سرپیچی کرد و هنگام زایمان فرد دیگری را به بالین زائو بردند. وقتی برای دریافت شناسنامه به سجل احوال گلندوک رفتند کارمند مربوطه از فرد مذکور تقاضای تحویل گواهی زایمان ممهور به مهر قمر را می‌نماید و آن فرد اعلام می‌کند گواهی ندارد. کارمند سجل احوال هم از صدور شناسنامه خودداری می‌کند. آن فرد به اشتباه خود پی برد و دست به دامان آحبیب شد. کدخدا پس از سرزنش او و این‌که چرا کس دیگری را برای زایمان فرزندش برده است، و پس از مشاهده پشیمانی آن فرد، به وی می‌گوید تنها یک راه بیشتر نداری و آن این که بروی و خاله قمر را راضی کنی. کدخدا به خاله قمر پیغام می‌دهد با این فرد مساعدت کند. خاله قمر هم در مقابل دریافت وجهی که به عنوان دستمزد قابله بود، مهر قمر را بر روی کاغذ زده و به ایشان تحویل می‌دهد.

نجات یک زن و فرزندش به دست خاله زبیده

در یک شب زمستانی که برف تمام برگ‌جهان را فراگرفته بود و کوچه را با پشت‌بام یکی کرده بود و سرما زوزه‌کشان در میانه‌ی کوچه‌های روستا طنین‌انداز بود، نیمه شب زنی از محله سرده به روی پشت‌بام محله‌سر رجبعلی‌کُرد آمده و از خاله زبیده استمداد می‌طلبد که به کمک دخترش بشتابد.

خاله زبیده فورا خود را آماده کرده و به منزل زنی که در حال زایمان بود می‌رود و در بدو ورود مشاهده می‌کند که زنانی اطراف زائو و به همراه او شیون و زاری می‌کنند. خاله زبیده از تجربه خود استفاده کرده و ابتدا تصمیم می‌گیرد تا جوّ حاکم که ایجاد رعب و وحشت و ناامیدی بود را از خانه دور کند. برای همین دستور داد تمام زنان از اتاق خارج شوند و سپس نزد زن زائو که در زیر کرسی قرار گرفته بود رفته و مشاهده می‌کند که یک دست نوزاد بیرون آمده و اگر وضع حمل به همین منوال ادامه یابد به زودی مادر و فرزند هر دو جانشان را از دست خواهند داد.

چون فضای حاکم در خانه آرام گرفت، خاله زبیده فکری به ذهنش رسید و یکی از زن‌ها را صدا کرد و به او گفت برود از حیاط یک گلوله برف را فشرده کرده و برای او بیاورد. آن زن هم بلافاصله و در عرض چند ثانیه یک گلوله برف فشرده می‌آورد. خاله زبیده با یاری جستن از خدای متعال به طرف اجرای فکری که داشت می‌رود و گلوله برف را که بسیار سرد بود ناگهان در کف دست نوزاد قرار داد. نوزاد در اثر احساس سرمای شدید، ناخودآگاه دست خود را به درون می‌کشد و در اینجاست که خاله زبیده دست به کار شده و با قرار دادن دست خود بر روی سر نوزاد، او را به دنیا آورد. هنگامی‌که گریه نوزاد در اتاق به صدا در آمد، تمام زنان به درون اتاق ریخته و نوزاد را از خاله زبیده گرفته و پاک کرده و قنداق می‌کنند.

زمانی که این سطور را می‌نویسم، اشک در چشمانم جاری است که یک زن بی‌سواد با ابتدایی‌ترین وسایل موجود که فقط مغز و دستان او به کار می‌آید و با چه روحیه‌ای از یک طرف به زن زائو روحیه می‌دهد و از طرف دیگر در جستجوی راهی است تا جان مادر و فرزندش را نجات دهد. او این حس مسئولیت و تعهد به هم‌نوع خود را از کجا آموخته است؟ سوادی نداشت تا کتابی بخواند و کلاسی نبود تا از استادش بیاموزد. جز آن که آنان زنان قهرمان تاریخ هستند و من وظیفه‌ی خود می‌دانم این تاریخ شفاهی را بازگو کنم تا ما فرزندان امروز این جامعه بدانیم که بودن ما امروز مدیون وجود چنین زنانی بوده است.

اسامی قابله‌ها در یک‌صد سال اخیر برگ‌جهان

۱- خاله زبیده (کلانتر خانم) همسر میرزا از طایفه جان‌نثاری.

۲- خاله قمر دختر رجبعلی‌کُرد(متولد ۱۲۷۸ وفات ۱۳۴۶)، عروس خاله زبیده و همسر محمدابراهیم از طایفه جان‌نثاری.

۳- معصومه جان‌نثاری (متولد ۱۲۷۹) فرزند حبیب اله، همسر حاج غلامحسین رجبعلی‌کرد. وی اهل چهارباغ و از طایفه هدهدی بود ولی زمانی‌که شناسنامه صادر می‌شد(۱۳۰۴)؛ نام فامیل او مطابق نام فامیل همسرش جان‌نثاری انتخاب و ثبت شد.

البته بیشترین تجربه قابله‌گری معصومه خانم در تهران انجام شده است. منزل آنان در میدان باغچه‌بیدی و در همسایگی منزل حاج جواد بود. چه بسیار اوقات شب و نیمه‌شب که مراجعان او به اشتباه در منزل ما را می‌زدند و ما آنها را راهنمایی می‌کردیم.

دو واقعه در مورد معصومه خانم

یکی از زنان برگ‌جهان هنگام زایمان به بیمارستان بهادری واقع در خیابان کرمان مراجعه می‌کند. به مدت دو روز در آنجا بستری بود و نوزاد را نتوانستند ماماهای بیمارستان به دنیا بیاورند و لذا او را از بیمارستان به منزل منتقل می‌کنند. معصومه خانم در منزل متوجه می‌شود نوزاد برگشته است و بلافاصله جنین را به جای طبیعی خود قرار داده و زایمان صورت می‌گیرد.

یکی از زنان برگ‌جهان که بچه اول خود را به دنیا آورده بود بعد از یک سال عادت ماهانه‌اش به مدت یک ماه به تاخیر می‌افتد. او فکر می‌کند که باردار شده است و نزد مامای معروفی در خیابان شکوفه (مطبی در ساختمانی با آجرهای بهمنی، روبروی داروخانه کیوان در تقاطع فلاح) رفته و ایشان با معاینه این خانم اعلام می‌کند که سه‌ماهه باردار است. زن مورد گفتگو گریه‌کنان نزد معصومه خانم رفته و معصومه خانم پس از معاینه می‌گوید نگران نباش چون باردار نیستی. مقداری گل گاوزبان بگیر و در قوری بریز و دم کن و یک لیوان نوش‌جان کن، عادت ماهیانه می‌شوی و از بچه خبری نخواهد بود. این کار انجام شد و پیش‌بینی به نتیجه رسید.

۳ دیدگاه

  1. حمید جان نثاری

    آقا مجید عالی بود خسته نباشی و عرض تشکر از مهندس لبافی عزیز

  2. مرسی بسیار حالب بود و ممنون از آقای لبافی برای زحماتی که میکشند

  3. بسیار مطلب جالبی بود سپاسگزارم که تاریخ شفاهی این روستای کهن و قهرمانانش رو برای نسل امروز این روستا و دوستدارانش به شیوایی بیان میکنید دست مریزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *